زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

اولین روز از مدرسه بود . لیست اسامی دانش آموزان را از معاون مدرسه تحویل گرفته و به کلاسم رفتم . بعد از شنیدن آواز خوش سلام دانش آموزان خود را معرفی کردم .اسامی دانش آموزان را یکی یکی از روی لیست می خواندم و پای تخته سیاه می آمدند و اسم خودشان را روی تخته نوشته برای همکلاسی شان در مورد خود و خانواده شان توضیحی مختصر می دادند و سر جایشان می نشستند . مهری و جیران و زری ، فاطمه و اولدوز و پری و ... اسمی که خواندم موجب لبخند و پچ پچ دانش آموزان شد . فورا با اشاره انگشت آنان را دعوت به سکوت کردم . قیز بس ( دختر بس ) جلو تخته سیاه آمد . گفت که پنج خواهرند و دو سال پیش پدرش در یکی از کارخانه ها کار پیدا کرده و آنها از روستا به این شهر منتقل شده اند . فرزند کوچکتر خانواده است و بچه ای دیگر نیز در راه است . حکایت این اسم برایم نا آشنا نبود . آن قدیمها در خانواده هائی که سه یا پنج یا هفت دختر پشت سر هم به دنیا می آمد اسم دختر آخر را قیز بس می گذاشتند . به این امید که فرزند بعدی پسر باشد و من هیچ انتظار شنیدن این اسم در این زمان را نداشتم .

تلفظ این نام آن هم هر روزدراولین دقایق کلاس برایم آزار دهنده بود . چرا باید خود و دانش آموزانم هر روز لااقل یک بار می شنیدنم که از تولد مکرر دختر بیزاریم ؟ در این میان خدا را شکر می کردم که لااقل اسم درست و حسابی دارم .

چند روزی از مدرسه گذشته بود که مادر قیزبس به مدرسه آمد به محض دیدنش و بعد از سلام و علیک مختصر گفتم : مردم برای نامگذاری فرزندشان دنبال اسمی کمیاب و زیبا می گردند و آنوقت شما اسمی روی بچه گذاشته اید که خودش هم خجالت می کشد خودش را به این اسم معرفی کند .  اگر اسم شما را قیزبس می گذاشتند خوشتان می آمد ؟ لبخندی زد و جواب داد : مگر چاره دیگری هم داشتم ؟ از سوال و پرخاشم خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم . او گفت : در روستای ما وجود فرزند پسر مهم است و من پنج دخترپشت سرهم زائیده ام . چند سالی بود که خودم مخفیانه جلو بچه دار شدنم را می گرفتم . اما حالا که این بچه در راه است دستم به دعاست که پسر باشد . گفتم : پسر و دختر فرقی ندارند نا شکری نکنید . به این جمله ام خودم هم ته دلم خندیدم . خودم هم می خواستم این تساوی راباور کنم . او ادامه داد : نه خانم جان مساوی نیست . دستم به دعاست که پسر باشد . میدانید هم از زخم زبان و سرزنش و گاهی دلسوزی راحت می شوم و هم خانم معلم ، اوزوم آیاغیوین آلتینا ( این اصطلاح را وقتی از گفتن حرفی خجالت می کشیم می گوئیم ) پرروئی است از بچه زائیدن خلاص می شوم خودتان می دانید چقدر مشکل است . خیلی نذر و نیاز کردم این یکی پسر باشد . خودت باسوادی و میدانی ممکن است آخرش به کجا بکشد . او راست می گفت. اما  من باسواد نبودم فقط مثل او  بازی روزگار را می شناختم . باز در ادامه صحبتهایش گفت : خانم معلم اصلن میگم خدا جون قربان عدالتت برم چرا وقتی حوصله نداشتی ما را خلق کردی ؟ اول مردها را آفریدی ، همه چیز را به آنها دادی بعد وقتی می خواستی ما را خلق کنی خسته شدی و یک دنده ما را کم آفریدی ، عقلمان را نیز نصفه نیمه آفریدی . اصلن خانم معلم این دخترها مگر مرض دارند به دنیا می آیند ؟ گفتم : نا شکری نکن . بچه در شکم داری خدا را خوش نمی آید . طفلک چقدر با من درد دل کرد گوئی داشت از بد روزگار به قاضی یا وکیل دادگاه شکایت می برد . چقدر از ته دل از دست فلک بدکردار می نالید .  نمی دانست که من خود در کوره راه زندگی درمانده ام ( دئدیلر دردلی هارا گئدیرسن ؟ دئدی درده جر یانینا .)

از او اجازه خواستم اسم دخترش را عوض کنم . مثلا قیزناز ( دختر ناز ) بگذارم . لبخندی زد و گفت : خانم معلم شما بزرگ مائید . هر اسمی که دلت خواست بگذار اما اگر پدر و پدربزرگش متوجه شوند اسمش را عوض کردی و بچه من دختر باشد تمام گناهان را به گردن شما می اندازند که شما موجب شدید قیز بس نشود . گفتم : شما نگران نباشید پدرش که به مدرسه نمی آید من هر وقت کاری داشتم شما را دعوت می کنم . به بچه های هم محله هم می سپارم دقت کنند . طفلک زن دعا و تشکر کرد و رفت . بعد از رفتنش حرفهایش فکر مرا به خود مشغول کرد اول اینکه چگونه توانسته بود این چند سال مخفیانه از حاملگی خودش جلوگیری کند و دوم این که این زن بی سواد از کجا در مورد یک دنده ناقص زنها و عقل نصفه نیمه شان با چنین اعتماد به نفسی حرف می زد ؟

به کلاس رفتم و گفتم : بچه ها اسمی برای دوستتان قیز بس انتخاب کرده ام . نظر شما چیست اگر او را قیزناز صدا کنیم ؟ قبل از جواب بچه ها او با سادگی کودکانه اش یکباره از صندلیش بلند شد و گفت : خانم معلم راستی ؟ گفتم : دروغ نداریم . طفلک چقدر خوشحال شد . من نیز از بچه ها خواستم داخل مدرسه اگر خواستند دوستشان را با اسم کوچک صدا کنند قیزناز صدایش کنند .

یکی از روزهای سرد زمستانی بود . قیزناز دیر کرده بود . از بچه ها سراغش را گرفتم . گفتند که مادرش بیمار است و من حدس زدم که مادر وضع حمل کرده است . نیم ساعتی نگذشته بود که در کلاس به صدا درآمد . گفتم : بفرمائید . در باز شد و قیزناز همراه پدر وارد کلاس شد. دست قیزناز دسته گلی بزرگ بود و دست پدرش قوطی بزرگ شیرینی . سوال کردن لازم نبود و یقین پیدا کرده بودم که نورسیده عزیزگرامی پسر است . پدر از الطاف بیشمار من و قدم نیک و خوش یمن من سپاسگزاری کرد و از خدا خواست سایه مرا از سر این مدرسه و بچه ها کم نکند وقول داد در اولین فرصت که مرخصی بگیرد در مورد تعویض نام دخترش به قیزناز اقدام کند و رفت . مبصر دسته گل را گرفت و داخل گلدان گذاشت و قیزناز نیز قوطی شیرینی را باز کرد و همراه همکلاسی هایش به میمنت تولد نورسیده دهانش را شیرین کرد .  وقتی قوطی را روی میزم گذاشت پرسیدم : ماجرای اسم قیزبس چیست ؟ گفت : خانم معلم دیروز که مامانمون رو از بیمارستان آوردند مامان بزرگهامون و بابابزرگهامون مهمونمون بودند پدربزرگمون که اسم ما رو صدا کرد گفتبم من قیزبس نیستم و اسم من قیزناز است و ماجرا رو تعریف کردم .مامان بزرگمون گفت : این اسمی که خانم معلم روت گذاشته خدا را خوش آمده و بچه پسر شده است . حالا خودم هم موندم در این که بچه ای که در شکم مادر رشد کرده و جنسیتش قبلن معلوم بوده چگونه یک باره تغییر جنسیت داده و پسر شده است . قیزناز بعد از گذاشتن قوطی شیرینی روی میز باز انگشتش را به علامت اجازه بالا گرفت و گفت : خانم معلم شما فکر می کنید من به خاطر داداشی خوشحالم ؟ پرسیدم : مگر دلیل دیگری هم داری : گفت : بله خانم معلم اسم قشنگم . حالا مامانمون می تونه راحت اسمم رو صدا بزنه . پرسیدم : حالا می خواهند اسم داداشی را چی بگذارند ؟ با لبخند تمسخرآمیزی گفت : سؤیوندوک ( خوشحال شدیم ) راستش من هم خنده ام گرفت . اما بعد توی دلم گفتم : ای کاش منصرف شوند و اسم خوبی برای بچه بگذارند و گرنه طفلک آقا معلمی که هفت سال بعد معلم این سؤیوندوک خواهد شد .  

 

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :