زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

ملوک باجی

کوچه و خیابانهای تبریز ، در زمانی نه چندان دور پر از خانه های بزرگ و کوچک بود. خانه های بزرگ در تخته ای محکم و کلفت داشت. از در حیاط که وارد می شدی ، سه چهار پله پائین می رفتی و به حیاط می رسیدی . بعد ده دوازده متری جلو می رفتی و به پله های زیر زمین و دهلیز می رسیدی. برای رفتن به زیرزمین باز سه چهار پله پائین می رفتی و برای رفتن به دهلیز باز ده دوازده پله بالا می رفتی. پس از دهلیز، اتاقهای تودر تو و مهمان خانه بود. آشپزخانه ها در همان زیر زمین ساخته شده بودند. مطبخ و اجاق خوراک پزی نفتی و حوض وسط زیر زمین با آب خنک و چند هندوانه و خربزه شناور چشمک زنان ، جان و روحت را نوازش می دادند. در کنار این خانه های بزرگ و زیبا ، خانه های کوچکی نیز بودند. اکثر این خانه ها یک اتاق و یک زیرزمین و حیاط و حوض بسیار کوچکی داشتند. طفلک برادر کوچکه می گفت این خانه ها مادر و بچه هستند. در یکی از این خانه کوچک ها زنی به اسم ملوک باجی با بچه های قد و نیم قد اش زندگی می کرد. شوهرش کارگر بود و از بد روزگار نمی دانم سکته کرده بود یا چه ، که فلج و زمین گیر شده بود. ملوک باجی مانده بود و یک عالمه نان و خور با شکمهائی گرسنه و دستانی خالی و ناتوان. گاهی اوقات اول صبح او را می دیدی که چادرسیاه مرتب و تمیزی بر سر کرده ودارد می رود. کجا می رفت خدا می دانست و بس. او در مقابل کنجکاوی دیگران جواب می داد که دنبال لقمه نانی برای شکمهای گرسنه می رود. او حاضر جواب بود و در مقابل پرس و جوی زیاد می گفت : « سه ... سه ... سه ، دارم می شمارم.» آدمهای کنجکاو دست از سرش برنمی داشتند. پشت سرش حرف می زدند. یکی بود که می گفت : « می گویند که با مردها سر و سری دارد.خوب معلوم است دیگر، شکم چند سر عائله را چگونه سیر می کند؟ » آن دیگری می گفت: « نه خیر در فلان خانه کلفتی می کند.بیشتر وقتها هم گرسنه هستند . خودم دیروز دست بچه هایش لقمه نان خالی دیدم.» روزی از روزها یکی از زنها راز او را کشف کرد. گویا ملوک باجی با چادر مشکی از خانه بیرون می رفت و در خیابانی دور دست چادر را از سر باز می کرد و با چادر کهنه و ژنده اش سر کوچه روی زمین می نشست و رویش را محکم می گرفت و گدائی می کرد.رازش پیش حاجی خانم فاش شد. آن روز که از گدائی به خانه برمی گشت ، حاجی خانم جلویش را گرفت و گفت : « می دانیم گدائی می کنی . خجالت بکش زن . این کارها چیست ؟» گفت : « شماها خجالت بکشید . روضه داشتی آمدم و گفتم که بگذار ظرفهایت را بشویم خانه ات را تمیز کنم . غدای مهمانهایت را بپزم. چرا جواب سربالا دادی مگر نمی دانستی بچه هایم گرسنه اند و شوهر فلجم دارو لازم دارد؟ » حاجی خانم عذرخواهی کرد. او می دانست این خانواده محتاجند اما به قول خودش گاهی وقتها چشم سر آدم نمی تواند بهتر ببیند. خلاصه که به او قول داد کمک اش کند. از آن موقع بود که او گدائی را کنار گذاشت وتصمیم جدی گرفت که خانه مردم کار کند ظرف بشوید، غذایشان را بپزد شیشه هایشان را تمیز کند و دستمزدی بگیرد و نان بچه هایش را تامین کند. شوهرش درگذشت. شاید از بی دوائی ، شاید هم بیماری اش سرطان بود و درمان نداشت. ملوک باجی در عزایش می گریست و می گفت : « مرد بیچاره من اگر پول داشتی زنده می ماندی .»

ملوک باجی بعد از مرگ شوهرش آشپز و شیشه شوی و نظافتچی خانه ها شد. کار کرد و بچه هایش را بزرگ کرد. امثال ملوک چه زن چه مرد کم نیستند.

روز کارگر بر زنان و مردان کارگر که برای تامین زندگی عزیزانشان از هیچ تلاشی دریغ نمی کنند مبارک باشد.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :