زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . توی  کوچه پس کوچه های قدیمی این شهر شلوغ یک مدرسه دخترانه بود . توی این مدرسه دوازده تا کلاس بود . یکی از این کلاسها مال من بود . کلاس من پر بود از گلهای رنگارنگ . لاله و نرگس و لادن ، زهرا و لیلا و سوسن و ... یکی از این گلها افسانه بود افسانه دختر خوب و مرتبی بود . تکالیفش را مرتب انجام می داد و هر روز که دفترش را نگاه می کردم ، سمت چپ سطر آخر تکلیفش کلمه آفرین کوچکی با رنگ سبز نمایان بود این کلمه خط داداش او بود . به قول خودش داداشش دلش به حال معلم حیونکی می سوخت که این همه مشق را باید ببیند . دست داداشش درد نکند که به فکر معلم بود . افسانه درس را زود یاد می گرفت و بقیه زمان کلاس برایش خسته کننده بود و حوصله اش سر می رفت . بعضی وقتها که مشغول تمرین و تکرار درس بودم افسانه را در کلاس گم می کردم وقتی به جستجو می پرداختم از زیر نیمکت بیرون می آمد . می پرسیدم : زیر میز چه کار می کنی ؟ جواب می داد که کاری نداشتم و حوصله ام سر رفت و داشتم این زیر  صبحونه مو می خوردم . می پرسیدم : چرا حوصله ات سررفته ؟  می گفت : خانم معلم شما زیاد حرف می زنید . درس رو یاد گرفتیم چرا باز می گوئی . بالاخره برایش توضیح دادم که همه در اولین مرحله درس را یاد نمی گیرند . بعضی وقتها هم برای اینکه حوصله بچه ها سر نرود و به کلاس علاقه داشته باشند وسط ساعت می گفتم یک سرود بخوانید و آنها اکثرا عروسک خوشگل من و یا توپ قلقلی را می خواندند . تعداد دانش آموزان زیاد بود و استعداد یادگیری مختلف و من مجبور بودم همه را در نظر بگیرم . بجز افسانه کسی اعتراضی نداشت . فقط او بود که صادقانه اظهار می کرد که حیف زیاد حرف می زنم وگر نه من دوست داشتنی هستم .

یادم می آید دوران دبستانیم زنگهای نقاشی مدل چهره نما می خریدیم و نقاشی دو تا گیلاس و گلابی می کشیدیم و یا به کمک ته استکانمان سیب می کشیدیم . اما من از این روش خوشم نمی آمد و هر بار موضوعی را مثل انشا انتخاب کرده و برایشان تکلیف می دادم . روزی گفتم خانه و خورشید و آدم بکشید . او خورشیدی بزرگ و زرد با قیافه ای خندان دربالای صفحه کشید . خانه اش بزرگ بود و لامپهایش دیده می شد و پسری که قسمت قابل توجهی از صفحه را پر می کرد  که گویا داداش بزرگش بود . این نقاشی آرامش زندگی و علاقه اش را به خانواده نشان می داد .

روزی از روزهای خدا ، اول صبحی که راهی مدرسه شدم افسانه و داداشش را جلوتر دیدم داداش دست خواهر کوچولویش را گرفته بود . به واسطه یکی بودن مسیر به دنبالشان راه افتادم . بعد از کمی راه رفتن گفت : داداش خسته شدم . داداش ایستاد پشت به او خم شد و او بر پشت داداش سوار شد . جوان با دو دست خود از پشت خواهر را محکم گرفت و خواهر بازوانش را دور گردن برادر حلقه کرد  و محکم به او چسبید . چند قدمی راه نرفته بودند که افسانه ما باز گفت : حوصله ام سررفت برام بخون .

داداش گفت : خانیم قیزام گلین آلین ، گؤزل قیزام گلین آلین ، که بینیمه کتلر سالین ( دختر خانمی هستم بیائید و مرا بگیرید ، دختر قشنگی هستم بیائید و مرا بگیرید ، روستاها را مهرم کنید )

گقت : تمومش نکن یکی دیگه بخون . باز داداش خواند : بو قیز دئییل قایقاناخدیر ، اره گئده جاخ قوناخدیر ( این دختر نیست خاگینه یه ، میره خونه بخت مهمونه )

گفت : تمومش نکن بازم بخون . داداش باز خواند : قیز قیزیلا دؤنوبدور خبری یوخ اوغلانلارین ( دختر طلا شده ، پسرها خبر ندارند )

باز گفت : نمیشه یکی قشنگشو بخونی : داداش دوباره خواند : قیز قیزیل آلما ، ده ر یئره سالما ، کئت مدرسییه بئواختا قالما ( دختر سیب طلاست ، بچین زمینش نیانداز ، برو به مدرسه ، دیر نکن )

گفت : حالا خوشم اومد .

دم در مدرسه رسیده بودیم . از پشت داداش پیاده شد . پرسید : میایی دنبالم ؟ داداش جواب داد : نه دیگه دانشگاه دارم .

از داداش خداحافظی کرد و وارد مدرسه شد .

صبح زیبائی بود . غیر منتظره شاهد ملودی زیبا و دل انگیزی شده بودم . محبت و صفای خواهر و برادری سرمستم کرده بود . خوش به حال افسانه که چنین خوشبخت بود . این هم داداش بزرگ داشت من هم . هر وقت مادرم او را مامور می کرد که کوچه خلوت است و ما را تا خیابان برساند چه اخم و تخمی می کرد . حالا هم موجودی خشمگین است و تا بخواهی بگوئی بالای چشمت ابروست چنان چپ نگاهت می کند که انگار می خواهد چشمهاتو از کاسه در بیاورد . حالا خدا کنه اینجارو نخونه بعد به من زنگ می زنه و می گه شهربانو گوش تو کشیدن لازم داره . اما خیلی دوستش دارم خدا سلامتش کنه .

روزی از روزها که تکالیف را کنترل می کردم آفرین سبز رنگ را در دفتر افسانه ندیدم . پرسیدم : چرا داداش نگاه نکرده . جواب داد : دیروز به خونه نیومد . پرسیدم : مسافرت رفته ؟ گفت : نمیدانیم . گفتم : حتما خونه دوستش مهمون رفته . گفت : نمیرفت . اصلن نمیدونیم کجاست . چند روزی سراغش را گرفتم و هنوز خبری از داداش نبود . روزی به مدرسه آمد و ساکت بدون شلوغی و سر و صدا سر جایش نشست . حرفی نزد ، اعتراضی نکرد . در گوشه ای مظلوم و گنگ نشست . پرسیدم : افسانه چه شده ؟ جواب داد : هیچ نشده . آن زنگ همراه با نگرانیم گذشت . این دختر چه مشکلی دارد . بعد از خوردن زنگ عادت داشت جلوبیاید و بپرسد :  خانم معلم خوردنی بدم ببرید تو  دفتر بخورید؟ اما امروز نیامد . زنگ خورد توی سالن داشتم به طرف کلاسم می رفتم که دوستی جلویم را گرفت و گفت : میدانی افسانه چکار کرده ؟ گفتم : نه ، مگر چه کار کرده ؟ گفت : توی تخته نوشته ... خر است . خوب معلومه معلمی که زنگ ریاضی عروسک خوشگل و توپ قلقلی را بخواند شاگردش هم می شود افسانه . این بچه بی تربیت  باید تنبه شود . گفتم : طرز اداره کردن کلاس به خودم مربوط است و به هیچ کس اجازه دخالت نمی دهم و تنبیه کردن و نکردن شاگردم نیز به خودم مربوط است . با ناراحتی به طرف کلاسم میرفتم که او صدایم کرد و ایستادم عذر خواهی کرد و گفت که منظور بدی نداشت . نرنجیدم . چرا که این اخلاق ما انسانهاست اول دل همدیگر را می شکنیم و بعد عذرخواهی می کنیم .

وارد کلاس که شدم دیدم افسانه جلوی تخته سیاه ایستاده و مبصر می گوید فلان کس گفت تا روشن شدن تکلیف این بچه بی تربیت باید همین جا بایستد . پاک کن را برداشته و آن ناسزا را پاک کردم و گفتم : افسانه خانم از تو نوشتن این حرفهای زشت بعید است . یک دفعه با صدای بلند گریه سر داد و گفت : خوب کردم نوشتم . خوب و .. خر است دیگر . گفتم ناسزا گفتن به کسی که فقط تصويرش را ديدی کار بدی است تازه هنوز تنبيه ات نکرده هم گريه می کنی و هم فحش می دهی ؟ بگو ببينم موضوع چيست ؟ با همان هق هق گريه چنين جواب داد : خانم معلم ديروز به بابامون خبر دادند که پسرت مردار شده و بيا لباسهاشو ببر ، بعدش هم گفتند براش مجلس نگيريد او مردار است و نجس که ترحيم نمی خواهد . بعدشم يک پلاستيک سياه رنگ گرد و خاکی به بابام داده بودند . پرسيدم پس داداشت چی ( می خواستم در مورد سرنوشت جسدش بدانم ) گفت : فقط لباسهاشو به بابام داده بودند بابا و مامانمون لباسهاشو بغل کردند و گريه کردند ما هم گريه کرديم . آخه خانم معلم به خدا داداش ما کثيف نبود . اون خيلی تميز بود .  خانم معلم داداشم دیگر هیچ وقت به خانه نخواهد آمد . کلاس به یکباره در سکوتی غم انگیز فرو رفت . گوئی این بچه های کوچک فهمیدند که برای شادی روح او باید چند دقیقه سکوت کرد . و تنها صدای هق هق افسانه فضا را پرکرده بود . و من معلمی که می بایست تسکین بخش دل سوخته و دردمند گل گوچکم می بودم گنگ و مبهوت برجایم خشک شده واین هق هق دلخراش را تماشا  کردم .  زنگ که خورد دوستم با کنجکاوی و هیجان جلو آمد و پرسید : چی شد تنبیه اش کردی ؟ گفتم : نه  هیچ چیز نشده فقط داداش افسانه هرگز به خانه نخواهد آمد. نگاهی به من کرد و هر دو ساکت شدیم گویا این سکوت ما سخن می گفت از این درد جانکاه .

 

.......................................................................................................

( تقاضای کمک وبلاک آونگ خاطره های ما برای کمک مالی به اساتيد موسيقی  مقامی که در فقر مالی به سر می برند . http://aavang.blogfa.com)

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :