زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

صبح نیمه شعبان بود . عباس با مادر و خاله اش میهمانمان بودند . بعد از صرف صبحانه ، مادر و خاله ام و مادر و خاله عباس لباس پوشیدند و بزک کردند که به خواستگاری دختر خانمی که عباس پسندیده بود و ادعا می کرد با دختر قرار و مدارش را گذاشته ، بروند . خلاصه خانمها چادرمشکی به سر کرده و از خانه خارج شدند . دل توی دل عباس نبود . او آنقدر مطمئن جواب مثبت بود که روز قبل قرابیه خریده و آماده کرده بود ، تا به محض برگشتن خانمها ، دهان همه را شیرین کند . ساعتی بعد خانمها آمدند . نه تنها مادر و عمه دختر که خود دختر نیز به لحن بسیار تندی جواب رد داده بود. مادر عباس عصبانی بود و می گفت : پسر سنگ روی یخمان کردی . دختر به چشمانم نگاه کرد و گفت  خانم از سن و سالتان خجالت بکشید چرا دروغ می گوئید ؟ من چه قولی به پسرتان داده ام ؟

در حالی که اهل خانه عباس را نصیحت و سرزنش می کردند که به دروغ دختر را عاشق خود معرفی کرده است او قسم می خورد که به خدا ، به صاحب و مولای این روز عزیز ، خود دختر گفت مادر و خاله ات را به خواستگاریم بفرست . سر کوچه ایستاده بودم و نگاهش می کردم که ... مادرش حرفش را قطع کرد و گفت : ذلیل مرده صاحب مغازه تو را هفته ای یک بار به تبریز می فرستد که جنسهای سفارشی اش را بار کنی و بیاوری یا دختربازی کنی ؟ هیچ از قد و قواره ات خجالت نمی کشی ؟ مگر ولایت خودمان قحطی دختر است که دختر از شهر غریب بگیریم ؟ خاله اش گفت : حالا دیگر توی سرش نزن خوب جوان است و عاشق شده و ... اما عباس ما ول کن معامله نبود و می گفت نه خیر خود دختر به من وعده داد . سر کوچه ایستاده بودم دختر داشت رد می شد ، دئدیم : جانیم گؤزوم جیگریم ، آنامی ائلچی گؤنده ریم ؟ دئدی : کچل  باشیوا توپوروم ، خالاوی دا گؤنده ر گؤروم. ( گفتم : جان و دل و جگرم ، مادرمو خواستگاریت بفرستم ؟ گفت : تف بر سر کچلت ، خاله تو هم بفرست . ) وای خدای من ، من و آبجی بزرگه و خاله کوچکه ریز ریز خندیدیم . خوب عباس متلک گفته و دختر جواب داده بود . طفلک عباس ساده لوح . ما دخترها آشنا به این نوع متلکها بودیم و بیشتر وقتها هم ترجیح می دادیم جواب ندهیم . می گفتند وقتی جواب متلک پسرها را می دهی خوششان می آید دنبالت راه می افتند .

خلاصه عباس آه و ناله می کرد که

..

یاندیم یاناسان آی قیز/ سوختم بسوزی دختر

دردیم قاناسان آی قیز / دردمو بدونی دختر

سن کی منه گلمه دین / تو که زنم نشدی

ائوده قالاسان آی قیز / خونه بمونی دختر

..

روز قشنگ ما با دلداری و سرزنش و نصیحت عباس گذشت و مغرب شد . داداش بزرگ گفت : محله را چراغانی کرده اند . می گویند شب چراغها را روشن می کنند . همه دارند بیرون می روند چرا ما نرویم ؟ 

آبجی بزرگ گفت : فکر خوبیست به مولا . این عباس مغزمان را خورد به خدا . خلاصه که شب دسته جمعی از خانه بیرون رفتیم . از محله ما تا سر بازار همه جا روشن بود . گوئی ستاره ها از آسمان به زمین کوچ کرده بودند . اهالی بازار دم مغازه هایشان را علاوه بر چراغهای کوچک رنگی با پرچم سه رنگ ایران تزئین کرده و آنها را به بوسیله نخ به هم متصل و از سردر دکانها آویزان کرده بودند. این بازاریهای پیش کسوت اؤرتولو بازار تبریز چقدر محترم هستند . دم دکان آب و جارو شده اول صبحشان در دل و جان من به شکل خاطره ای خوش هک شده است.

بجز ما دیگر خانواده ها هم بیرون بودند . از گشت و گذار ما نیم ساعتی نگذشته بود که خانواده مشهدی رضا از روبرو آمدند . مشهدی رضا سرایدار بازنشسته یکی از ادارات دولتی بود . فرزند کوچکترش دختری شانزده ساله به نام گل صنم بود . او همیشه رویش را خوب می گرفت و فقط دو چشم مشکی زیبایش از چادر بیرون می ماند . با هم سلام و علیک کردیم و آنها نیز به ما ملحق شدند .

به خانه که برگشتیم ، چشمان عباس می خندید . فوری قوطی قرابیه را باز کرد و گقت : به میمنت این روز مبارک دهانتان را شیرین کنید . مادرم گفت : خیر باشد عباس آقا چه زود حالت خوب شد ؟ عباس در جواب گفت : مگر قحطی دختر است ؟ دختران زیبای چشم و ابرو مشکی برای من سر و دست می شکنند . پس از سوال و جواب بزرگترها و البته که فوری متوجه شدیم ، منظور عباس گل صنم است . دختر بیچاره داشت با ما حرف می زد و می خندید . گویا هنگام خندیدن چشمش به عباس افتاده و این آقا شکمش را صابون کشیده که دختر به من لبخند می زند . آبجی بزرگ آهسته گفت : خدای من ، حالا ناله جانسوزو عاشقانه  عباس دوباره شروع می شود . من دیگر حال و حوصله اش را ندارم و می روم بخوابم . طفلک آبجی حق هم داشت ما ماندیم و آه و زاری عباس و داد و قال مادرش و نصیحت دیگران . بالاخره پدرم میانجی گری کرد و گفت : حالا که این همه راه آمده اید به خواستگاری گل صنم بروید بالاخره مثبت یا منفی جوابی می دهند و تکلیف عباس عاشق دم دمی روشن می شود . پدر و برادرهای دختر خیلی متعصب هستند. اگر پسرتان فردا پس فردا دنبال این دختر راه بیفتد ، آنها گوشمالی دادنش را بلدند .  

روز بعد باز چهار زن چادرمشکی هایشان را به سر کردند و به خواستگاری گل صنم رفتند و این بار جواب مثبت گرفتند .

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :