زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

آن قدیمها رسم و رسوم و عادات و شاید قرارداد خدا ، فلک بدکردار و دنیا با عزرائیل چنین بود که آدمیزاد به ترتیب سن و به هنگام پیری و کهولت از دنیا بروند. چنین نیز می شد. وقتی در شهر و محل و طایفه و کوچه ای خبر درگذشت جوانی به گوش میرسید ، همه همراه با نزدیکان درگذشته ، غمگین و متاثر می شدند و سعی بردلداری اش داشتند. یادم می آید روزی که پسر جوان عمو میر اسماعیل درگذشت چه ولوله ای بپا شد. اکنون اوضاع فرق کرده است. گویا عزرائیل نیز اعتنائی به قانون و قرارداد نمی کند و از هر جا و هرگونه که دلش خواست می چیند و درو می کند و می برد. اولش فکر کردم این مرگ و میر مخصوص جوانان وطن ماست. اما خبر درگذشت برادر نوزده ساله دوستمان که ایرانی هم نیست ، مرا متوجه این اشتباهم کرد. او نیز شب خوابیده و صبح بیدار نشده است. خیلی راحت سکته کرده و تا خبردار شدن اهل خانه به خواب ابدی فرو رفته است. چقدر تلخ است داغ عزیزان را به چشم دیدن . هاله می گوید :« وقتی عزیزی می میرد و به خاک سپرده می شود و برایش مجلس عزا می گیرند و جماعت دور و برش جمع می شوند و دلداری اش می دهند خیلی بهتر از گم شدن و مفقود شدن است. » طفلک حق هم دارد. پسر دائی اش سالهاست که مفقود شده و اثری از او نیست و مادر و پدر چشم براه اویند. همیشه امیدوار که روزی فرزندشان در را باز می کند و وارد خانه می شود. مضطرب که روزی می آیند و خبر مرگش را می دهند. هاله معقتد است مرگ هزار بار شیرین تر از بی نشان شدن است.
چه بگویم که خدا به هیچ پدر و مادری مصیبت از دست دادن فرزند یا چشمان منتظربرای دیدن فرزند بی رد شده قسمت نکند.
با دوستان قرار گذاشتیم که در فلان شهر دور هم جمع شویم و برای عرض تسلیت پیش دوستمان برویم. سوار قطار شدم و دوستان یکی پس از دیگری در ایستگاههای بعدی سوار شدند و جمعمان جمع بود و عطیه خانمان کم بود. که او نیز سوار شد و به جمع ما پیوست. پنج نفر بودیم و جای اورزولا خالی بود. ریتا سراغش را گرفت و گفتم : « اورزولا به شهر کؤلن Köln رفته و قرار است بعد از تمام شدن کارش به ما ملحق شود . احتمال دارد دیر برسد.» عطیه خانمی که تا آن لحظه ساکت و خاموش بود ، گویا سوژه جدیدی پیدا کرد و با لبخند گفت : « بعضی ها از گرد راه نرسیده خیلی پز می دهند و سعی می کنند به لهجه آلمانی صحبت کنند و نمی توانند.» پرسیدیم که چه کسی هنوز از راه نرسیده دارد پز می دهد ؟ که خانم به من و تلفظ کؤلن اشاره کرد و اعتراض هم داشت که بیشتر وقتها دارم ادای زبان آلمانی را درمی آورم . ای جل الخالق !
گفتم : اگر منظور شما تلفظ کلمه کؤلن است ، هنگام تلفظ ، ترکی آذربایجانی و آلمانی در بعضی موارد مشترک هستند. مثل تلفظ حروف
O , Ö , Ü , U
اؤزوم : خودم özum
سؤزوم : حرفم sözum
اوزوم : انگور üzüm

اوتانماق : خجالت کشیدن utanmaq
اوخوماق : خواندن oxumaq
ما i را نیز دو نوع مختلف تلفظ می کنیم . مثل :
ایشیق : روشنائی
ایش : کار
علت درست تلفظ کردن من ، پز دادن نیست بلکه برای من عادی است. علاوه بر آن کسی که می خواهد زبان دیگری را یاد بگیرد باید سعی کند درست یاد بگیرد و این ربطی به پز دادن و این حرفها ندارد.
این بار عطیه خانم عذرخواهی کرد و گفت : « از اول می گفتی دیگه. من هم فکر کردم داری پز می دی.»
**
دور و بر خانه پوشیده از گل و گیاه و درخت است. گاهی وقتها سنجاب کوچولوئی پشت پنجره اتاقم می نشیند و تماشا می کند . تا جلو می روم که پنجره را باز کنم ، فرار می کند. خیلی دلم می خواست روزی از پشت پنجره داخل اتاقم شود و برای دقایقی میهمانم باشد. اما اورزولا می گوید : جای این حیوان کوچک لابه لای گیاهان و بالای درخت است. اگر وارد خانه شود ممکن است نتواند بیرون برود آن وقت شروع به جویدن میز و تخت واسباب دیگری کهاز چوب و تخته ساخته شده اند می کند. جانوری که غذایش را به راحتی از طبیعت می تواند پیدا کند ، چرا اسیر پنجه ما باشد و هم به خود و هم به ما ضرر برساند. دوستش داریم. اگر زنده بماند همیشه می بینیمش. بهتر است هر وقت پنجره را باز می کنی مواظب باشی که سنجاب کوچولو وارد اتاق نشود.
آدمیزاد هر چه دارد و بدست می آورد برایش کافی نیست . زیاده می خواهد حتی سنجاب رابا آن قد و قواره ریزه میزه اش

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :