یولیا حدود پانزده سال سن دارد. او دختر پرجنب و جوش و باهوشی است. روز والنتین ، کاغذ و خودکاری به دست گرفته بود و از دوستان غیر آلمانی اش می خواست که « دوستت دارم » را به زبان خودشان و با الفبای لاتین روی کاغذ او بنویسند. بعد از نیم ساعتی با خوشحالی گفت : دوستت دارم را به دوازده زبان دنیا یاد گرفتم . یک کمی که گذشت ، زنگ به صدا درآمد و بچه ها یا سر کلاس و یا ورزش و ... رفتند و دو سه تا از دخترها برای تزئین شیرینی والنتین ماندند . آنها در حالی که شیرینی ها را مطابق میل و سلیقه خودشان تزئین و بسته بندی می کردند با هم شروع به صحبت کردند . یولیا گفت : من عاشق این جمله کوتاه و قشنگ « دوستت دارم » هستم . هانی و ریتا و آسترید سر به سرش گذاشتند و خندیدند . او نیز لبخندی زد و گفت : بچه که بودم و تا جائی که به خاطر دارم بابا و مامانم همدیگر را خیلی دوست داشتند . این جمله را بارها از زبان آنها شنیده بودم . این جمله برایم خاطرات خوشی داشت . بعدها فهمیدم که گویا عشق و دوستی والدینم به من احساس امنیت می داد . اما نمی دانم چه شد که این جمله را کم و کمتر و سپس دیگر نشنیدم . آنها به همدیگر پرخاش می کردند که حوصله تو را ندارم ، تو با ورودت به خانه آرامشم را به هم می زنی و .. شنیدم . بگومگو و دعوای آنها برایم شکنجه روحی شده بود . هر روز از اینکه یکی خانه را ترک کند و تنهایم بگذارد وحشت داشتم . یکی از روزها دعوایشان به کتک کاری کشید و موجب دخالت پلیس شد . گفتند : همدیگر را دوست ندارید ؟ نمی توانید به زندگی با هم ادامه دهید ؟ چرا بزن و بکوب راه انداخته اید ؟ فردا اول صبح هر دو با هم پیش وکیل بروید و تقاضای طلاق بدهید . بعد به دنبال خانه بگردید و جدا زندگی کنید . اگر فکر کردید می توانید ادامه دهید دوباره آشتی کنید وگرنه این زندگی به درد هیچکدامتان نمی خورد . بچه را ببینید که چگونه گوشه ای ایستاده و از ترس می لرزد . یک ماهی طول نکشید که هردو خانه پیدا کردند و وسایل زندگی را تقسیم کردند و هر کدام به دنبال زندگی خودشان رفتند . من نیز با مامانم رفتم . برایم چقدر سخت بود . بابام هر روز عصر مثل یک میهمان می آمد و مرا می دید و خداحافظی می کرد و می رفت . اگر چه دلم نمی خواست که برود. اما می دیدم که با رفتن او مامانم چقدر آرامش پیدا می کند. آخر بابام دست و پنجه قوی دارد و هر از گاهی مادرم را کتک می زد . حالا چند سالی است که هر دو آرام هستند. وقتی بابام دیدن من می آید با مامانم به محبت و احترام رفتار می کند و از وقتی که ازدواج کرده کمتر به خانه مان می آید . من و مامانم هم با هم زندگی می کنیم . اوایل خیلی ناراحت بودم اما یک بار مامانم مرا قانع کرد که جدائیشان برای هر ساه ما خوب است . بابا با زن دلخواهش ازدواج کرده و خوشبخت است . مامانم هم از آزار و اذیت بابا در امان است و دیگر در خانه دعوایی نیست و من هم می توانم با آرامش به درس و مشقم برسم . یعنی به وضع موجود عادت کردم . هر چند که خیلی دوست دارم روزی بابا و مامان با هم آشتی کنند . اما بابام می گه که این کار غیرممکن است .

 

داشتم حرفهایشان را می شنیدم . نه گوش می کردم . حتی با دقت و کنجکاوی ماجرا را پیگیری می کردم . قرار نبود حرفی بزنم . چون  او با هم سن و سالانش صحبت و درد دل می کرد . اما یک دفعه از دهانم پرید . آخر مادرت با دست خالی با چه جسارت و پشتوانه ای تو را هم برداشت و خانه ای هم اجاره کرد . مگر بیکار نبود ؟ نگاهها به طرف من برگشت. بچه ها لبخندی زدند. یولیا گفت : خوب این که مشکلی ندارد. مادرم چند ماهی از اداره کار کمک گرفت و بعد هم برایش کار پیدا شد و مشکل مادی حل شد .

 

آخ یادم رفته بود اینجا آلمان است همان جائی که بعضی دوستان فکر می کنند اینجا نیز به زنان ظلم می شود و حق و حقوقشان پایمال می شود. اینجا نیز بعضی مشکلات هست. اما حداقل قانونی وجود دارد که از زنان حمایت کند . اداره کاری هست که برای پیداکردن کار به زنان قدم پیش بگذارد. خانه زنی هست که از زن بی چیز و بی سرپرست حمایت کند.

 

و ادامه دارد