زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

 

 

آن قدیمها که ما یک کمی جوان بودیم ، یکی از دوستان جوان مان ازدواج کرد و ما را برای شیرین خوران دعوت کرد. خیلی راحت به ما گفت که اگر خیال خرید کادو دارید ما چراغ گاز پیک نیک نداریم. ما دوستان نیز دور هم جمع شدیم و یک چراغ گاز پیک نیک برایش خریدیم . از همانها که دو سر داشت . یک سرش اجاقی کوچک و سر دیگرش چراغ زنبوری بود. همراه دوستان به خانه جدید این دوستمان رفتیم. خانه  یک طبقه و دو اتاقه و کهنه ساختی اجاره کرده بودند. مادرزن و مادرشوهر هر دو از این نوعروس و نو داماد گلایه داشتند. مادر عروس می گفت : دخترم اجازه نداد برایش جهیزیه بدهیم. جهیزیه اش آماده بود. مادر داماد می گفت : یکی یک دانه پسرم اجازه نداد برایش جشن مفصلی بگیریم . لباس عروسی هم نخریدند و عروس لباس عروسی دخترخاله اش را پوشید و با داماد و مهمانها عکس یادگاری گرفت. مهمان هم که فقط فامیل درجه یک را دعوت کرده بودیم. دوستمان خندید و گفت : خوب عکس یادگاری گرفتیم . مهمانمان هم زیاد بود. جهیزیه هم لازم نداشتیم . آخر من که ظرف مسی استفاده نمی کنم ، آن همه ظروف مسی که مادرم به قیمت گران خریده و می خواست به من جهیزیه بدهد ، را می خواستم چه کار کنم ؟ من و شوهرجان با هم نشستیم و پس اندازهایمان را روی هم گذاشتیم و وسایل لازم خانه مان را خریدیم. خوب آدم وسایل گران و شیک نمی خرد ساده اش را بخرد . ما که نمی خواهیم والدینمان را با این سن و سال توی زحمت و بدهی بیاندازیم . من و شوهر جان می خواهیم سرمان را بیاندازیم پائین و زندگیمان را بکنیم. این خانه را هم به قیمت مناسب اجاره کردیم اگر خدا قسمت کند و صاحب اش به ما بفروشد دو سه سال دیگر می خریم اش و قسمت شد تعمیرش می کنیم و یا از نو می سازیم.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که من و دوستان هم تعجب کردیم و هم تحسین. اینها تصمیم گرفته بودند زندگی ساکت و بی تشریفات و راحتی را شروع کنند. آداب و رسوم دست و پا گیر را کنار بزنند و موفق هم شده بودند.

آن قدیمها بعضی از آداب و رسوم جدید و بهتر،  جایگزین بعضی آداب و رسوم سخت و دست و پا گیر می شد. اما این جدیدها آداب دست و پا گیرتر شده است.

آن قدیمها جشنهای عروسی با چای شیرین و رقص و پایکوبی برپا می شد. شرکت کنندگان در جشن بی خیال مد و لباس دست اول ساعاتی را به رقص و خنده و شادی می گذراندند . اما این جدیدها غم لباس یک دست و مد سال و آرایش دست اول خنده از لبان را گرفته است.

آن قدیمها کله قند ، بهترین هدیه بود. این جدیدها هدیه ها هزینه های کمر شکن می طلبد.

نمی دانم چرا جوانها آستین بالا نمی زنند تا این رسوم دست و پا گیر را کنار بگذارند و راحت زندگی کنند؟

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :