این حکایت را به روح پاک و رنج کشیده بانوئی که به جرم زائیدن سه دختر پشت سرهم ، دردادگاه خصوصی زندگی زناشوئی محاکمه و محکوم شد تقدیم می کنم .

 

سیزده ساله بودم که به خانه بخت رفتم . صادق جوانی بود که تازه از خدمت سربازی برگشته و شروع به کار کرده بود . محل کارش شهرستانی کوچک در نزدیکی ماکو بود . خانه ای کوچک اجاره کرده بود . زندگی آرامی داشتیم و احساس خوشبختی می کردیم . عصرها که از سر کار برمی گشت غذایش را گرم می کردم می خورد و چائی تازه دمش را می نوشید و خستگیش را درمی کرد و می گقت : صنم جان برو دایره ات را بیاور و برایم بزن . دایره ام را که از خانه پدری آورده بودم می زدم و برایش یاللی میخواندم و می رقصیدم ( رقص و آواز محلی ماکو )

کؤبنه یی یاشیل اوغلان ، تئللو ( پسری که پیراهنت سبز رنگه )

عجب یاراشیر اوغلان ، تئللو  ( این پیراهن عجب بهت میاد )

قاپیمیزدا دولانما ، تئللو          ( دم در خونه مون نگرد )

آنام ساواشیر اوغلان ، تئللو    ( مادرم عصبانی میشه پسر )

....

قیزیل گولو دره للر ، تئللو         ( گل محمدی را می چینند )

مخمر اوسته سره للر ، تئللو       ( روی پارچه مخملی پهن می کنند )

خئیری اولسون او قیز کی ، تئللو ( خوش به حال دختری که )

سه ودیغینه وئره للر ، تئللو        ( به پسر دلخواهش شوهر می دهند )

و او ادامه می داد که :

قیزیل گولو درمیشه م ، تئللو    ( گل محمدی را چیده ام )

مخمر اوسته سه رمیشم تئللو    ( روی پارچه مخمل پهن کرده ام )

گؤزل قیزلار ایچینده ، تئللو     ( در بین دختران زیبا )

سن گؤزلی سئچمیشم ، تئللو    ( تو دختر زیبا را پسندیده ام )

با هم می خواندیم و می رقصیدیم . همدم و مونس هم در روزهای خوش و ناخوش زندگی بودیم . تا زمانی که فرزند اولم به دنیا بیاید دردی نداشتیم . فرزند اولم دختر بود . اخم پدرشوهر مرا به وحشت انداخت . فرزند دوم نیز دختر بود . روزی از روزهای سرد و برفی پدر شوهر میهمان ما بود . برایش قلیان آوردم و صادق هیزم آورد و داخل بخاری ( اودون سوباسی ) گذاشت . پدر شوهر به حرف آمد و گفت میدانی با زنی که همه اش دختر می زاید چه باید کرد ؟ هر دو سکوت کردیم . گوئی دل هردومان لرزید ادامه این جمله را میدانستیم ، با این همه او ادامه داد : زنی که دم بریده باشد باید همانند این هیزم خرد کرده داخل سوبا بیاندازی تا لااقل بسوزد و گرمایش مفید باشد . بعد از رفتنش من و صادق باز ساکت بودیم و به هم نگاه می کردیم . نگاههای ما حرف میزد از هم پاشیدن این زندگی را خبر می داد هر دو آرزو می کردیم که فرزند سوم پسر باشد . با این آرزو در انتظار فرزند سوم بودیم که او نیز دختر شد .

زندگی ما رنگ و روی خود را باخت . پدرش می گفت دیگرعمری ازمن باقی نمانده و نمیخواهم در حسرت نوه پسر بمیرم . پسر دوام بخش نسل مرد است . سرانجام مادر و مادر شوهرم را مامور کردند  که رضایت ما را برای آمدن زنی دیگربه خانه مان  جلب کنند . این دو زن تجربه دیده هردو می گفتند : خودت را بد نکن اینها مودبانه از تو اجازه می خواهند .پدر شوهر برای محکم کاری  زنی بیوه را که پسری هم زائیده وشوهرش یکی دو سال پیش  درگذشته انتخاب کرده است و کار تمام است . می گفتم صادق مرا دوست دارد راضی نمی شود . اما مادرشوهربه من فهمانید که پسرش نیز بی میل نیست وگرنه مقاومت می کرد و به این زودی چنین تصمیمی گرفته نمی شد و تا  تولد فرزند چهارم و پنجم صبر می کردند .خیلی ها تا تولد دختر پنجم صبر کرده اند .  اولش باور نکردم اما وقتی شب زمزمه های صادق را شنیدم فهمیدم که دارم  خانه خراب می شوم .

صادق آن شب گفت : تو همیشه سوگلی و عزیز دل منی . میخواهم کنیزی داشته باشی که کارهایت را انجام دهد ، بچه هایت را نگه دارد . تو سرور و رئیس خانه ای و او کنیزت . نالیدم ، خواهش و التماس کردم که من کنیز نمیخواهم ، کارهایم را خودم انجام می دهم ، اما گوشی شنوا وجود نداشت و بالاخره در مقابل پافشاری صادق سرم را به علامت رضایت اجباری پایین انداختم . چون مادرم روز قبلش گفت : باز هم صادق که میخواهد دلت را به دست بیاورد . مردها وقتی می خواهند زن دیگری صیغه یا عقد کنند از زنانشان که اجازه نمی گیرند .اصلا زن چه کاره است که بخواهند با او مشورت کنند ؟  این حرفهای مادرم به دلم امید می داد و با خودم می گفتم : صادق من با بقیه مردها فرق دارد .صادق من عدالت را رعایت می کند ، صادق من مرا فراموش نمیکند ، بازهم برایش دایره خواهم زد .

بالاخره بیوه زنی به نام فریده بعنوان همسر دوم صادق به خانه آمد .چقدر دلم گرفت انگار زیر پاهایم خالی شده است . در گوشه ای از اتاق به دیواری تکیه داده و نشستم ، اما انگار دیواری در این خانه نبود ، انگار جائی برای تکیه دادن باقی نمانده بود .  روزها و ماهها سپری شد و من هنوز هم صنم جان صادق بودم . فریده حامله بود و من آشفته . بالاخره فرزند اول، پسر به دنیا آمد و فریده عزیز گرامی پدرشوهرشد . آنچه که دلم را لرزاند صادق بود . من دیگر صنم جانش نبودم بلکه فقط صنم بودم . پس از تولد پسر دوم و سوم ، من دیگر صنم هم نبودم .یکی بودم در آن خانه که فقط جواب سلامش داده می شد . مدت زمانی گذشت و وجود من در آن خانه کم رنگ و کم رنگتر و کم رنگترین و سرانجام بیرنگ شد . اکثر اوقات من در کنار فرزندان فریده و سه دخترم به پرستاری و نگهداری از بچه ها می گذشت من دیگر صنم نبودم بلکه فاطمه افسانه سنگ صبور بودم  و به طور کلی از خاطر صادق پاک شده بودم حتی مرا نمی دید . دیگر جواب سلامم را هم نمیداد و فریده رئیس خانه بود .  دختر بزرگم درسش را تمام کرد و استخدام شد و به بهانه اینکه دختر است و نمی تواند تنها در شهرستان زندگی کند مرا از آن خانه بیرون آورد ، از همان خانه ای که با آمدن اولین نوزاد پسر از من گرفته شد . ازهمان خانه ای که در طول سالها کار و خدمتم فقط صاحب یاخدانی ( صندوقی که آن زمانها به عنوان کمد لباس و وسایل شخصی استفاده می شد )شده  بود م که به خانه دخترم بردم . دختر وسطی ازدواج کرد و دختر کوچکترم به بهانه ادامه تحصیل در دانشگاه پیش دائیش رفت . پس از دو سال دختر بزرگم  ازدواج کرد و داماد مرا نیز مانند مادرش با آغوش باز پذیرفت . دامادم گرچه مهربان و بامعرفت بود ، گرچه مودب و جوانمرد بود ، اما همیشه دلم در اضطراب بود اگر او جوابم می کرد به کجا پناه می بردم ؟ در طول عمرم همیشه خود را روح سرگردانی می دانستم که برای یافتن مکانی برای آرامش بین زمین و هوا معلق است .. وقتی فرزندان فریده ازدواج می کرند و او مرا نیز همراه میهمانان به خانه ای که حداقل می بایستی با او شریک بودم  دعوت می کرد ، چقدر دلم می گرفت .  بیشتر وقتها خودم را به بیماری می زدم و در خانه می ماندم و این فرزندان فریده بودند که به دنبالم می آمدند و نمی خواستند زنی را که دایه دوران کودکیشان بود فراموش کنند و مرا با پافشاری و محبت  فراوان به عروسیشان می بردند . نمیدانید چه سخت است در خانه خود میهمان بودن .

سالها گذشت . روزی دامادم هوس کرد که با زنش به مکه برود . او هیچ وقت مسافرت بدون خانواده را دوست نداشت . میخواست من و مادرش را نیز همراه ببرد . ازآن همه محبت او شرمسار بودم . گفتم : شما بروید من پیش بچه ها می مانم . فورا گفت : من از بهانه خوشم نمی آید شما سالهاست که پیش نوه هایتان ماندید و ما با خیال راحت سرکارمان رفتیم . این حق شما هم هست تا مسافرتکنید  . سپس گوشی را برداشت و به صادق زنگ زد و از او خواست امشب را به دیدنشان بیاید و صادق آمد . داماد سر صحبت را باز کرد و گفت : میخواهیم دو مادر را با خودمان به مکه ببریم به پاس زحماتی که کشیده اند . صادق در جواب سوال کرد : کدام زحمت ؟ مگر پسر زائیده اند ؟ ( این کنایه آشکارش به من بود ) داماد گفت : مگر زائیدن دختر چه مشکلی دارد ؟ پسرو دخترهر دو نعمتهای خدا هستند این حرفها مال دوران حاهلیت است . از این گذشته ،  دعوتتان نکردم که کنایه بزنید بلکه میخواستم با هم به محضر برویم و برای مادر اجازه خروج از کشور و صدور گذرنامه بدهید . برگشت و گفت : به چه کسی ؟ چه غلطهای زیادی ؟ مگر زن ابتر هم لایق مکه رفتن است ؟

نمیدانم چه شد ، نمیدانم چه حالی به من دست داد به مصداق ضرب المثل پیشیگی چوخ قیسناسان قئییدیب جیرماخلار ( اگر گربه را زیاد در تنگنا قرار دهی برمی گردد وبا چنگ حمله می کند ) یک دفعه از جا جهیدم و یقه اش را گرفتم : تو کی هستی که میخواهی به من اجازه بدهی ؟ تو دیگر کیستی که به من امر و نهی می کنی ؟ به تو چه که لایق مکه ام یا نه کی از تو خواست که اجازه بدهی خودم با پای پیاده از مرز می گذرم . مگر تو شوهرم بودی که اختیارم را هم داشته باشی ؟ .حالا دیگردر مقابل چشمان حیرت زده و متعجب اطرافیان ، با دست چپم یقه اش را گرفته بودم و با دست راستم به صورتش سیلی میزدم و می گفتم :  اصلن میخواهم آنجا بروم برای خودم صادق بخرم می روم  صادق گم شده ام را پیدا کنم ، برای صادقم دایره بزنم و یاللی بخوانم .

در حالی که داماد و دخترم آرام مرا کنار می کشیدند داشتم می خواندم ، یاللی می خواندم اما این بار یاللی من حکایت از آتش درونم داشت نه شادی دوران جوانی :

فلکین داد الیندن      ( داد از دست فلک )

اولمادیم شاد الیندن  ( نشدم شاد ز دست فلک )

یامان یئرده ییخیلدیم ( در جای بدی به زمین خوردم )

دوتمادی یاد الیمدن  ( کسی دستم را نگرفت )

...

فلکین قهری منه            ( قهر این فلک بر من )

گلمدی رحمی منه           ( رحم نکرد فلک بر من )

دولدوردو غم پیاله سین   ( پیمانه غم را پر کرد )    

ایچیرتدی زهری منه     ( زهرش را نوشانید بر من )