زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧

 به بهانه ماده 23

روزی از روزها شناسنامه در دست به مسجد رفتم . لای شناسنامه ام تکه کاغذی بود ، روی تکه کاغذ اسم سه زن را نوشته بودم . بجز من شهروندانی نیز به مسجد می رفتند . هر کس حرفی و هدفی داشت . گروهی می گفتند که وظیفه شرعی ماست . گروهی دیگر عقیده داشتند که وظیفه ملی و مذهبی و میهنی ماست . گروه سوم نگران کوپن قند و شکرشان بودند و فکر می کردند اگر شناسنامه شان مهر نخورد ، از کوپن قند و شکر خبری نیست . اما من این اهداف را نداشتم . فکر می کردم از نظر شرعی چنین وظیفه ای ندارم چون مادربزرگ مرحومم خودش می گفت که زن را داخل یاخدان بگذارند و به مکه و زیارت کعبه ببرند ، نه خیر کرده نه شر . تقصیری هم نداشت چون میرزا ذاکری مرحوم که به خانه ها می رفت و روضه می خواند ، چنان گفته بود . وظیفه ملی و مذهبی و میهنی ام هم نبود . چون باز مادربزرگم می گفت : زن جماعت یک بار نامزد می شود و برایش جشن می گیرند و روانه خانه شوهرش می کنند و تمام می شود . زن جماعت را چه به نامزدبازی راه انداختن و عکس به مجله و روزنامه و دیوار چسباندن و در مجلس مردان نامحرم نشستن و رجز خواندن ؟! باز هم گناهی نداشت از میرزا ذاکری مرحوم شنیده بود . غم کوپن قند و شکر نیز نداشتم کامی که تلخ است ، قند و شکرش نیز شوکران است . این زنان را هم خوب نمی شناختم بلکه فقط اسمشان را شنیده بودم و عکسها و نوشته هایشان را کم و بیش خوانده بودم . . اما چرا رفتم و رای دادم ؟ به خود گفتم زن هستند و زن را می فهمند . زن هستند و آشنا با درد زن . زن هستند و به داد زنها می رسند . به خود گفتم ریشه خیلی از بدبختی ها شکم گرسنه است . شکمی که سیر شد ، عقل را به کار می اندازد و راه حل مشکلات را پیدا می کند . به خود گفتم بودجه ای برای تامین معاش زنان  بچه دار و شوی مرده تعیین می کنند و چیزی مثل حقوق بیکاری و ایجاد مشاغل و... چه می دانم از همان کارهائی که این آلمان کافرکه نفت هم ندارد برای شهروندانش انجام می دهد . به خود گفتم گذرنامه ام را که دفترچه شخصی ام است از دست جناب شوهر می گیرد و به خودم پس می دهد . به خود گفتم آنقدر تامینم می کند که بدون بودنش قادر به سرپرستی از بچه های قد و نیم قدم بشوم . خیلی حرفها به خود گفتم و حالا می بینم که یاوه گفتم و خودم را چه راحت ، به راحتی آب خوردن فریب دادم . دارند تیشه به ریشه خانه ها  ، آن هم با نام حمایت از خانواده می زنند . در این وسط گریه دار این است که زن دارد زنها را می کوبد .

هرچه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک

وای اوگونه دوز اییله نه

فکر کردم اگر چنین قانونی تصویب شود مردها خیلی خوش به حالشان می شود . اما این پست پیش کسوت وبلاکستان عمو اروند عزیز امیدوارم کرد .

http://gayagizi.blogspot.com/

...... 

امروز پنج شنبه بود و سر خاکت نبودم برادر . این خانه را سیاه پوش می کنم . برای دل تنگم .

......

دلم خوش نیست غمگینم برادر جان

یادت میاد برادرجان؟ بچه محصل که بودیم دوتائی با هم مسابقه می دادیم ؟ می گفتی : تو خیلی با احساس می خوانی . مثل اینکه برادرت جای دوری رفته و تو راستی راستی دلتنگش هستی .

راستی برادرجان اگر روزی به خانه پدری ام برسم و به جای خودت خاکت رو نشانم دهند چه خاکی به سر کنم ؟ اگر عوض صدایت ، ناله و زشیون پدر و مادر کهن سالم را بشنوم چگونه طاقت بیاورم ؟

ای فغان از این همه بیداد.

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :