زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

یکی از بعد از ظهرهای گرم تابستانی بود . راضیه زنگ زد و گفت حیاط را جارو کرده و گلیم پهن کرده ام آقا پرویز هم از بناب خیار آورده بیا بشینیم تو حیاط هم خیار بخوریم و هم در مورد موضوعی باهم حرف بزنیم . گفتم که می آیم . خیارهای بناب بزرگ ( تقریبن سه چهار برابر خیار معمولی ) و خوش طعم هستند .و در هوای گرم تابستان با نان و پنیر لذت خاصی دارند . دختر پنج ساله ام را آماده کردم و از خانه بیرون آمدیم می خواستم در را قفل کنم که یکی صدایم کرد : خانم ببخشید دختر خوب خانه دار و باسلیقه و خوشگل سراغ دارید ؟ به طرف صدا برگشتم . چهار خانم چادر مشکی پوش روبرویم ایستاده بودند . اینها خواستگار بودند . در تبریز هنوز هم معمول است که مادر و خاله و عمه و خواهر و ... چادر مشکی سرشان می اندازند و کوچه به کوچه دنبال دختر می گردند وقتی دختری را پسندیدند وعده می گیرند و باداماد برای دیدن دختر خانم می آیند . بلافاصله دست دخترم را گرفتم و با خنده گفتم : این هم دختر، هم خوشگل هست هم خانه دار سفره را که پهن می کنم فورن دستمال و نمکدان و نان را سر سفره می آورد . خندید و گفت : نه خواهر دختر شما تو خونه مونده و پیردختر شده . ما جوانترش را می خواهیم . خانه صاحبخانه مان را نشان دادم . او دختر دم بخت داشت و مثل من از این نوع خواستگارها خوشش نمی آمد و به ما هم سپرده بود به کسی آدرسشان را نگوئیم . اما من آنروز شوخی ام گرفته بود در حالی که  در خانه مان را قفل می کردم آنها زنگ صاحبخانه را به صدا درآوردند و تا بخواهم دور شوم خانم در را باز کرده بود . مثل اینکه فهمیده بود کار کار من است چون داد زد شهربانو کجا فرار می کنی مگه برنگردی ، بخدا می کشمت لامذهب . اما من به سرعت دور شدم .

چادرم بر سرم و دست دخترم در دستم بود . موهای دخترم بلند شده و تا شانه اش ریخته بود خانمی که با چادر مشکی صورتش را محکم گرفته بود و فقط دو تا چشمهاش دیده می شدند از روبرو می آمد به من که نزدیک شد گفت : خانم جان قربانت بروم سر این بچه  روسری بیانداز . گفتم : خودتان که می گوئید بچه . حرفم را قطع کرد و گفت : مرد که بچه و بزرگ و جوان نمی شناسد موهایش را که ببیند هوس می کند و .. جواب دادم : ای بر پدر مردی لعنت که به یک بچه .... لا اله الا الله . گفت : این حرف را نزن مرد است بالاخره نمی تواند جلو هوس خود را بگیرد .شما مواظب دخترت باش . خوب چه می توانستم بگویم . چشم را گفته و براهم ادامه دادم باز چند قدمی برفته بودم که از دور گروهی بانوی چادرمشکی پوش نمایان شدند و با شعار مرگ بر فلان کس و مرگ بر بهمان کس داشتند به من نزدیک می شدند . این خانهما بعد از ظهرها بیکار بودند و از قرار معلوم باز در خانه ای مجلس عزاداری بود و آنها برای خواندن فاتحه می رفتند . به مادر و خواهر و ... داغدیده  می آموختند که نباید گریه کنید و خوشحال باشید ، او به بهشت رفته ، گریه و نوحه کفر است و بخندید تا دشمن خوشحال نشود . کسی هم نمی گفت عزیز من دست از سر مردم بردارید و بگذارید در سوگ عزیزان از دست داده شان نوحه سر دهند و گریه کنند . به یکی می گوئید مردار شده گریه نکن ، به دیگری می گوئید به بهشت رفته گریه نکن . دست از سر این مصیبت دیده ها بردارید . خلاصه ، اوزون سؤزون قیسساسی ( مطلب را خلاصه کنم ) به من کمی نزدیک شده بودند ، یکی از خانمها چشمش به پاهای من افتاد و چپ نگاهم کرد و یک دفعه صدای مرگ بر بدحجاب بلند شد و یکی جلو آمد و گفت : این جورابها چیست که پوشیده ای ، خجالت نمی کشی ؟ به سگ هم چنین جورابی بپوشانی زیبا می شود و مردان و... و گناهش به گردن توست . ته دلم گفتم ای بر پدر مردی لعنت که مواظب نفس خود نیست . اگر بگویم نترسیدم اصلن باور نکنید . البته که ترسیدم خیلی هم ترسیدم . و گفتم : خوب فکر کردم چادرم رویش را می پوشاند و جورابم دیده نمی شود . گفت : دیگر از این فکرها نکن . البته که نمی کنم من و این فکرها ؟؟؟ خان آزیدی آواجیقدا ، بیری ده گلدی باخجاجیقدان ( منظور توی محله ما خان کم بود یکی هم از محله دیگر آمد ) از سوی مردها متلک و ناسزا و امر و نهی به قدر کافی می شنویم .

به قول زنده یاد احمد شاملو : روزگار غریبی ست نازنین .

از کوچه تنگ و باریک و طولانی و متلک زنان عزیز جان سالم به در برده  وارد خیابان شده بودم خیابانی که تازه احداث شده بود و تقریبا اول خیابان مسجدی نمایان بود . این مسجد مانع اتمام احداث بود . یکی میگفت : خراب کردن مسجد گناه است باید این اینجا بماند و دیگری می گفت : در این خیابان سه تا مسجد بزرگ داریم و برداشتن این مسجد اشکالی ندارد ( بالاخره اگر اشتباه نکنم  آقای عبدالعلی زاده با هزار زحمت توانست اجازه تخریب این مسجد را گرفته و موجب اتمام کار خیابان شود ) . خوب حالا نوبت مردها و پسرهای لات و بیکار بود . سر بازار دست فروشها قدم زنان اجناس خود را تبلیغ می کردن و گاهی به آدم نزدیکتر می شدند و در گوشی کوپن دارم نفت ، برنج ، قند و غیره و بعضی متلکهای چندش آور می گفتند . هرقدر جلوتر می رفتم متلکها رکیکتر می شد و با اینکه پیاده روی را دوست داشتم مجبور به رفتن با تاکسی شدم . با دخترم در صندلی عقب تاکسی که مردی نیز نشسته بود نشستیم . صدای مرد را می شنیدم که حرف می زد اول به خودم گفتم طفلک اعصابش خراب است و با خودش حرف می زند . اما صدای دخترم من و راننده را متوجه خودش کرد . دخترم که نزدیک او نشسته بود یک دفعه با صدای بلند گفت : ای وای شما چرا حرفهای بدبد میزنید . به مامانتون میگم فلفل به دهنتون بماله . تازه دوزاری من افتاده بود . مرد پررو هرهر خندید و موجب عصبانیت راننده شد وتاکسی را نگه داشت و گفت پدرسوخته و ... از همان در پیاده شو و برو گم شو تا نزدمت . مرده پیاده شد و راننده بدون یک کلام حرف و سوار کردن مسافر ما را به مقصد رسانید .   

به خانه راضیه رسیده بودم . گوئی از هفت خوان رستم گذشته ام . اگر مرحوم رستم و اسفندیار زنده بودند به طور یقین امتیاز هفت خوانشان را به ما زنان میدادند که از چنگ مزاحمین خیابانی جان سالم بدر می بریم . دلم می خواست با راضیه بشینم گل بگویم و گل بشنوم . اما انگار آن روز بخت با من یار نبود . اصلا این بخت لعنتی کی یار من بود که آن روز هم باشد . راضیه گفت : این دختره بی چشم و رو رامی بینی ؟  پرسیدم کدام دختر؟ گفت : شب بو ، دختر آقاناظم را می گویم . ( آقا ناظم یکی از اقوام بود چون ناظم مدرسه ای بود و بد اخلاق هم بود و هم اسم آقا پرویز بود همان آقا ناظم خطابش می کردیم ) از آن سن و سالش خجالت نمی کشد دختره پررو به شاهین من نامه عاشقانه نوشته . گفتم : آخه این دختر هنوز بچه است و چهارده سالشه . تو همون عالم رویا و بحران بلوغ این کار را کرده .می توانی یواشکی صدایش کنی و نامه را به خودش برگردانی و نصیحتش کنی که دیگر از این کارها نکند .  ناراحت شد و گفت : چی داری می گی چه بحران بلوغی ،  دخترها به خاطر شاهین من خودشان را هلاک می کنند . برای شاهین من سرودست می شکنند . میدونی چیکار کردم ؟ نامه را توی پاکت گذاشتم آدرس آقا ناظم را روی پاکت نوشتم خودم هم یک یادداشت براش نوشتم که مواظب دختر ... باش تا از این غلطها نکند . یکه خوردم و بلافاصله گفتم : نه تو این کار را نمی کنی . حتمن نامه را به مادرش فرستادی .  دیوانه که نشدی . گفت :  نه چرا به مادرش ، اون زنه تربیتش نمی کرد و بهش تذکر می داد باز روز نو روزی از نو ، برای محکم کاری به پدرش فرستادم و حساب مادر و دختر بی چشم و رو را رسیدم . گفتم : پس برای شب بو فاتحه و یاسین بخوان . زن بی انصاف دختر بدبخت را به شکنجه فرستادی دست قصاب سپردی . می خواستم حرفم را بزنم که شاهین سررسید . او پسر شیک پوشی بود که برای نشستن بر دل دخترها از هیچ تلاشی دریغ نمی کرد و مادرش هم به ناز شست پسرش افتخار می کرد . خلاصه برای دلربائی از دختران به هر شکل و رنگی درمی آمد .  ( طبق معمول که ما به دوستان و فامیل دور خاله یا عمو می گوییم ) بعد از سلام و احوالپرسی گفت : خاله جان دختر کش شدم . منو چه جوری می بینی ؟ گفتم : مثل تخم مرغ چهارشنبه سوری . مادرش با قاه قاه خنده گفت : قربونت برم خاله شوخی می کنه البته که دختر کش شدی . آره داشتم می گفتم آقا ناظم هم زنگ زد و ازم معذرت خواست و قول داد که دیگر تکرار نشود و....

چند روزی گذشت . یکی از روزها خانه آقا ناظم بودیم . دخترک بیچاره چای آورد و گوشه ای نشست . قبلن مادرش به من گفته بود که شب بو توسط پدرش به سختی تنبیه شده و لازم به پرسیدن نبود . اما باز آقا ناظم سر صحبت  را باز کرد وبرمنبر سخنرانی نشست و در باب تعلیم و تربیت چنین سخن راند :  من در امر تعلیم و تربیت به بچه خودم نیز رحم نمی کنم . سیم ضبط صوت را باز کردم و به جانش افتادم . قویون کیمی مه له تدیم (منظور مثل گوسفند به التماسش انداختم ) . گفتم : بار اولش بود دوره بحرانی بلوغش است . فکر می کنم نصیحت و تذکر، آن هم توسط مادرش ، کافی بود . عصبانی شد و گفت :  این بلوغ چه بهانه ای است که به زبان شماها افتاده ؟ قرار نیست که بچه هایمان هرغلطی دلشان خواست بکنند و بعد گناه را به گردن بلوغ بیاندازند . دختر خطاکار باید تنبیه شود قیزینی دؤیمویه ن دیزینی دؤیه ر ( کسی که دخترش را نزند خودش را می زند ، منظور پشیمان می شود ، یا برای تربیت دختر کتک لازم است ) . گفتم : تو باید به عنوان مامور شکنجه در زندانها و یا اخته کردن گاو در چراگاهها استخدام می شدی ، چرا معلم شدی ؟  با شوخی جواب داد : کتک از بهشت آمده ابن سینا و فلان کس و بهمان کس هم این را تایید می کنند ، تو که از تعلیم و تربیت چیزی نمی دانی ،  اصلن خاک توی سر کسی که تو را معلم کرده .  دیگری گفت : خاک توی سر این مادرکه شب بو را لوس کرده و او جرات  نوشتن چنین نامه ای  را به خود داده . از هر دهانی آوازی بلند شد و هر کسی خاک را توی سر دیگری می ریخت و من گیج و مبهوت فقط تماشا می کردم . راستی خاک توی سر چه کسی ؟

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :