زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

روز معلم از راه رسید وخاطرات تلخ و شیرین دوران تحصیل در دلها زنده شد . معلمهائی که به زور خط کش چوبی ، انبار ، تنبل کشیدنهای سر صف ، ترسانن از چشمهای گرد و نگاه خشمگین خانم ناظم ، تلاش میکردند که از ما دانش آموزان زرنگ و درسخوان و باهوش بسازند. به روش غلط یا درست با خشن یا رئوف می خواستند آینده شاگردانشان را تضمین کنند .  

چهره معلم کلاس چهارم ابتدائی ام در نظرم کم رنگ شده است . با این حال دامن و کیف همیشه سیاهش را فراموش نکرده ام . همیشه ماتیک قرمز پررنگ بر لب داشت و هر زنگ تفریح تازه اش می کرد . اول درس می پرسید ویکی دو نفر را هم جلوی تخته سیاه تک پا نگاه می داشت و زنگ که می خورد با خط کش چوبی اش به کف دست هر کدام یک بار خط کش می زد . به نظرم او با انصافتر از بقیه بود . من هنوز هم او را دوست دارم چون هر ماه پیک دانش آموزش را به من می داد و می خواندم . پیک او خاطره اش را در دل و جانم پررنگ و زیبا کرده است . 

معلم کلاس پنجم ابتدائی ام صورتی گرد و سفید داشت موهای بلندش را همیشه دم اسبی می بست و ماتیک قرمز رنگ به لبهایش می زد . گاهی که زنگ تفریح در دفتر چیزی می خورد و ماتیکش را پررنگ نمی کرد ،  یک قسمتی از ماتیک کم رنگ می شد و لبهایش مثل سیب سرخ سایه روشن می زد . او نیز خط کش چوبی داشت هم می زد و هم پیش خانم ناظم می فرستاد . از او هم می ترسیدم و هم بدم می آمد . روزی از روزها لوزه ام را عمل کردند و دو روز در بیمارستان و هشت روز در خانه بستری شدم . آخ جون چقدر کیف کردم . بعد از ده روز به مدرسه رفتم . اگر چه قبل از رفتن به بیمارستان به مدرسه خبر داده بودند اما من باز هم از خانم معلم و خانم ناظم می ترسیدم . اونلارین ایپینین اوستونه اودون ییغمالی دئییلدیر ( روی طنابشان نمی شد هیزم بست ) زنگ تفریح اول ، خانم معلم از من خواست که همراه او به دفتر بروم . مرا می گوئید از ترس زهره چاک شدم . با ترس و لرز همراهش به دفتر رفتم . کسی بجز ما دو نفر آنجا نبود . وای خدا را شکر . کاش قبل از رسیدن خانم ناظم خط کش را بزند و خلاصم کند . به خاطر ده روز غیبت ده ضربه خط کش . می دانستم که طاقتش را ندارم . خانم معلم کیفش را باز کرد واز داخلش سیب قرمز رنگی بیرون آورد و به طرف من دراز کرد و گفت : این سیب را برای تو نگه داشته ام می خواستم به عیادتت بیایم . اما می دانی که هزار جور کار دارم هم کار مدرسه و هم خانه فرصت نکردم . عوضش حالا که گلویت سالم است و می توانی خوب گاز بزنی و بخوری می دهم . از خجالت سرخ شدم نمی توانستم بگیرم . اما او گفت : وقتی بزرگتر به آدم هدیه می دهد زهرمار هم باشد باید بگیریم و تشکر کنیم . اگر دوست نداشته باشیم می توانیم بعد به کسی دیگر بدهیم اما رد کردن دست بزرگترها کار خوبی نیست . با دو دست سیب را گرفتم و تشکر کردم و عقب عقب از دفتر بیرون آمدم . دستهایم را باز کردم سیب سرخ توی دستم برق می زد . یعنی این به راستی سیب است ؟ یعنی خانم معلمها هم مثل ماها سیب می خورند ؟ یعنی خانم معلمها هم مثل مامانهایمان ظرف می شویند و خانه را جارو می کنند ؟

 

تا زنگ آخر صبر کردم . زنگ که خورد با عجله به طرف خانه به راه افتادم . سیب را از کیفم درآوردم . مسیر عریض و طویل راسته کوچه و کوچه پس کوچه ها و بن بستهای پیچ در پیچش را با گاز زدن سیب خانم معلم طی کردم . آبدار و گوارا همچون آب زمزم ، شیرین و مطبوع همچون عسل خالص ارسباران بود . تمام راسته کوچه رنگ و طعم  سیب سرخ خانم معلم را گرفته بود . تا تکه آخرش را خوردم . به خانه که رسیدم سیر سیر بودم . مگر یک سیب چقدر مواد غذائی دارد که جای ناهار را بگیرد ؟  

این سیب خوشمزه ترین غذای دل و روحم بود . 

معلم کلاس ششم ابتدائی ام ، با وجود گذشت سالهای زیاد چشمان درشت و موی بلند روی شانه ریخته اش ، ماتیک بنفش کم رنگش ، خط چشمی که روی پلک بالایش می کشید ، چپ نگاه کردنش ، جریمه گفتنش را فراموش نمی کنم . او برخلاف بقیه معلمها  با دستهای بزرگ و قوی اش سیلی نیز می زد . سیلی هایش دود از چشم آدمی بلند می کرد . کلاس ششم ابتدائی یکی از تلخ ترین خاطرات دوران مدرسه ام بود . از او هیچ چیز بجز خشونت به خاطر ندارم .

 

در دوره دبیرستان آقای دبیری داشتیم که دیوان حافظ را از او هدیه گرفتم . دبیری که به دفاتر شعر و بایاتی هایم ارزش می داد . می گفت بنویس حتی اگر کسی نخواند .   

خانم ناهید کاشف شیرزن راستین دبیرستان ما بود با وجود گذشت سی و پنج سال از آن دوران چهره اش که همیشه جوان و شاداب و پرکار بود از نظرم دور نمی شود . هر چند که می دانم پیر شده است و اگر در قید حیات است عمری طولانی همراه با سلامتی برایش آرزو می کنم .

 

خانم رباب قصابی دریای بیکران صبر و متانت و پشتکار و مادری نمونه که همیشه دوستش دارم .  

روز معلم بر معلمان عزیز مبارک

..

این شعر را از وبلاک آقا معلم قرض گرفتم

روز گاری جهل بر جانم نشست 

جهل تیره چهره ی جانم شکست

آمدی با صبر و مهر و یک قلم

تیره ی جان مرا تو دم به دم 

با شکیبایی چه نیک آراستی

جهل را در مان شیرین کاستی

ای فرشته آمدی دیوم رمید 

إقرأ رحمان به جانم پر کشید 

«من نمی دانم » پرید از خانه ام

تا کنار شمع تو پروانه ام

تو معلم شعله ی جان منی

فصل دردم قرص درمان منی

من تمامی خاکم و گِل می شدم 

بسته ی دنیا و منزل می شدم 

تو مرا منزل سمایی کرده ای 

از نهایت رو نمایی کرده ای 

از زمینم برده ای تا سوی او 

لایق تو جنت و مینوی او   

علاء الدّین عزیزی سوم اردیبهشت 1387

 وبلاک آقا معلم

 www.mualem.blogfa.com/8502.aspx

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :