زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

در میان آذربایجانیها کمتر کسی است که با اشعار نغز شهریار آشنائی نداشته باشد . من نیز از زمانی که چشم باز کردم ، با اشعار او زندگی کردم . گوئی او نیز مثل پدربزرگم عضوی از اعضای خانه مان بود . حیدربابایش را در فرصت کمی که امانت گرفته بودم با عجله نوشتم و سپس در فرصتی دیگر با خودنویس در دفتر مخصوص پاکنویسی کردم . به خیال خودم با خودنویس خوش خط نوشته می شود و حرمتش باقی می ماند. وقتی برای پدربزرگم می خواندمش ، لحظه لحظه زندگیش مرور می شد . زمانی که می خواندم

آی اؤزومو او ازدیرن گونلریم / یادش به خیر روزهائی که خودم را لوس می کردم

 

آغاج مینیب آت گزدیرن گونلریم / یادش به خیر روهائی که با چوب اسب سواری می کردم

 

به یاد دوران کودکیش و چوبی که جای اسب را برایش می گرفت ، لبخندی کودکانه بر لبانش نقش می بست . دوباره می خواندم

عمه جانین بال بلله سین ییه ردیم / لقمه قاضی  عسل عمه جان را می خوردم

 

سوندان دوروب اوس دونوموگییردیم /  بعد پیراهنم را می پوشیدم

 

از خاله اش که وقتی برایش ماست تازه می برد ، او نیز بر گونه خواهرزاده کوچکش بوسه می زد و برایش ساندویچ عسل می داد ، یاد می کرد . برایش می خواندم

قاری ننه گئجه ناغیل دیینده / وقتی پیرزن شب قصه می گفت

 

کولک قالخیب قاب - باجانی دوینده / وقتی باد شدید در و پنجره ها را به هم می کوبید

 

از قصه های ملک محمد و دیو و کچلجه و از ایامی که مجله و تلویزیون و رادیو نبود و آنها قصه ها را با روایت مادربزرگ و زیر کرسی می شنیدند ، قصه ها تعریف می کرد ..

وقتی می خواندم

بایرامیدی گئجه قوشو اوخوردو / شب بود و مرغ شب می خواند

 

آداخلی قیز به ی جورابین توخوردو/ دختر نامزد برای نامزدش جوراب می بافت

 

به یاد دوران نامزدی اش ، جوراب پشمی دستباف اولین هدیه از نامزدش ، نامزدبازی اش و رفتن به خانه نامزد و درآوردن کفشهایش دم در به خیال اینکه صدای کفشهایش موجب می شود که پدر و برادرها متوجه ورودش شوند ، می افتاد و لبخندی شیرین بر لبهایش می نشست .

وقتی شعر پدرم را برایش می خواندم او نیز با آن سن و سال اشک از چشمانش سرازیر می شد . زیرا او نیز وقتی به ماکو سفر می کرد از آن کوچه پس کوچه های قدیمی و جای پای پدر ، بوی صفای پدرش را می جست .  

 

دبیری که شعربسیار لطیف و زیبای  بهجت آباد خاطره سی را سر کلاس آورد . شعر را نه یکبار نه دو بار بلکه چندین بار خواندیم . وقتی به خانه رسیدم ازبر بودم . پدرم چقدر با اشتیاق آن را با صدای بلند برای مادرم خواند . آن شب را ، آن صدای پدر را و آن لبخند سرشار از لذت و تحسین مادر را فراموش نمی کنم .

جنگ که شد ، صدام که بی رحمانه و با اسلحه های مدرن و شیمیائی به جان جوانان افتاد ، پدر از دیوان شهریار شعر انیشتن را یافت و خواند .

اشعاری که در سوگ مادر و خان ننه سرود ، مگر از خاطره ها رفتنی است ؟

در آن وانفسای ترک خر و غیره شعر الا تهرانیا انصاف می کن  او آب خنکی بود بر دل شکسته و رنجیده مان . او احساس و غرور نوجوانان و جوانان را می شناخت .

شهریار در لحظه لحظه خاطرات ما جای خاص خودش را دارد . تاریخ شفاهی ، اعیاد ، سوگواریها ، شادیها و حتی بازیهای کودکانه ما . وقتی با دختردائی و دختر عمه و دخترهمسایه و داداش بزرگه و پسر دائی بزرگه و کوچکه دور هم جمع می شدیم و شعرلشمه ( مشاعره ) بازی می کردیم  وقتی بیت کم می آوردیم این شعر طنز را که فقط مصراع اولش را شهریار سروده ، می خواندیم

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

می رود طیاره از روی زمین بالا چرا

اکنون می گویند مداح بود . مداح آن و این بود ؟ مگر تا چند دهه پیش آن یکی  آریامهر همایونی و اعلی حضرت  کمر بسته امام رضا ( ع ) نبود ؟  مگر نمی گفتند او پدر ملت است ؟ ذهن کودکیم را این معما اشغال کرد که این مرد کم سن و سالتر از پدربزرگم چگونه پدر اوست . مگر پدر نباید بزرگتر از پسرش باشد؟  مگر نه این است که خیلی ها هنوز هم که هنوز است هاله نورانی بالای سر این و آن می بینند ؟ تازه خیلی از شعرای معروف که آثاری بس ارزشمند دارند مداحی کرده اند و این دلیل نمی شود که زحماتشان را نادیده بگیریم .                  

اکنون نه سریال سرگذشت او را تماشا می کنم و نه هجوش تاثیری در احساسم نسبت به او دارد . زیرا جای جای دفتر خاطرات زندگیم سرشار از اشعار نغز و دلنشین اوست . دیگر جائی برای سریال سرگذشت او و شب شعرش و هجوش باقی نمانده است .

 

اول باشی مندن استقبال ائتدیز / اول از من استقبال کردید

سوندان دوروب ایشیمده ایخلال اتئدیز / سپس در کارهایم اخلال کردید

اؤز ظندیزجه استادی اغفال ائتدیز / به خیال خودتان استاد را اغفال کردید

عیبی یوخدور ، گئچر گئده ر عموردور / عیبی ندارد عمر است می آید و می گذرد

قیش دا چیخار اوزو قارا کؤموردور / زمستان هم می گذرد و روسیاهی به زغال می ماند

..

عاشیق دئیه ر : بیر نازلی یار واریمیش / عاشق می گوید : یار نازنینی بود

عشقینده اودلانیب یانار واریمیش / در آتنش عشق می سوخت و خاکستر می شد

بیر سازلی سؤزلو شهریار واریمیش / شهریاری با سوز و ساز بود

اودلار سؤنوب اونون اودو سؤنمویوب / شعله ها خاموش شده اتش عشق او خاموش نشده

فلک چؤنوب اونون چرخی چؤنمویوب / فلک برگشته و چرخ او برنگشته

..

 

کیم قالدی کی بیزه بوغون بورمادی / کی ماند که به ما سبیل تاب نده

آلتدان – آلتدان بیزه کلک قورمادی /  مخفیانه به ما کلک نزد

بیر مرد اوغول بیزه هاوار دورمادی / جوانمردی از ما حمایت نکرد

شیطانلاری قوجاقلاییب گزدیز سیز / شیطانها را بغل کرده گردیدید

اینسانلاری آیاقلاییب ازدیز سیز / انسانها را لگد کرده زیر پا له کردید

..

بندهای 111 – 120 – 109 حیدربابایه سلام جلد دوم  

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :