زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

دیشب برای چندمین بار فیلم تایتانیک را تماشا کردم. گویا هر سال حدود همین ایام این فیلم ازتلویزیون پخش می شود و من هر بار با علاقه به تماشای آن می نشینم. داخل کشتی شبیه به شهری است که در آن شهر فاصله طبقاتی به قدرت تمام مشاهده می شود. مسافران اعیان و ثروتمند همراه با سگ شان با احترام سوار می شوند و در قسمت مخصوص اعیان نشینهای کشتی جای می گیرند. مسافران رده متوسط در طبقه دوم و مسافران فقیر در طبقه پائین. یکی دارد موهای سر مسافر فقیری را کنترل می کند.
عشق رز و جک به همدیگر که ازدو طبقه مختلف فقیر و ثروتمند هستند. عشق کور است و قلب اقیانوس را نمی شناسد. بشناسد هم به چه کارش می آید ؟ از قدیم گفته اند نئینیرم قیزیل تشتی ایچینه قان قوسام ؟ ( تشت طلا را که تویش خون قی خواهم کرد می خواهم چه کنم ؟ ) دو نوع مختلف مهمانی از نوع مهمانی اعیان و فقرا برایم جالب بود. گوئی لمس می کردم که آن شب به رز و جک و بقیه مسافران طبقه پائین چقدر خوش گذشت. آنها فارغ از غم دنیا سرگرم رقص و پایکوبی بودند.
پس از تماشای فیلم ، دیر وقت شب به رختخواب رفتم و در عالم خواب و رویا خود را یکی از مسافران کشتی دیدم. حیرت زده به تماشا ایستاده بودم. می دانستم که دقایقی دیگر همراه این کشتی شکسته به قعر اقیانوس فرو خواهم رفت اما نمی دانستم چه کنم . به پیرمرد و پیرزنی که همدیگر را بغل کرده و داخل رختخواب دراز کشیده و منتظر مرگ بودند نگاه کردم. دو بچه توی رختخواب کنار مادر و با قصه مادر خوابشان برد. نوازندگان تا لحظات آخرروی عرشه ایستاده و داشتند می نواختند. مرد ثروتمند روی صندلی منتظر بالا آمدن آب نشسته بود او جنتلمن آمده بود و می خواست جنتلمن برود. اما در لحظات آخر ترس در چشمان گردش نمایان شد. کاپیتان کشتی که به اتاق فرمان رفت تا همانجا از مرگ پذیرائی کند. سازنده کشتی که چشم به ساعت دوخته و همانجا ایستاد. صاحب کشتی که داخل قایق پرید تا خود را نجات دهد. کشیش که مردم را دور خود جمع کرده و تا لحظات آخر دست از دعا نکشید تا از ترس خود و دیگران بکاهد. تلاش بیهوده عده ای که می خواستند خود را به قسمت بالای کشتی برسانند.از آن بالا لیز می خوردند و به پائین پرتاب می شدند. اما عرشه که در حال فرو رفتن است بالا و پائین اش فرقی ندارد. کشتی که به آب فرو رفت خیلی ها روی آب شناور ماندند اما سرما امانشان را برید. شاید اگر روز روشن بود شانس بیتشری برای زنده ماندن داشتند.
پدربزرگم می گفت : آب و خاک هر اندازه که بسیار مفید هستند، به همان اندازه نیز خطرناک و بی رحمند. شانس آدمی هنگام سیل و زلزله و طوفان در دریا بسیار کم است.

اما من در این فیلم گلوریا استوارت ، مادربزرگ قصه گوی تایتانیک را بیشتر از همه دوست دارم. وقتی او صحبت می کند ، دلم می خواهد چشمانم را ببندم و خود را کنار مادربزرگ ببینم و گرمای کرسی و چای داغ و شوری تخمه آفتابگردان و طعم قاویرقای مخلوط با شاهدانه را حس کنم.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :