زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

از آن روز که آخرین روز درس بود ، حدود یازده سال می گذرد . آن آخرین روز درس که لحظات به سرعت سپری می شدند و من دلم می خواست عقربه های ساعت را از حرکت باز دارم . آن روزی که دلم نمی خواست  زنگ آخر به صدا درآید . گذر لحظات رنجم می داد . اما لحظات سپری شدند و زنگ آخر رسید و بچه ها با شور و نشاط و انرژی تمام نشدنی کیفشان را برداشته و خداحافظ گویان راهی خانه هایشان شدند . من اما قدمهایم از رفتن باز مانده بود . از دوستان خداحافظی کرده و مدرسه را ترک کردم . اما هرازگاهی به پشت سرم برمی گشتم و با خود زمزمه می کردم که برمی گردم ، یکی دو سال که چیزی نیست . بالاخره تمام می شود و برمی گردم .

 

راهی غربتستان که شدم ، گوئی بازگشتم نیز به افسانه ها پیوست . هر سال اول مهر ماه ، درست ساعت هشت صبح ، هر جا که بودم صدای زنگ مدرسه را می شنیدم . کلاس زبان که بودم با خود می گفتم ، اینجا زبانی دیگر می آموزم و با دستی پر دوباره برمی گردم . سال به سال  این آرزوی من کم رنگ و کم رنگتر می شد . تا آنجا که به رویاها پیوست و در حد رویا در گوشه ای از دلم جای گرفت .ارمغان این کوچ برای منی که نخواسته بودمش ، کار در خانه سالمندان بود . کار سختی که احتیاج به اعصاب قوی دارد. چقدر رنج کشیدم . حدود دو سال پیش کاری پیدا کردم که مناسب و خوب بود . اما قراردادم یکساله بود .

 

چندی پیش بعد از گذراندن کلاس زبان و کامپیوتر ، دوباره راهی خانه سالمندان شدم . از این کار نه خجالت کشیدم ، نه رنج بردم و نه تحقیر و توهین این و آن آزارم داد . نمی دانم چرا کسی که توهین می کند ، کسی که دیگران را کوچک می شمارد ، خود را در آینه نمی نگرد .هر فردی برای گذراندان زندگی خود تلاش می کند . هر کسی سعی دارد گلیم خود را از آب بیرون بکشد . من نیز مثل همه این تلاش را می کنم . از چه چیز باید خجالت بکشم ؟ خدا را شکر که تنبل و تن پرور نیستم و دست گدائی به سوی هیچ کسی دراز نمی کنم و دسترنج کسی دیگر را غارت نمی کنم . خدا را شکر تا زنده و سلامتم محتاج نخواهم بود . مگر کمک کردن به پیرمرد و پیرزنی که تمام عمرش برای بهتر شدن وضع اجتماعی و اقتصادی سعی و تلاش کرده موجب شرمندگی است ؟ مگر غذا دادن به کشاورزی که سالها زمین را شخم زده و کاشته و برداشته تا راحت تر بخوریم ، مستحق تحقیر و نکوهش است ؟ با این همه ادعایمان ، با این همه داد و قالمان ، دل رحمی و انصافمان کجا رفته ؟ کیستیم که اینچنین بر خود می بالیم و دیگران را کوچک و حقیر می شماریم ؟  من نه به خود افتخار می کنم و نه خود را حقیر می شمارم .

 

دو هفته پیش صبح زود صبحانه اتاق 151 را بردم . پیرمرد تازه از خواب بیدار شده بود و پیرزن نیز آمده و کنار تخت او نشسته بود . پیرمرد با دیدن من گفت : خبر داری ؟ الان عروسم به دیدنم خواهد آمد . پسر بزرگم هم یک ساعت دیگر می آید . گفتم : برایتان روز خوشی را آرزو می کنم . پیرزن بشقاب را از دستم گرفت و گفت : دستت درد نکند امروز من به همسرم غذا می دهم . بشقاب صبحانه  و لیوان قهوه را روی میز گذاشتم . می خواستم برگردم که پیرمرد پرسید : شانس را چه کردی ؟ جواب دادم : داخل جیبم است . بعد دست توی جیبم برده و سنگ سبز براق را درآورده و نشانش دادم . گفت : من مطمئنم تو امسال هر چه دلت بخواهد به دست می آوری . این شانس کمکت می کند . هنوز جمله اش تمام نشده بود که در باز شد و زنی میانسال وارد اتاق شد . خدای من این کریستل ، دوست دیرینه من است . از دیدن همدیگر خوشحال شدیم و از اینکه مرا دوباره در خانه سالمندان دید متاسف شد و بعد از چند دقیقه صحبت ، از داخل کیفش کاغذ و قلمی درآورد و آدرس و شماره تلفن و اسمی را نوشت و گفت : این را بگیر و شب به این شماره زنگ بزن و با خانم مسئول حرف بزن . من امروز با او در مورد تو صحبت می کنم . این خانم در مدرسه احتیاج به همکار دارد . مثل مجسمه سرجایم خشکم زد و خیره خیره نگاهش کردم . پرسیدم : جدی می گوئی ؟ جواب داد : البته که جدی می گویم . تو شب باهاش حرف بزن . در حالی که شانس هنوز کف دستم بود از اتاق خارج شدم . کف دستم را باز کردم . من که این تکه سنگ را باور ندارم . چطور شد که خدا صدایم را بعد از سالها آرزو و ناامیدی شنید؟ نمی دانم حتمن خدا صدای پیرمرد را شنید . صدای او را که از دعا و اجابت دعایش مطمئن است. پیرمردی که با یقین و اطمینان کامل حرف می زند . کسی که زندگی در دنیای دیگر را به قوت تمام باور دارد و جسمی را که پیر و فرسوده شده دوست ندارد و آن را پیراهن کهنه و مندرسی می داند و دلش می خواهد این کهنه ژنده را هر چه زودتر از تن درآورد که در آسمان لباسی نوتر و زیباتر خواهد پوشید .

 

خلاصه شب با دودلی به خانم مسئول مدرسه زنگ زدم . گوئی مرا می شناخت . قرار شد روز بعد ، بعد از تمام شدن وقت کارم به مدرسه بروم و از نزدیک با او آشنا شوم . روز بعد به مدرسه رفتم و به همین سادگی به من گفت که ششم فوریه که فردا باشد شروع به کار کنم . دیروز اینجا کارناوال بود و امروزهم تعطیل هستیم وبرای من فردا اولین روز مدرسه است . یعنی  پس از سالها دوباره زنگ مدرسه برای من به صدا درخواهد آمد .

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :