زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . من بودم و آقای شوهر بود و مادر کنترل از راه دورش بود . یکی دیگر هم بود ، او مادرم بود ، مادری که هم نبود و هم بود . نبود زیرا به جرم حاضرجوابیش ، جوابش کرده بودیم ، نبود زیرا تحمل آن همه رنج فرزندش را نداشت و فریاد برمی آورد که : خدانشناسها نمی خواهید طلاقش بدهید ( اؤلمه ک اگر اؤلمه کدیر ، بو نه جان وئرمه کدیر ) مرگ یک بار و شیون هم یک بار .  بفرستید خانه ام چرا می کشیدش ؟ نبود زیرا وجودش در خانه ای که نداشتم  ممنوع بود . و اما بود زیرا که هر روز اول صبح سر کوچه به انتظارم کشیک می کشید و وقتی مرا می دید لبخندی به رضایت بر لبانش می نشست که خدا را شکر فرزندش هنوززنده است . بود زیرا هر شب برادر کوچکم را دم در خانه مان می فرستاد که ببیند سروصدائی از خانه نمی آید و وقتی می شنید که چراغها خاموش است و همه اهل خانه خوابیده اند او نیز با خیال راحت می خوابید که خدا را شکر دخترش هنوززیر مشت لگد نمرده و زنده است . بود زیرا شبها دیروقت که می شد زنگ در خانه و تلفن زهره چاکش می کرد و فشار خونش بالا می رفت و از ته دل ناله می کرد که : خدای من دختر را کشتند وگر نه این وقت شب این کیست که زنگ می زند ؟

روزی از همان روزهای تیره خدا میهمان مادرشوهر بودیم . بوی قورمه سبزی همه جا پیچیده بود . سفره چیده شد و همه سر سفره رفتیم . هنوز قاشق اول را به دهانم نبرده بودم که مادر شوهر جان یک قاشق پر خورش را روی برنجم ریخت و گفت : قربان چشمانت بروم تو خسته ای چرا کم کشیدی ؟ گفتم کافیست به اندازه ای که سیر شوم کشیده ام . اما او خورش را توی بشقابم ریخته بود . اگر چه بوی خوب قورمه سبزی آدم را مست می کرد اما من مزه اش را نپسندیدم . گوئی سبزیهایش را خوب نشسته بودند و ریگ زیر دندانم آزارم میداد  . حرفی نزدم زیرا که همه با اشتها میخوردند . هیچ کس اعتنائی به موضوع نداشت .  فکر کردم مثل لباس تازه پادشاه همه میدانند و صدایشان در نمی آید  به ناچار من نیز صدایم را درنیاوردم اما غذا را که در دهانم می گذاشتم سعی می کردم نجویده قورتش بدهم . تا تمام شدن غذای بشقابم چه آزاری کشیدم . شب هنگام خواب  باز هم محبت خانم گل کرد و قربان صدقه ام رفت و اصرار کرد که دوش بگیرم و حمام را به خاطر من گرم کرده است . بعد از دوش هم یک لیوان شربت آلبالو برایم آورد مزه اش طوری دیگر بود مثل این که در ظرف حلبی زنگ زده نگهداری شده است و یا خیلی کهنه و مانده است . نمیتوانم درست شرح دهم که چه مزه ای داشت . خواستم صبر کنم و یواشکی دورش بریزم اما او رضایت دهنده نبود و سر صحبت از این در و آن در باز کرد و من مجبور شدم  آرام آرام شربت را بنوشم . هنگام بازگشتمان به من سرمه هدیه داد که سفارشی است و از مکه آورده اند .

دو سه روزی از این ماجرا گذشت . ساعت یازده بود داشتیم برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم . یکی از دوستان که عروس آن خانواده بود پس از سلام و احوالپرسی شروع به قاه قاه خندیدن کرد و پرسید : خوشمزه بود ؟ خوردی و نوشیدی ؟ گفتم : چی خوشمزه بود ؟ گفت : قورمه سبزی و شربت . گفتم : زنگ زدی که این سوال را بپرسی ؟ می بخشی دیرم شده . حرفم را قطع کرد و باز با خنده گفت : زیادمزاحم نمی شوم فقط میخواهم بدانم چه مزه ای داشت . گفتم : ترو خدا سربه سرم نگذار دیرم شده . میشه عصر بهت زنگ بزنم ؟ گفت : نه نمیشه من تا عصر نمیتونم صبر کنم . توی شربت یه ذره خون گرگ بود که بعد از خوردن شوهرت ترو به چشم حیوان وحشی ببینه و ازت بدش بیاد ، توی قورمه سبزی هم خاک مرده بودکه بعد از خوردن در نظر شوهر مثل مرده به شکل یوست و استخوان دیده شوی و ازت بدش بیاد ، تو چطور متوجه نشدی دختر ؟ من که بیشتر نگران دیر کردنم بودم گفتم دیرم شده بعد صحبت می کنیم . گفت : حرفی نمانده فقط خواستم حواست را جمع کنی  سرمه هم جادو جنبل شده  به چشمت نکش بیانداز توی توالت تا اثر جادو باطل شود . دیگر زیاد مزاحمت نمیشم نمیخوام ناراحتت کنم برو سر کارت . خداحافظی کرده  با عجله از خانه بیرون رفتیم .  وقتی به مدرسه رسیدم دستهایم به شدت می لرزید . یکی از همکاران با دیدنم فوری پرسید : باز چه بلائی سرت آورده اند ؟ بغض گلویم را گرفت و گفتم : گرگ خورده ام ، خاک مرده خورده ام ، سرمه ام جادو شده . مگر این زن خدا ندارد ؟ گفت : می بینی که ندارد . و پرسید سرمه کو ؟ گفتم هنوز توی کیفم است بازش نکرده ام . کیفم را باز کرد سرمه را درآورد و توی توالت انداخت و پرسید : حالا خیالت راحت شد ؟  خیالم راحت نشده بود  کنترل اعصابم را به کلی از دست داده بودم . گفت : مگر بچه ای دختر ؟ مگر خرافاتی هستی که این حرفها از کوره به درت کنه ؟  گفتم : من نه بچه ام نه خرافاتی اما فکرش را بکن یکی به قبرستان رفته قبرکهنه ای را کنده خاک کثیفی را از میان استخوانهای پوسیده برداشته و در غذای من ریخته ، خون حیوان مردار است و او خون حیوان کثیفی مثل گرگ را به خورد من داده است . چشم یکی از اعضای حساس بدن است خدا می داند داخل سرمه چه ریخته بود خوب شد که به چشمم نکشیدم . فکر میکنم تمام اعضای بدنم مردار است . اگر به پسرش بگویم خون راه می افتد که به مادر شریف من تهمت می زنی . گفت اگر نگرانی برویم آزمایش خون . اما دو سه روز از این ماجرا گذشته نگران نباش . یقینا هیچ نشده است . ببین بچه ها نگرانت هستند برو کلاست و با آنها سرگرم شو  حتما ما هم خدائی داریم . سر کلاس که رفتم بچه ها رنگ و روی پریده ام را دیدند و پرسیدند : خانم معلم چی شده ؟  گفتم : مهم نیست بچه ها فشار خونم پایین آمده بود . نگران نباشید . یکی میگقت : خانم معلم بدنتون ضعیف شده مامانمون لقمه خرما برامون گرفته میخواهید بدم بخورید حالتون جا میاد ، دیگری میگفت : خانم معلم ما تو کیفمون سیب داریم میخواهید یه تیکه به شما بدهیم ؟ و سومی می گفت : خانم معلم بریم از دفتر براتون آسپرین بیاریم ؟ و دیگری ......

دلم میخواست این دخترکان کوچولوی مهربانم را در آغوش بگیرم و سرم را روی شانه های کوچولویشان بگذارم و های های بگریم و بگویم من سوختم و مادرو خواهرم  را نیز به درد خود سوزاندم . من نتوانستم راه خوشبختی را بیابم ای کاش شما بتوانید  .

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :