زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

 

از زمانی که تصمیم گرفتم ماهی قرمز را بعنوان حیوان خانگی نگاه دارم حدود هشت نه ماهی و یا بیشتر می گذرد. ده ماهی قرمز و زرد و سفید و سیاه که به تدریج دست چین کرده و خریده ام و خیلی هم دوستشان دارم. خانه کوچکشان گرد و کروی نیست بلکه چهارگوشه و بزرگ است و غذا و فضای کافی و بهداشتی و سالم برای زندگی طبیعی دارند. کف خانه شان را با شن و سنگریزه های ریزو درشت سنگفرش کرده ام و دو گلدان زیبای آبی نیز زینت بخش گردشگاهشان شده است که ماهی فروش می گفت اواخر بهار و تمام دبستان گل های قرمز و صورتی درخواهند آورد. آنها بدون خطر شکار شدن از سوی ماهی های بزرگ دیگر با امنیت خاطر زندگی می کنند. جانورانی صلح جو و اجتماعی هستند و در کنار هم و به طور دسته جمعی به این سو و آن سو شنا می کنند . غذایشان را با اشتها و اشتیاق می خورند و به تدریج رشد می کنند.

قبل از عید سایت حمایت از حیوانات و مینو صابری عزیز وسوسه ام کرد که ماهی رزمجو هم بخرم . به مغازه ماهی فروش رفتم و از او ماهی رزمجوی نر و ماده خریده و به خانه آوردم. ماهی نر آبی رنگ و بسیار زیباست. اما ماهی ماده زیبائی چندانی ندارد و از ریز و کوچولو بودنش خوشم می آید. ماهی فروش توصیه کرد که ماهی های رزمجو را داخل تانک ماهی های قرمز نیاندازم. این دو نوع نمی توانند کنار هم زندگی کنند. خلاصه که دو ماهی نر و ماده رزمجو را داخل تنگ ماهی که از قبل داشتم انداختم. دیدم که دارند دور هم می چرخند و من احساس خوشی نسبت به جای آنها ندارم. احساس کردم که جایشان تنگ و کوچک است. دلم برایشان تنگ شد. برگشتم و برای آنها نیز ظرف چهارگوش و بزرگی خریدم و ظرفشان را عوض کردم. احساس کردم که حالشان بهتر شد و به جست و خیز داخل آب پرداختند. پس از دقایقی متوجه شدم که ماهی نر دارد به ماهی ماده حمله می کند. این حمله ها تمام شدنی نبود. می دیدم که ماهی ماده کوچولو چقدر کتک می خورد و تلاش می کند خود را از دید ماهی نر پنهان کند . اما جائی برای پنهان شدنش نیست. باز دلم تنگ شد . می خواستم دوباره به مغازه بروم و علت اش را بپرسم که دیر وقت بود. شب بود و ماهی نر همچنان ماده را می زد و من هم کاری از دستم برنمی آمد. صبح روز بعد فوری به مغازه ماهی فروش رفتم و موضوع را گفتم. فروشنده پیشنهاد کرد که یک ماهی ماده نیز بخرم و داخل تانک بیاندازم . ماهی نر دست از سر ماده برمی دارد. حرف فروشنده را باور نکردم . اما از ماهی به آن کوچکی خوشم آمد و یکی نیز خریده و به خانه برگشتم و ماهی نو را داخل ظرف انداختم. ماهی نر این بار به همخانه تازه وارد حمله کرد. یک بدو بدوئی راه افتاد که نگو. پشت سر ماهی فروش غر زدم که اول صبحی می خواست فروش داشته باشد. اما دقایقی بعد متوجه شدم که هر سه آرام شنا می کنند و ماهی نر دست از سر ماهی های ماده برداشته است. هر موقع که به ماهی ها غذا می دهم ، ماهی نر تا سهم خودش را برنداشته به دو تا ماده راه نمی دهد. برای همین هم من غذا را به دو سه نکته از تانک می ریزم. تا ماهی نر سرگرم خوردن است ماهی های ماده نیز از طرف دیگر بخورند.غذای ماهی های قرمز و رزمجو را همزمان می دهم و سپس خوردنشان را تماشا می کنم. ماهی های قرمز چقدر نجیب و دوست داشتنی و اجتماعی و نوع دوست هستند. چقدر با ادب غذا می خورند. به خاطر تکه ای غذا همدیگر را نمی زنند. بازی شان هم دوست داشتنی است. اما امان از ماهی رزمجوی نر که دارد لوطی بازی می کند و نفس کش صدا می زند.

*

بیشتر بچه ها ماهی قرمز را دوست دارند. کاش بجای دور ساختن اش از خانه ها روش درست نگهداری اش را آموزش بدهیم و بگذاریم در خانه هایمان برای خودشان جائی امن و راحت داشته باشند. اگر نگهداری ماهی قرمز ستم به حساب آید ، سر بریدن مرغ و خروس و گاو و گوسفند را چه باید حساب کنیم ؟ جوجه طفلکی را که برای مهمانمان کباب می کنیم چه باید بنامیم ؟ مرغ را می گیریم و به زمین اش می زنیم و یک پایمان را روی پاهایش می گذاریم و پای دیگرمان را روی بالهایش و زبان مادرمرده اش را هم بیرون می کشیم که یک دفعه قبل از بریده شدن سرش حرام نشود ، آنگاه سر حیوان نگون بخت را گوش تا گوش می بریم. تازه رهایش هم نمی کنیم تا هنگام جان دادن این ور و آن ور بدود و ناله کند. آنقدر صبر می کنیم که تمام خون بدنش بیرون بریزد . آن وقت پوست اش را می کنیم و می پزیم و با اشتها می خوریم. اگر خودمان هم زیاد علاقه ای به خوردنش نداشته باشیم ، برای ممهانمان بهترین قسمتهای گوشت را تدارک می بینیم . می خوریم و لذت می بریم . چون عادت کرده ایم . در این غربتستان نیز خوکهای ننه مرده را اول از پاهایش آویزان می کنند بعد با چیزی توی سرشان می کوبند و سپس پوستش را می کنند و تکه تکه می کنند و به بازار می فرستند. می گویم نکند یک دفعه یکی شان بیهوش نشود . آن وقت چطوری کنده شدن پوست اش را تحمل می کند؟

*

می دانید شاعر این شعر کیست؟

حالمان بد نیست غم کمی می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

http://gayagizi11.blogspot.com/2008/05/blog-post_2607.html

**

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :