زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥

اعتراضش از نظر بزرگترها قابل قبول نبود و می گفتند : زن و حاضر جوابی ؟ زن و مقاومت در مقابل مردش ؟ مگر خانه شوهر خانه خاله جان است که هر کاری دلت خواست بکنی و هر حرفی دلت خواست بزنی ؟ او جواب می داد : خانه شوهر خانه خاله جان نیست خانه مشترک ماست ، ما شریک زندگی هستیم نه ارباب و رعیت . همانگونه که من اجازه بی ادبی و فحاشی ندارم ، او هم چنین اجازه ای ندارد . همانگونه که من اجازه دست بلند کردن به او ندارم او نیز اجازه دست بلند کردن به من را ندارد . و پاسخ می شنید : مردی گفته اند و زنی گفته اند ترا چه به این حرفهای گنده تر از دهانت ، برو سرت را بیانداز پایین و زندگیت را بکن . او که ترا می زند البته کار خوبی نمی کند . اما تو هم بی تقصیر نیستی ، اشتباه می کنی ، حرفش را گوش نمی کنی ، گاهی وقتها وظایفت را درست انجام نمی دهی . و او باز جواب می داد : او هم بیشتر وقتها اشتباه می کند و وظایفش را فراموش می کند ، مگر من می زنمش ؟ بزرگترها انگشت به لب می گزیدند گه چه دختر پرروئی کتک زدنش باقی مانده بود .

این چنین بود که مثل آب خوردن طلاقش دادند . گردن بند طلایش ، ظروف نقره اش ، قالی کرمانش و... را با خود به خانه پدرش باز گرداند و نیمه تنش و گوشه جگرش را در خانه شوهر جاگذاشت . طبق حکم دادگاه هفته ای یک روز اجازه دیدار فرزندانش را داشت . اما موفق به دیدارشان نشد . روزی همراه بزرگترها به کلانتری مراجعه کرد . مرد در جواب تلفن رئیس کلانتری مودبانه اظهار داشت که راهش دور است و نمیتواند هر هفته مرخصی بگیرد و اما قول می دهد سه ماه تابستان بچه ها را پیش مادرشان بفرستد . در ضمن اگر زنش پشیمان شده و ( باشی رحلت داشینا ده یدی ) به شرطی که معذرت بخواهد و قول بدهد که زن خوب و حرف شنوئی باشد ، حاضر است دوباره زندگی را با او از سر بگیرد . عذر مرد و پیشنهادش مورد پسند رئیس کلانتری و بزرگترها شد . به نظر آنها این فرصت مناسبی برای آشتی دادن و پیوند دوباره آنها بود . اما مهناز نپذیرفت و اظهار کرد گناهی مرتکب نشده که عذری بخواهد و شرطی بپذیرد و باز مورد نکوهش بزرگترها قرار گرفت و مجبور شد تا تابستان حوصله کند . اما کو تا تابستان ( ائششه ییم اؤلمه یونجا بیتینجه ن ، یونجام سارالما توربا تیکینجه ن ) بزک نمیر بهار میاد کمپوزه با خیار میاد . روزها به کندی سپری شد و تابستان فرارسید . و مرد زیر قولش زد و پیامی فرستاد که : اگر زن خوب و مادر شایسته ای بودی خانه و زندگی وبچه ها را رها نمی کردی .

ناامید نشد و سعی کرد کاری پیدا کند تا بتواند خود روی پاهای خود بایستد و حضانت فرزندانش را طلب کند . اما با دیدن چند مورد جو نامطلوب در حق زنان بیوه ، خانه نشینی را ترجیح داد . دوری از فرزندانش از یک سو و سرزنش و سرکوفت و تحقیر نزدیکان و دوستان و جامعه از سوئی دیگر او را از پای انداخت . توانائی پاهایش کم و کمتر و سرانجام فلج شد . گفتند که پزشک معالجش می گوید بیماری او روحی است نه جسمی . سعی کنید به او روحیه و قوت قلب بدهید تا بتواند دوباره سر پا بایستد .

دلداری و تسلی و قوت قلب اطرافین خود زخمی بود جداگانه : خودت کردی ، ( اؤزو ییخیلان آغلاماز ) خود کرده را چاره نیست . ما گفتیم تحمل کن و حرفمان را گوش نکردی . میدانستی که بچه هایت را از آغوشت می گیرند . اگر کمی کوتاه می آمدی حالا تو هم برای خودت خانه و زندگی داشتی و اینقدر بدبخت نمی شدی . حالا ترو خدا خودت را ناراحت نکن . سرنوشتت این بود . چه می توان کرد . شاید قسمتت این بود و ...

بچه ها کمی بزرگ شدند و توانستند مداد و کاغذ به دست بگیرند برایشان نامه نوشت درخواست کوچکش این بود که دستخط آنها را ببیند حتی اگر جمله ای کوتاه باشد . می خواست برایش تلفن کنند تا صدایشان را بشنود . اما نامه ها هرگز به دست بچه ها نرسید .

نوجوان که شدند دلشان برای دیدن مادر پر نمی کشید . می گفتند : زنی که فرزندانش را فدای غرور خود کند شایسته مادری نیست . اما با گذشت زمانی کوتاه متوجه واقعیت تلخ آنچه که بر مادر گذشت شدند . فهمیدند که ( آغاج آجیدیر ، جان شیرین )  ضربه چوب و چماق تلخ است و جان شیرین و میزان تحمل انسانها متفاوت .

اینک شوق دیدار فرزندان به پاهای مادری رنج کشیده و ناتوان قدرت بخشیده تا پنج شنبه ها با قدمهای آهسته از خانه بیرون بیاید و دم کوچه به انتظار دیدار فرزندانش بایستد . مادری که می گوید : هفته یک روز است و آن روز پنج شنبه است .

                                  ***

                                  دوری از فرزند

بر من شده عرصه جهان همچو قفس

در دیده نمانده نور و در سینه نفس

رنجی که من از دوری فرزند کشم

یعقوب از آن درد خبر دارد و بس

...

مادر که ز طفل خویشتن محجور است

یعقوب وش ار کور شود معذور است

چون من که تعلقم ز اسباب جهان

بر یک پسر است و آنهم از من دور است

...

نام شاعر : عالم تاج قایم مقامی (‌ژاله )

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :