زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳

گاهی وقتها خوشحالی و نمی توانی عمق این خوشحالی را وصف کنی. دنیا را با همه تلخی ها و شیرینی هایش ، همچون عسل شیرین و دل نکندنی می بینی. ماه و خورشید و ستارگان خدا بر شادی ات غبطه می خورند.

جوان که هستی در آینه خود را برانداز می کنی. می بینی که چه چهره صاف و بشاش و خوش رنگی داری. به این می اندیشی که خدا نکند به این زودی ها پوست گوشه چشمانت چروک شود. روی لب و گونه ات خط هایی دیده شود که آثار پیری است. اما زمان که می گذرد پخته تر می شوی چروک های چهره ات برایت طبیعی و گاهی وقتها بجا و زیباست. نوه ها یکی پس از دیگری می آیند و مادربزرگ و پدربزرگ می شوی  و آن وقت زندگی رنگ و بوی دیگری می گیرد. مزه اش با خنده و شلوغی و شیرین کاری نوه ها ، شیرین تر و دلپذیرتر می شود.

از قدیم گفته اند : « بالام بادام دی ، بالاسی بادام ایچی  - فرزندم مثل بادام است و فرزندش هسته ی بادام.»

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳

اول سال را با عسل شروع می کنم تا کامتان شیرین تر عسل باد.

بالی بارماغی اوزون اولان یئمز ، قیسمتی اولان یئیر/ عسل را کسی که انگشتش دراز است نمی خورد ، قسمت هر کسی باشد می خورد.
بال دئمک نن آغیز شیرین اولماز / با گفتن عسل دهان شیرین نمی شود.
بال توتان بارماق یالار - کسی که در کار عسل است انگشتش را می لیسد.

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳

سالی که گذشت در آغوش گرم مادر غم ها را فراموش کردم. بازوان خسته اش را دور گردنم حلقه زد و خستگی سالها رنج را از تنم زدود. نوازش دستان نرم و سفید ، اما چروک خورده اش آرم بخش روح و روانم شد.

در سالی که گذشت یک هفته در آغوش گرم مادر لم دادم ، خوابیدم ، بیدار شدم ، همراه با او لالائی هایش را زمزمه کردم.

سالی که گذشت یک هفته داشت و آن یک هفته آغوش گرم مادر بود.

هرگز نمیر مادر. 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :