می گویند موش حیوانی متجاوز و مهاجم است که حد و اندازه خود را نمی داند و بی برکتی و گرانی با خود به همراه می آورد. شاید برای همین بود که موش صفت ها حمله کردند و زدند و کشتند و رفتند. خانه هائی ویران و خانواده هائی آواره و بی خانمان شدند. کودکان در رثای پدر و مادر خون گریستند. همه گناهان را به گردن سالی انداختم که اسمش سال موش بود وچشم امید به پایان چنین سالی دوختم. در باره موش و خصوصیاتش ضرب المثلهای فراوانی وجود دارد که هیچ کدام بی مناسبت نیستند.
لانه موش گاهی آنچنان بها پیدا می کند که دیگری برای فرارو پناه گرفتن ، به دنبال لانه این حیوان می گردد و
سیچان دلیکین ساتین آلیر / سوراخ موش را با پرداخت هزینه می خرد.
گاهی جاسوس لقب می گیرد و هنگام گفتگو مواظب هستند که : دوواردا سیچان واردی ، سیچاندا قولاق واردی / دیوار موش دارد و موش گوش دارد.
گاهی به کسی که از گرد راه نرسیده کاری را که برایش هنوز زود است شروع می کند می گویند: سیچان اولمامیش چووال دیبی دلیر / موش نشده گونی را سوراخ می کند.
اما گاو حیوانی کاری و کوشاست. فکرش پیش کار است و بس . در مورد این حیوان نیز ضرب المثل فراوان است. وقتی یکی در مقابل طعن و کنایه و سرزنش ساکت می ایستد و نگاه می کند می گویند : اینک کیمی دوروب باخما / مثل گاو نگاهم نکن. در حالی که بیچاره گاو چاره ای جزساکت ایستادن و نگاه کردند ندارد.
اینکی ساغاللار / گاو را می دوشند. کنایه از کسی است که از او کار می کشند و صدایش هم درنمی آید.
اینک کیمی سود وئرمه ین ، اؤکوز کیمی کؤتان سوره ر/ کسی که مثل گاو ماده شیر ندهد ، مثل گاو نرخیش می برد. گاو ماده در اصطلاح ما ساکت و حرف شنو است و گاو نر عصیانگر. اما در هر صورت هر اهل کار و تلاشند.
اینک سو ایچر سود اولار ، آغزیم دادلانار، ایلان سو ایچر زهر اولار ، جانیمی چالار ، عمرومو آلار/ گاو آب می خورد و شیر می دهد و نوش جانم می شود. مار آب می نوشد و زهر می شود و جانم را نیش می زند و عمرم را می گیرد.
**
آن قدیمها در محله ای آن طرف ترها ، در خانواده ای بچه ای بسیار شلوغ و ناآرامی زندگی می کرد. این بچه در اثر شلوغی و آزار و اذیت به بچه های هم سن و سالش ، از دست بزرگترها زیادی تنبیه می شد. یک روز مادرش با خودش گفت که دیگر این بچه را تنبیه نکند و سعی کند به جای تنبیه و پرخاش از در دوستی درآید. روزی بچه را به سنگک پزی فرستاد تا برای صبحانه نان سنگک بخرد. بچه به سنگک پزی رفت و نان را گرفت و داشت به خانه برمی گشت که دید گربه ای زخمی کنار مسجد افتاده و بچه های دیگر هم دوره اش کرده اند . یکی می گوید بکشیمش تا راحت شود و دیگری می گوید نه خیر جای زخمهایش مرکورکروم بزنیم خوب می شود. تا اینکه نگهبان مسجد از راه می رسد و گربه زخمی را برمی دارد و به بچه ها هم اطمینان می دهد که این گربه گرسنه است و اگر چیزی بخورد حالش خوب می شود و الی آخر.
بچه که داشت به خانه برمی گشت می بیند که ای دل غافل هنگامی که او سرگرم تماشای گربه بود ، بقیه بچه ها از گوشه و کنار سنگک او تکه هائی کنده و خورده اند. می ماند که جواب مادرش را چه بدهد؟ خلاصه به خانه شان می رسد و پشت در اتاق ایستاده و موضوع را تعریف می کند . مادرش می گوید : آنجا ایستادن و وقت تلف کردن ات بیهوده بود. آخر گربه زخمی که تماشا ندارد. حالا کاری است که شده . دیگر تکرار نکن . بیا تو صبحانه بخوریم.
بچه می گوید : آخر اگر توی اتاق بیایم مرا می گیری و می زنی .
مادر می گوید : نه . نمی زنم . بیا تو .
- نه خیر می زنی.
- نه گفتم که نمی زنم.
- می دونم می زنی .
- نه بچه جان گفتم که نمی زنم. بیا تو تا چای شیرینت سرد نشده.
- نه خیر من مطمئنم که می زنی.
از یکی اصرار و از دیگری انکار. آخر سر مادر عصبانی شده و قولی را که به خود داده بود زیر پا گذاشت و لنگه کفش را برداشت و به طرف بچه پرتاب کرد و گفت : حالا که خوردی ، اول گریه کن بعد بیا سر صبحانه که مسلمانا یاخجی لیق یوخدو / به مسلمان خوبی نیومده.
**
یاغیش یاغیب چؤللره / باران بر دشت و دمن باریده
بلبل قونوب گوللره / بلبل بر روی گلها نشسته
بایرام گلیب یار باخیر/ عید شده و یار نگاه می کند
الده قیزیل گوللره / به گلهای سرخی که دستم است