زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

 

اورقیه آنا پیرزن جالبی بود . برای خودش آداب و رسوم و باورهائی داشت و پای بند آن آداب بود . روزی از روزها که من بچه ( شاید کلاس اول یا دوم ابتدائی ) بودم ، هنگام غروب آفتابه را پر از آب کرد و چادرش را به سر انداخت و از خانه بیرون رفت و مرا نیز با خود برد . یادم نمی رود در طول راه چقدر خجالت کشیدم . فکر می کردم همه دارند نگاهمان می کنند و به ما می خندند . آخر آفتابه را که به گردش نمی برند . جایش گوشه حیاط و داخل توالت است . با آفتابه گاهی می توان به گلدانهای شمعدانی دورتادور حوض آب داد . در روزهای سرد زمستانی هم می شود از آب گرم پر کرد و وضو گرفت . آفتابه که راهی کوچه پس کوچه های شهر نمی شود . خلاصه که بعد از نیم ساعتی پیاده روی به قبرستان رسیدیم . سر قبر زنی رفت و آفتابه را گوشه ای گذاشت و سنگریزه ای برداشته و سنگ قبر زن را به آرامی زد و فاتحه خواند و زیر لب حرفهائی زد و سپس در حالی که بایاتی می خواند آب آفتابه را روی قبر پاشید و آفتابه خالی را زیر چادر زد و برگشتیم . حالا من خوشحال بودم که آفتابه دیگر دیده نمی شود . بین راه پرسیدم : چرا قبر مردم را خیس کردی ؟ جواب داد : امشب شب عروسی شوهرش است . رفتم خبرش کردم که نصف شبی یک دفعه خبردار نشود و استخوانهایش بدرد نیاید و آب ریختم که قبرش شعله نشکد . می گویند شبی که حضرت علی ( ع ) عروسی کرد ، یکی از نزدیکانش یک کاسه آب روی قبر خانم فاطمه ( س ) ریخت . این از قدیم رسم است . مانده بودم که مگرخانم فاطمه ( س ) خودش به شوهرش وصیت نکرده بود که بعد از او ازدواج کند . حتی خودش نیز زن آینده را انتخاب کرده بود . اما هم بچه بودم وچیزی به عقلم نمی رسید  وهم اورقیه آنا دوست نداشت در مورد باورهای دینی سوال پیچ شود . می گفت در مورد مسائل دینی نباید زیاد کنجکاو بود . می بینی که خدای نکرده یک دفعه از دین خارج شدی .

مانده بودم خبری که استخوانهای مرده را بدرد بیاورد و قبرش را در شعله های آتش بسوزاند ، با زنده چه می کند . زنی که زنده زنده جلوی چشمانش جشن عروسی شوهرش را بگیرند چه می شود ؟ زنی که خود هوو باشد و سپس هوو پشت سر هوو ببیند چه می شود ؟ عشق و دوست داشتن و فداکاری هم حد و مرزی دارد نه ؟ می گویند مقصر اصلی زن است که شوهرش را راضی نگه نداشته و مرد هم که ... پس باید زنی بگیرد و به سر و سامانی برسد . وقتی می پرسی زن اول بد بود ، زن دوم بد بود ، زن سوم بد بود ، ... و حرف حسابت با زن پنجم چیست ؟ مگر مرض داری مرد ؟ می گوید : این امتیازی است که قانون و عرف و جامعه به من داده است چرا استفاده نکنم ؟ زنها خودشان کشته و مرده من و موقعیت عالی من هستند . تا زمانی که خرج می کنم ، زنان در هر موقعیتی هم باشند عبد و غلام من هستند . می گوئی :  آی اون امتیاز و عرف و قانون و جامعه و مردی و مردانگی بخورد توی سرت . آی مرده شوی پولت را با خودت یکجا بشوید . شکمی که به نانی سیر می شود چه منتی دارد ؟ فکر پیری ات را بکن . می گوید : هشتاد سالم هم که باشد زن جوان می آید و منتم را می کشد و تر و خشکم می کند . نیازی به توشه ندارم .

این حرفها مرا به یاد دو هوو می اندازد که زمانی سه خیابان آن طرفتر خانه داشتند . در خانه شان هووی اول را خانم بزرگ و هووی دوم را خانم کوچک می نامیدند . سالهای سال زندگی ، آرام و بی سروصدا بود . می گفتند مرده خیلی باغیرت هست . وقتی وارد خانه می شود ، نظم و ترتیب برقرار است و چنین و چنان می کند و الی آخر . تا اینکه روزگار به زمینش زد و دیگر قدرت ضربات مشت و سیلی اش و تهدیدش ضعیف و ضعیف تر و محتاج دارو و درمان شد . به خانم کوچک دستور داد که داخل غذای من چربی و فلان و بهمان و بئشمکان نریز که برایم خیلی ضرر  دارد . خانم کوچک جواب  داد که من خیلی کار دارم به خانم بزرگ بگو . به خانم بزرگ دستور  داد که چنین و چنان بکن . خانم بزرگ جواب  داد که عروسم را برای پاگشا دعوت کرده اند او را به مهمانی می برم . در مقابل اعتراض مرد گفت : جیک جیک مستونت که بود ، یاد زمستونت نبود ؟

نمی دانم آخر این ماجرا به کجا کشید . در هر صورت پیری و شکستگی و درماندگی هست و خانه سالمندان نیز یواش یواش دارد پا فراتر می نهد و تا از کنارش می گذری چشمک می زند . ( از آنجائی که چند سال تجربه کار در آن غمکده را دارم ، می دانم فرزندان با والدینی که به همدیگر ستم کرده اند چه می کنند . لازم نیست که بزنند و بکشند همین که والدین شب و روزشان پشت پنجره و به امید دیدن اولاد در انتظار بیهوده می گذرد برایشان کافی است . ) اما این رسم زندگی نیست . به آنان که چند زنی مرد را تبلیغ می کنند می خواهم بگویم نه تنها خانه ها را آباد نمی کنید که مردم را خانه خراب می کنید . هیچ فرقی نمی کند چه زن چه مرد ، به هر دو ستم می کنید .

کسی که هوو نباشد یا هوو نداشته باشد نمی داند هوو بودن و هوو داشتن چیست ؟ شاید در تعریف لغوی و معنوی اش بتوان گفت هوو یکی از تلخترین شکنجه های روحی است و زنی که چنین شکنجه ای را متحمل می شود ، آن مرد لعل و جواهر هم باشد از چشمش می افتد و آنچه که موجب ادامه آن زندگی نکبت بار می شود عدم حمایت قانون و جامعه و اقوام از زن است . کدام مردی خیانت زنش را می پذیرد و چشم پوشی می کند که زن نیز بکند؟ زنی و مردی گفتند ، افسانه ای بیش نیست .

در گذشته های دورو نزدیک  از این اشتباهات تلخ زیاد اتفاق افتاده است و تجزبه ها نشان داده که چنین زندگی زندگی نیست آتش است . اکنون متاسفانه دارند تشویق به تکرار می کنند . دارند ما را به عقب تر از گذشته برمی گردانند . ای خدا ازتان نگذرد .

...

امروز نیز مثل هریکشنبه دیگر رادیو قاصدک را گوش خواهم کرد . قرار است با ایرج جنتی عطائی مصاحبه کند .

داغلاری ان پیادا / از کوهها پیاده سرازیر شو

یولا گل تن پیادا / سر رهگذر بیا پیاده

گئدک حاققی تاپماغا / برویم برای پیدا کردن حق

سن آتلی من پیادا / تو سواره و من پیاده

..

چوللرده بوستان اولدوم / در دشتها بوستان شدم

دیللرده داستان اولدوم / قصه سر زبانها شدم

فلک سالدی پیس درده / فلک مرا به درد بدی انداخت

یاردان یولداشدان اولدوم / با دوست و آشنا بیگانه ام کرد

..

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :