یاد آن روزها به خیر آن زمانها که هنوز هوای آلوده شهری به روستاها نرسیده بود ، در روستائی دورافتاده  معلم بودم . صاحبخانه ام دو عروس و هفت بچه قد و نیم قد داشت یکی از نوه ها هم سن عمه اش بود و برایم دعوا و کتک کاری عمه و برادرزاده بامزه بود مخصوصن وقتی که برادرزاده به عمه اش زور می گفت . من هم دو تا عمه داشتم اما تقریبا هم سن مادرم بودند . عمه بزرگم هر وقت به خانه مان می آمد برایم شکر پنیر می آورد . شکر پنیر،  شیرینی سفید بیضی شکل و اندازه اش کوچکتر از بند انگشت است که پدرم با آن چائی  می خورد . وقتی خودم از بقال می خریدم مزه شکر پنیر عمه را نمی داد . عمه کوچکم هر وقت به خانه مان می آمد سربه سرم می گذاشت و چادر مشکی مادرم را برمیداشت و به سرش می انداخت و به رسم تبریزیها میگفت : شهربانو خواستگار آمده ام برایم چائی بیاور ببینم ترا برای پسربزرگم می پسندم یانه . من روی زمین می نشستم و پاهایم را دراز می کردم و پاشنه هایم را به زمین می کوبیدم و با دادوبیداد و گریه مادرم را صدا می کردم که بیا عمه حرفهای بدبد به من می زند بیا و توی دهانش فلفل بریز . مادرم هم با خنده می گفت :  الان فلفل می آورم  . او پیش پدرم از این شوخیها نمی کرد. اگر چه فاصله سنی پسرعمه ها با من زیاد بود ، باز پدرم سخت عصبانی می شد که از بچگی روی فرزندانمان اسم نگذاریم اینها که بزرگ شدند هر کدام به دنبال سرنوشت خودشان می روند . نمی فهمم چرا به عقلم نرسید به جای شکایت به مادرم به پدرم شکایت کنم .

پنجره اتاقم رو به رودخانه باز می شد و من از پشت همین پنجره عروسها و دختران جوان را می دیدم که صحبت کنان سرگرم شست و شوی لباس ، ظروف و ... هستند . آنها چه راحت و آرام کارشان را انجام میدادند . گوئی اضطراب و ترس و نگرانی از آینده به این روستا نیامده بود . در سرمای زمستان شستن آن همه ظرف و لباس به نظرم خیلی سخت بود . گاهی اوقات یخ روی رودخانه را می شکستند و از آب رودخانه استفاده می کردند . دل من  از داخل اتاق گرمم با دیدن دستها و نوک بینی سرخ عروسهای جوان از سرما می لرزید ، اما آنها می گفتند یخ روی آب رودخانه جلوی سردی  آب را می گیرد . یکی از عروسهای صاحبخانه ام ، خانم زر نام داشت . او بسیار زیبا بود . گوئی خداوند هنگامی که حوصله و وقت زیادی داشت او را خلق و سپس قلم موی نقاشی اش را برای آراستن چهره زیبایش به دست گرفته بود . او نیازی به سرخاب و سفیداب و وسمه و سرمه نداشت . مشهدی قنبر همسر او مردی خوش نام و مورد احترام مردم بود . بیشتر مردم دوستش داشتند . خانم زر بیشتر در خانه بود به مرغها و خروسها می رسید . اول صبح در لانه را باز می کرد و غازها به ردیف بیرون آمده از خانه خارج می شدند و عصر دوباره باز می گشتند . بدون اینکه نیازی به چوپان و راهنما داشته باشند . شیرگاو را می دوشید و پنیر و کره و ماست تهیه میکرد و هنگام  کار بایاتیهای قشنگی را با آهنگهای زیبا زمزمه می کرد . در بین بایاتیها ترانه ای به نام سئید آوا ( سعید آباد نام یکی از روستاهای نزدیک تبریز ) می خواند .

روزی از همان روزها که از مدرسه بازمی گشتم ، ناخواسته شنونده حرفهای زنان جوانی که کنار رودخانه نشسته و مشغول شستشو بودند شدم . آنها می گفتند دیشب جن ها آمده بودند و می خواستند به ده حمله کنند . اگر مشهدی قنبر و جوانهای ده نبودند نمیدانیم چه بر سرمان می آمد . من همشیه از جن می ترسم ،  یعنی چه ، هر جا که می روم باید اینها هم دنبالم بیایند ؟ به اتاقم که رسیدم ، هوا داشت تاریک می شد . فانوس و چراغ گردسوز را روشن کردم . هوا که تاریکتر می شد بر وحشتم نیز افزوده می شد . از جایم که بلند می شدم سایه ام به دنبالم راه می افتاد و با نور و چگونگی قرارگرفتن روشنائی فانوس و گردسوز بزرگ و کوچک می شد . هوا کاملا تاریک شده بود وحالا من از سایه خودم نیز وحشت داشتم . دیگر صبرم تمام شد و از اتاق زدم بیرون و سراسیمه خود را به اتاق نشیمن صاحبخانه رساندم . آنها همگی دور کرسی نشسته بودند و من بدون مقدمه گفتم : از جن ها می ترسم . مشهدی قنبر با تعجب پرسید : خانم معلم شما هم ؟ جواب دادم : پس چی ؟ مگر وقتی جن حمله می کند شغل آدم را می پرسد ؟ قاه قاه خندید و گفت : باورم نمیشود شما هم خرافاتی باشید .دیشب گرگها به ده نزدیک شده بودند ما هم با بیل و کلنگ و. ..فراریشان دادیم . زوزه گرگها و سروصدای ما موجب شده بعضی ها بترسند و حرفهائی بزنند که شما شنیدید . و بعد رو به زنش کرد و گفت : خانم زر پاشوبرو امشب را پیش خانم معلم بخواب .

شب صحبت من و خانم زر گل کرد . از این در و آن در حرف زدیم تا به ترانه ها و بایاتی های او رسیدیم . از او پرسیدم : ترانه سئیدآوا را از کجا یاد گرفته ای ؟ این روستا با روستای شما خیلی فاصله دارد . او اول از من قول گرفت که بعد از شنیدن خاطراتش آن را جائی بازگو نکنم چون اگر به گوش شوهرش برسد خون به راه می افتد . و من قول دادم و او چنین حکایت کرد:

سالها پیش که من نوجوان بودم سپاهی دانش به ده مان آمد پسری جوان بود . اوایل از لباسش خیلی خوشم می آمد بعدها وقتی با من روبرو می شد نگاهی به من می انداخت و دلم می لرزید . احساس می کردم دوستش دارم . عصرها که با دخترها سر چشمه برای آوردن آب آشامیدنی می رفتیم جلو راهم سبز می شد . چند روز که گذشت دیگر دوست نداشتم با دخترها سرچشمه بروم به بهانه های مختلف بعد از برگشتن آنها کوزه را برداشته و راهی چشمه می شدم و تازه جرات پیدا کرده بودیم که با هم حرف بزنیم اهالی او را آقا سپاهی صدا می کردند و من اسمش را که جبار بود از خودش شنیدم .او می گفت که ابا و اجدادشان  سعید آبادی هستند  و ترانه سئیدآوا را هم از ضبط صوت باتری دارش که با خودش می آورد و بعضی وقتها بازش می کرد شنیده بودم . حدود بیست و چهار روز از این ماجرا گذشت . روزی باز کوزه را به دست گرفته می خواستم راهی چشمه شوم که مادرم جلویم سبز شد و با خشم پرسید : کجا ؟ گفتم : میروم آب بیاورم . او چادرش را دور گردنش بست و با خشم کوزه را از دستم گرفت و گفت : لازم نکرده خودم میروم . پدر سوخته ، آمده چراغ دلمان را روشن کند ، یا خانه خرابمان کند . فهمیدم که به راز عشق ما پی برده . او رفت و بعد از ساعتی با کوزه پر آب بازگشت و صدایم کرد و هشدار داد که اگر باز با  آن پسر ملاقات کنم این بار با پدر و عموهایم طرفم و این تهدیدی آشکار بود .

من مطمئن بودم که آقا سپاهی شیردل است و از این تهدیدها نمی ترسد . امروز که گذشت ، فردا حتمن سر قرار حاضر می شود . فردای آن روز و سر ساعت مقرر کوزه را برداشته از خانه بیرون رفتم و سر قرار قبلی و همیشگی مان منتظر شدم و او نیامد یک ساعت گذشت و او باز نیامد . نا امید و دل شکسته به خانه برگشتم . مادرم گوئی که انتظارم را می کشید از من آب خواست . اما من کوزه را خالی برگردانده بودم و او خوب می دانست که برای آوردن آب نرفته بودم . نگاهی به من انداخت و اشکهایم را که از ترس او جرات سرازیر شدن را نداشتند در چشمانم دید وپرسید : دلت می خواهد گریه کنی؟ بغض گلویم ترکید و او مرا به اتاق خودش برد و پرسید : سر قرار نیومد ؟ همانطور که آرام می گریستم سرم را پائین انداخته و حرفی نزدم . دوباره ادامه داد : پسر عاقلی است که حرفم را شنید . اگر این ماجرا ادامه پیدا می کرد و اسمتان بر سر زبانها می افتاد هم پسرجوان زیر پاهای پدر و عموهایت کشته می شد هم تو بدبخت می شدی و هم پدر یا عمویت راهی زندان می شد . یعنی مصیبت گریبان گیر دو طایفه می شد . آرام گفتم : از کجا می دانید پدر و عمو ها مخالفت می کردند ؟ گفت : اولن آنها هیچ وقت حاضر نمی شوند دختر به غربت بدهند . دومن اصلن فرض کنیم حرف تو درست ، چگونه می توانستی عروس مورد پسند این خانواده شوی ؟ روز اولی که آقا سپاهی با پدر و مادرش اینجا آمدند یادت هست ؟ به خودم گفتم که هم کار کرده و خسته اند و هم از راه رسیده اند یک استکان شیر داغ می چسبد . برایشان شیر داغ و تازه بردم ، مادر آقا سپاهی شیر پاستوریزه کهنه و کم رنگ شهری اش را به شیر داغ و تازه من ترجیح داد و رودر روی من گفت : واخسئی این شیر از کجا معلوم که تمیز باشد نخورید مریض می شوید . او حتی احترام زحمت مرا نگاه نداشت و روبروی من دلم را شکست . دلت می خواهد عروس اینها بشوی تا به شیر تازه و نان داغ من و دستهای پینه بسته پدرت بخندند ؟ می خواهی عروس اینها شوی تا گویش و لهجه تو را وسیله خنده و دلخوشی خودشان قرار دهند و تحقیرت کنند  ؟ می خواهی بعد از چند سال بچه هایت را از آغوشت بگیرند و دست خالی به خانه ام بفرستند ؟ چه بسا که بچه هایت نیز تحت تاپیر تربیت آنها بعد از بزرگ شدن از دیدن تو خجالت بکشند . غذائی که که آنها می خورند ما نمی شناسیم . لباسی را که ما می پوشیم ، آنها نمی پسندند . لباس آنها در نظر ما جلف و ناپسند است .  گفتم : آقا سپاهی که مثل آنها نیست . وقتی برایش لقمه نان و کره تازه گرفتی چقدر خوشش آمد و ازت تشکر کرد . وقتی به خانه شان رفتم همه چیز را یاد می گیرم . گفت : ما انسانها همه محتاج محبتیم او نیز بشر است و از خانواده اش دور است و شاید بار اولش است که خانه اش را ترک کرده برای همین هم از غذای من به عنوان مادر خوشش می آید اما هیچ وقت تعصب مادرش را به من و تو نمیدهد . گیرم که تو رفتی و آداب و رسوم آنها را یاد گرفتی و مثل آنها شدی با اقوامت چه خواهی کرد ؟ میتوانی روزی به عمو یا دائی یا حتی پدرت بگوئی به خانه ات نیایند چون همسر و پدر و مادرش خجالت می کشند شما را به فامیلشان معرفی کنند ؟ وقتی دهاتی بودنت مورد آزار روحی ات بشود آنوقت پشیمان خواهی شد . چند روزی تحمل دلتنگی بهتر از بدیختی همیشگی است . اگر واقعا حرفهای مرا فهمیدی دیگر برای آب آوردن سر چشمه نرو . برادرت را می فرستم . روز بعد مادرم منتظر بود تا کوزه را بردارم و به چشمه بروم اما من به سراغ کوزه نرفتم و تصمیم گرفتم این سودای باطل را فراموش کنم . چند ماه بعد شوهرم دادند و آقا سپاهی را هم دعوت کردند اما او نیامد و بیماری را بهانه قرار داد . از آقا سپاهی برای من فقط این ترانه به یادگار مونده توی ضبط صوتش بود اولها با سوز دل می خواندم . اما حالا برای من فقط یک ترانه است بعضی وقتها هم بایاتی هایش را عوض می کنم . از او پرسیدم : حالا در مورد حرفهای مادرت چی فکر می کنی ؟

گفت : فکر می کنم حق با مادرم بود . میدانی من و مشهدی قنبر خیلی به هم می آییم . ما زبان همدیگر را خوب می فهمیم . شوربائی که برایش می پزم و به مزرعه می برم با اشتیاق می خورد . لباسهایش را که وصله می زنم می پسندد . من زن مردی هستم که در نظر مردم اهالی ده آدم مهمی است . مردم روی حرفهای او حساب می کنند .

گفتم حالا که خودت را خوشبخت احساس می کنی به میمنت این خوشبختی همین سئید آوا را برایم بخوان تا بنویسم و او این ترانه را برایم خواند که قسمتهائی از آن را اینجا می نویسم :

...

سئیدآوا جاده سی            ( از جاده سعیدآباد )

گلیر یاریمین سه سی       ( صدای یارم میاد )

اؤلدوره جه ک  منی        ( مرا می کشد آخر )

نامرد یارین غصه سی     ( غصه یار نامرد )

...

سئیدآوا یولونداسان         ( در راه سعیدآبادی )

آی کیمی پاریلداسان       ( همانند ماه می درخشی )

یاتدیم یوخومدا گؤردوم   ( خوابیدم و به خواب دیدم )

بو گئجه یانیمداسان        ( امشب کنار منی )

...

سئیدآوا سرین دیر        ( سعید آباد خنک است )

بو گله ن یار منیم دیر    ( یاری که می آید مال من است )  

آیریلما مندن آی یار      ( از من جدا نشو ای یار )

اینان قلبیم سنیندیر        ( باور کن که قلبم مال توست )  

...

سئیدآوا اوزاقدیر          ( راه سعیدآباد دور است )

اوغلان آنام اویاقدیر     ( پسر مادرم بیدار است )

سن سیزدؤزه بیلمیره م  ( دوری تو را نمی توانم تحمل کنم )

گئتمه قاییت آماندیر      ( مبادا بروی برگرد )