زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧

 

سهیلا ، دختر دبستانی و فرزند کوچک یکی از دوستانم هست. دیروز که داشتم تلفنی با مادرش صحبت می کردم ، او هم دلش خواست که با من چند کلمه حرف بزند. گوشی را از مامانش گرفت و شروع به گلایه کرد. یکنواخت حرف می زد و از بابا و مامانش شکایت می کرد . پرسیدم : سهیلا جان چی شده ؟ مگر مامان و بابات چی کارت کردند که اینقدر از دستشان عصبانی هستی ؟

گفت : پارسال بهار که با مامان و بابا ، بازار رفته بودیم جوجه های زرد و خوشگل دیدم و از بابام خواستم که یکی هم برای من بخرد و بابام وعده داد که هرگاه در کارنامه ثلث سوم من بیست دید به تعداد هر بیست یک جوجه برایم بخرد. آخر من همیشه کمتر از بیست می گیرم. هر چه سعی می کنم اشتباه نداشته باشم نمیشه . البته همه جوابها رو درست می نویسم اما نمی دانم چرا یهو یهو خانم معلم برام غلط می گیره؟ خرداد که کارنامه ها را دادند و بابام شمرد پنج تا بیست داشتم و همانطور که خودش قول داده بود ، مرا به بازار برد وپنج تا جوجه خوشگل برام خرید. فروشنده جوجه ها را داخل قوطی کهنه کفش گذاشت و درش را بست و قوطی را دست من داد. بابام آهسته و با لبخند به فروشنده گفت : عجب خطائی کردم حالا توی خونه با جیک جیک اینها چه کنیم ؟ مرده هم یک لبخند به بابام زد وجواب داد: حاج آقا ناراحت نشوید چند روزی باهاش بازی می کنند و تمام می شود. جوجه ها  را به خانه آوردیم و بابام قفسی خرید و گوشه حیاط گذاشتیم. حالا جوجه هام بزرگ و تبدیل به مرغ و خروس شده اند. مرغها تخم می گذارند و من هم به بابا و مامان اجازه داده ام تخم مرغها را بخورند. حالا اشتهاشون باز شده و می خواهند مرغها و خروسهای خوشگل مرا بگیرند و سرشان را ببرند و بخورند. مامان میگوید اگه زیاد بمانند گوشتشان سفت می شود و دیر می پزد. آخر اگه دلشان مرغ و خروس می خواهد توی مرغ فروشی مرغ مرده فراوان هست . پول بدهند و بخرند چرا می خواهند حیوانات زنده مرا بکشند؟ آخر خدا را خوش می آید. اگر یکی بگیرد و سر بابا و مامان را ببرد خوششان می آید ؟ تو رو خدا به مامان بگو دست از سر حیوانات من بردارند.

حرفهایش تمام نشده ، به های های کودکانه گریست و با همان حالت گریه نفرین کرد که هر کسی مرغها و خروسهای مرا سر ببرد تاپشیراجاغام قولسوز ابوالفضله/ او را به ابوالفضل بی دست خواهم سپرد . یعنی که نفرینش خواهد کرد یا از ابوالفضل خواهد خواست که بلای او را بدهد. یعنی نمی تواند جلوی بابا و مامان را بگیرد و کاری از دستش برنمی آید بجز ناله و نفرین  

مادرش گفت : مرغها و خروسها بزرگ شده اند و گاهی از قفس بیرون می آیند وکاشی های حیاط را کثیف می کنند . در ضمن عمرشان هم کم است و اگر ما سر نبریم و نخوریم به اجل خودشان می میرند ومردار می شود و گوشتشان به درد خوردن نمی خورد .گرنه او نیز دلمان نمی آید موجب گریه و ناراحتی بچه مان بشویم.

گفتم : ولشان کنید بگذارید زنده بمانند. هر وقت هم اجلشان رسید دخترتان به چشم خود می بیند که اجلشان رسیده و مرگشان را می پذیرد.

در حقیقت علت خرید جوجه آن هم پنج تا و به این آسانی توسط بابا و مامان سهیلا این بود که فکر نمی کردند که هر پنج جوجه زنده بمانند و بزرگ شوند و تخم گذاری بکنند. چون جوجه زرد دستفروشها اکثر بیمار و ضعیف هستند . اما سهیلا خیلی مواظب اینهاست به موقع برایشان دانه و آب می دهد ، هر روز ظرف آب و دانه شان را تمیز می کند. وقت ناهار سهم برنج آنها را داخل پیاله مخصوص شان می ریزد. مواظب است که گوشت وارد غذایشان نشود . حتی ته مانده سبزی خوردنی ها را خورد می کند و می شوید و سپس به اینها می دهد. برایشان اسم هم گذاشته است ( کاکل زری –  کاکل طلا – پر نقره ای- فندقی – جینقیلی)

راستی انصاف نیست حیوان خانگی هر چه می خواهد باشد برای بچه بخریم و بعد از بزرگ شدن هوس خوردن اش به سرمان بزند.

*

سهیلا مرا یاد یکی از دانش آموزانم به نام ام البنین انداخت. پدر ام البنین کفترباز بود و درسهای دختر خیلی ضعیف بود. پدر وعده داده بود که اگر خانم معلم از تو راضی باشد یکی از کفترها را به توجایزه می دهم. تا شروع امتحانات ثلث دوم دخترک پیشرفت قابل توجهی کرد و پدر کیک از کفترها را به او جایزه داد. یکی دو هفته از این جایزه نگذشته بود که ام البنین گریان به مدرسه آمد . از او علت گریه اش را پرسیدم گفت : دیشب مهمان ناخوانده داشتیم و پدرم سه تا کفتر سر برید که یکیشان کفتر من بود. مهمانها که رفتند سر و پاهای کفترم را شستم و در باغچه حیاطمان دفن کردم. برایش فاتحه هم خواندم. صبح هم پدرم عصبانی شد و گفت حالا قیام قیامت که نشده عوض کفترت را می دهم . اما من عوض کفترنمی خواهم ، کفتر خودم را می خواهم.

ام البنین از راه رفتن و پریدن و دانه خوردن کفترش برایم حرف می زد و می گریست.

*

این پست را به خاطر سهیلا و ام البنین وبچه های دیگر نوشتم که در خانه حیوان خانگی دارند و دوستشان دارند و از آنها مراقبت می کنند.

به قول سهیلا : مامان و باباها شما رو به خدا دست از سر کاکل زری و کاکل طلا و پر نقره ای و فندقی و جینقیلی  ما بردارید.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :