زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥

بچه که بودیم دو دوست بودیم ، مثل دو خواهر ، اما نه ، فراتر از دو خواهر ، مانند یک روح در دوجسم . باهم بازی می کردیم ، باهم می خندیدیم و می گریستیم . با هم آذری می رقصیدیم و پای بر زمین می کوبیدیم . باهم می خوردیم و می خوابیدیم . باهم می خواندیم و می نوشتیم . باهم رجز می خواندیم و شعارهای گنده تر از دهانمان می دادیم . هردو در یک شب طوفانی به خانه بخت رفتیم . راهمان جدا شد و سرنوشتمان یکی . او زیر ضربات مشت و لگد صبور نبود و سوخت ، من زیر ضربات مشت و لگد صبور بودم و سوختم . او با فریاد اعتراضش سوخت ، من با سکوتم . مقاومت او در مقابل جور و ستم خانه خرابش کرد، صبر و سکوت من در مقابل جور و ستم . او در حسرت دیدار فرزندانش سوخت و من در کنار فرزندانم . او بی وفا و گستاخ لقب گرفت و من پخمه و دست و پا چلفتی . او به دور از فرزندانش به بیماری روحی و جسمی مبتلا شد ، من در کنار فرزندانم . او جور روزگار کشید و من جور همسر . چندی پیش ما دو دوست همدیگر را در مجلس عروسی دیدیم هر دومان همچون کشتی طوفان دیده ویران ، پیر و شکسته و گرد سالها غم بر رخمان نشسته بود .دیگر آذری نرقصیدیم ، زیرا نه در پاهای او توان پای کوبیدن مانده بود نه در قلب من . اکنون دو جوان برومند او گاهگاهی به دیدار مادر رنج کشیده شان می شتابند و دو جوان برومند من در کنارم بر زخمهای کهنه دلم مرحم می گذارند .

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :