زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

عصر آن روز هوا گرم و آفتابی بود . پنجره اتاقم را که باز کردم ، پیرزن و پیرمرد همسایه را دیدم که روی چمنها صندلی راحتشان را باز کرده و حمام آفتاب می گیرند . می گویند آفتاب اینجا برای سلامتی پوست هیچ خوب نیست ، اما اینها گوش شنوا ندارند. پرده ها را که کشیدم ، حوصله ام سر رفت . با پینار و پنبه واورزولا و دیگر دوستان تماس گرفتم و دور هم جمع شدیم و لب رودخانه رفتیم . در بین کسانی که برای گردش و حمام آفتاب و بازی بچه هایشان لب رودخانه بودند، چشمم به دختر و پسر نوجوانی افتاد که روی زیراندازی داخل چمنها نشسته بودند و به ظاهر داشتند درس می خواندند . کتاب جلویشان باز بود و خودشان داشتند به یک چیزی قاه قاه می خندیدند . یاد مادربزرگم افتادم وقتی ما کتاب را باز نگه داشته و حرف می زدیم ، یا بیرون می رفتیم ، صدایمان می کرد و می گفت : این درس را یا زود بخوانید یا کتاب را ببندید . شئیطان اوخویار ( شیطان می خواند . ) اگر کتاب درسی تان باز بماند شیطان می آید و آن صفحه را ازبر می کند و آن وقت شما هر قدر هم بخوانید ازبرتان نمی شود . ما هم سعی می کردیم کتابمان را بی جهت باز نگذاریم . یک لحظه دلم خواست به این دو نوجوان  هشدار بدهم که کتابتان را شیطان می خواند ، اما قاه قاه شیرین خنده شان که گویا از ته دل بود مرا نیز به وجد آورد و لبخند زنان از کنارشان رد شدم . پنبه گفت : آللاهیم یا ربیم . ببین دختر پسرهای خارجی حیا و متانت سرشان نمی شود . همه اش هر و کر می خندند . تازه یکی نیست بگوید پسر دارد می خندد ای دختر بی چشم و رو تو چرا سی و دو دندانت باز است و لوزه هایت هم دیده می شود ؟  بیچاره دختر. پنبه هم دیواری کوتاهتر از دیوار دخترها پیدا نکرد . تازه روی نیمکتها نشسته بودیم که پترا و مونیکا نیز رسیدند. حالا دیگر جمعمان جمع بود و مهربان کم بود . چند وقتی بود که از او هیچ خبری نداشتیم . هر وقت غیبش می زند ، می فهمیم که دارد کاری مخفیانه و پر ضرر انجام می دهد. پینار به او هم خبر داده بود که کجا می رویم . دقایقی بعد او هم از راه دور با لبی خندان نمایان شد . پنبه گفت : نگاهش کنید نگفتم ؟ حتمن شوهری پیدا کرده که این چنین شاد و سر حال می آید . حرفی نزدیم اما توی دلمان پنبه را تائید کردیم . این زن باز هم شوهر جدید پیدا کرده است . جلو آمد و سلام و علیکی کرد و با عجله عکس پسرک سیاه پوست لاغر اندامی را که شش ساله نشان می داد ، از داخل کیفش درآورد و در حالی که نشانمان می داد ، گفت : پسرکم را ببینید . عکس را نگاه کردیم . پیترا با خشم گفت : باز هم شوهر کردی و عکس بچه اش را برایمان تحفه آوردی ؟  جواب داد : نه به خدا این دفعه شوهر و فلان پیدا نکردم بلکه کار خیر انجام دادم . اول حرفم را گوش کنید بعد قضاوت کنید . پترا سکوت کرد و ما با بی حوصلگی منتظر توضیح اش شدیم و او برخلاف انتظار ما ادامه داد : تصمیم گرفتم بچه ای بی سرپرست را به فرزندی قبول کنم به صلیب سرخ رفتم وبا مسئولش صحبت کردم و بالاخره هم بچه ای به من ندادند . درعوض به کمک و راهنمائیشان این پسر بچه را به من معرفی کردند که هر ماه مبلغی برایش از طریق یونیسف بفرستم و او بتواند همراه خانواده اش زندگی ساده ای داشته باشد . مبلغی که برایش می فرستم در آلمان ناچیز است اما برای او که در کشور فقیر نشین آفریقا زندگی می کند مبلغ قابل توجهی است . گفتند با این مبلغ این خانواده چند نفری از گرسنگی نجات پیدا می کنند . حالا این بچه برایم نامه ای نوشته و عکس جدیدش را فرستاده است . کلاس اول است و نامه اش خیلی ساده و بچه گانه است . در این دنیای پر از درد و بدبختی تنها به خود و شوهر و آرزوهای خود فکر کردن  یک کمی خودخواهی است .

ائله بیر ایش گؤر کی هم اللاهین خوشونا گلسین هم بنده نین / کاری کن که هم خدا را خوش بیاید هم بنده خدا را  

بیچاره مهربان ، این بار اولش بود که از صمیم قلب و با تمام دل و جانمان به او تبریک گفتیم .    

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :