زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧

از میان قصه های مادربزرگم ملک محمد را به خاطر زمرد قوشویش و سازیم دینقیل را به خاطر سازی که پسر در آخر قصه بدست آورد و برای مادرش همراه با ساز قصه سفر و نتیجه اش را خواند و خاله سوسکه را به خاطر سرانجام تلخ اش و پادشاه و خروس اش را به سبب دل و جرات خروس تا آخرین ذرات بودنش دوست داشتم .

 

خلاصه ای از قصه را اینجا می نویسم : روزی روزگاری در سرزمینی پادشاهی حکومت می کرد . این پادشاه خروسی داشت. خروس هر روز صبح زود بالای دیوار بلند قصر می رفت و بانگ برمی آورد که قوقولی قوقو سحرچوخدان آچیلیب ، بیزیم تنبل پادشاه یاتیب یوخویا قالیب / خیلی وقته صبح شده پادشاه تنبل ما خوابیده و خواب مونده .

روزی از روزها که خروس زمین را برای یافتن دانه زیر و رو می کرد سکه ای پیدا کرده بانگ برآورد که : قوقولی قوقو بیردانا سکه تاپمیشام / قوقولی قوقو یک دونه سکه پیدا کردم.

شاه فوری به وزیرش امر کرده گفت : چه پررو توی قصر من می خورد و می خوابد و آنچه که پیدا می کند به اسم خودش ثبت می کند ! زود برو و سکه را از دستش بگیر.

وزیر رفت و سکه را از خروس گرفت و به پادشاه داد. خروس که دلش سوخته بود بانگ برآورد که : قوقولی قوقو شاه منه محتاجیمیش./ قوقولی قوقو شاه محتاج من بودش.

پادشاه با خود فکر کرد که حالا مردم صدای خروس را می شنوند و فکر می کنند شاه عادلشان غارتگر است سکه را به وزیر داد و گفت : زود باش سکه را پس بده که خفه شود .

وزیر سکه را به خروس پس داد و خروس این بار نیز بانگ برآورد که : قوقولی قوقو شاه نه ده قورخاغیمیش / قوقولی قوقو شاه چقدر ترسو بودش.

شاه با شنیدن این حرف خروس بسیار خشمگین شد وبه آشپز دستور داد که خروس را بگیرد و سرش را ببرد و برای ناهار خروس پلوبپزد . آشپز زود سررسید و خروس را گرفت و سرش را برید. خروس این بار بانگ برآورد که : قوقولی قوقو نه ایتی پیچاغیمیش / قوقولی قوقو چه چاقوی تیزی بودش.

آشپز پرو بال خروس را کند و طفلکی را پرکنده کرد .خروس داد برآورد که : قوقولی قوقو نه ظالیم داللایمیش / قوقولی قوقو چه دلاک ظالمی بودش.

بعد آشپز خروس پرکنده را خوب شست و تمیز کرد و داخل دیگ آب داغ انداخت که خوب بپزد . خروس داد زد که : قوقولو قوقو نه ایستی حامامیمیش / قوقولی قوقو چه حمام داغی بودش

هنگام ناهار خروس پخته و آماده شد و آشپز پلو را توی دیس بزرگ کشید و به خدمت شاه برد . شاه کنار سفره نشست واو را به دهان برد و با دندانهایش تکه ای از گوشت رانش را کند . خروس داد زد که : قوقولی قوقو نه آق دییرمانیمیش / قوقولی قوقو چه آسیاب سفیدی.

بعد او را جوید و قورت داد . خروس که وارد مری شاه شد بانگ بر آورد که : قوقولی قوقو نه داراش دربندیمیش / قوقولی قوقو چه دربند تنگی بودش .

طفلک خروس از مری شاه وارد معده اش شد و داد زد : قوقولی قوقو نه خیردا اتاغیمیش / قوقولی قوقو چه اتاق کوچکی بودش .

خروس بیچاره همانجا( داخل معده) له و لت و پار شد و از آنجا هم دو تکه شد و یک تکه اش در بدن ماند که به شاه قدرت بدهد و تکه دیگر وارد روده شد . خروس بانگ برآورد که : قوقولی قوقو نه اوزون دالانیمیش / قوقولی قوقو چه دالان درازی بودش. بعد از نیم ساعتی شکم شاه از پرخوری درد گرفت و داد و قال به راه انداخت که ای وزیر بگو چه کنم و چه نکنم ؟ وزیر هم او را به توالت برد و خلاصه خروس از ماتحت پادشاه بیرون پرید و بانگ برآورد که : منیم یاخام قورتولدو ، پادشاهین ... ییرتیلدی

من از این قصه قسمت کوچکی از درس علم الاشیا را آموختم . اما مادربزرگم می گفت که این قصه آموختنی های زیادی دارد . تا نظر شما چه باشد.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :