بچه که بودم ، دختر خوب و باادب و سربه زيری بودم . توسط مادربزرگ و مادر و ... ادب را خوب ياد گرفته بودم . آموخته بودم که با صدای بلند نخندم ، جواب سربالا ندهم ، چشم بگويم و مهمتر از همه اين که ( نه ) کلمه بسيار بدی است و دخترهای باتربيت اين کلمه را بر زبان نمی آورند . اگر هم روزی به خانه بخت رفتم بايد موضوع مهم ( دختر با لباس سفيد به خانه شوهر می رود و با کفن سفيد بيرون می آيد . ) را آويزه گوشم کرده بودم . هنگام دعوا با برادرهايم حق با آنها بود و من کوتاه می آمدم . باز هم خدا رحمت کند بر اموات پدر عزيز و نازنينم را که اجازه نمی داد آنها روی من دست بلند کنند و می گفت : دخترها مخلوق زيبا و ظريف خدا هستند و اگر در خانه ای دختری کتک بخورد فرشته های خدا قهر می کنند و به آن خانه سر نمی زنند و در تمام طول عمرم حتی به شوخی زدنش را هم نديدم . اما مادرم عقيده ای ديگر داشت و می گفت ( الله آروادی ووردی کی آرواد يارتدی ) خدا مارا زده که زن آفريده وگرنه ما هم مرد خلق می شديم . اما خودش دست بزنی داشت .

زنان فاميل و همسايه مرا خيلی دوست داشتند و می گفتند : ماشاالله چه دختر خوب و باادب وخجالتی ، کاش ما هم چنين دختری داشتيم ( مه له سه ، اتی يئييلر ) منظور مثل گوسفند مظلوم بودن است . و همراه با به به و چه چه و ماشاالله انگشتشان را به تخته می کوبيدند که چشم نخورم و خدای نکرده زبانم برای دفاع از خودم باز نشود . از مادرم می خواستند اسپند دود کند . مادرم نيز با افتخار فراوان اسپند دود می کرد و دور من می گردانيد که مبادا دختر کر و کور و لالش چشم بخورد . زن همسايه می گفت : حيف که بچه ای و اختلاف سن تو و پسرم خيلی زياد است و گرنه ترا عروس خودم می کردم . داشتن عروسی مثل تو آرزوی هر مادرشوهريست . ( نميدانم چرا مادر شوهر ما ندانست قدر ما را ؟ )

يکی از نزديکان ما که مخالف چنين تربيتی بود می گفت : دوران خجالتی بودن دختر سپری شده است . دختری که در آينده وارد جامعه خواهد شد بايد زبان باز کند و حرفش را بزند . بايد کمی جرات داشته باشد . بايد زندگی کردن در جامعه را ياد بگيرد . اين دختر خيلی مظلوم است مثل گوسفندی که در گوشه حياط به درخت بسته شده است . در جامعه گرگ زياد است و ( قويونون ياخجی سی قوردا يئتيره ر ) گوسفند فربه نصيب گرگ می شود . منظورش از گوسفند به درخت بسته شده ، گوسفندی بود که برای قربانی کردن به خانه آورده و در گوشه ای از حياط به درخت بسته بودند و آن روز اجلش رسيده بود . همان روز قصاب با شاگردش آمد گوسفند را گرفت و بر زمين کوبيد و شاگردش دستها و پاهای زبان بسته را محکم گرفت و او سر حيوان بيچاره را گوش تا گوش بريد . طفلک زبان بسته لرزيد و لرزيد و سرانجام از حرکت ايستاد . توی دلم  گفتم چرا راحتش نمی گذاريد لااقل به حال خودش بميرد سرش را که بريده ايد ؟ دست و پا زدن زبان بسته دلم را لرزاند به اين فکر بودم اگر آدم در زندگيش به بن بست برسد کارش به کجا خواهد کشيد ؟

بزرگ که شدم ، به خانه بخت که رفتم :

منی بير قورد دالادی ( گرگی مرا دريد )

قانيمی دا يالادی ( خونم را هم ليسيد )

دئدی به صاحاب سيزام ( فکر کرد که بی کسم )

اوستومه داش قالادی ( لاشه ام را با سنگ پوشانيد )