بین همکاران مردی از سری لانکا بود. سری لانکائی گیاهخوار بود. گوشت و لبنیات و تخم مرغ نمی خورد . دلش به حال مرغ و خروس و حیواناتی که پخته و خورده می شد می سوخت. می گفت : « تخم مرغ طفل معصومی است که دلش می خواهد جوجه شود و زندگی کند بچه شما را بگیرند و بخورند خوشتان می آید ؟ شیرتان را بدوشند و ازش پنیر و ماست درست کنند خوشتان می آید ؟» سرپرستار جواب می داد : « خدا در کتابهای مقدس و آسمانی اش به ما اجازه داده که از گوشت و شیر بعضی حیوانات استفاده کنیم .خدا مرغ و خروس و خوک و غیره را برای سیر شدن شکم ما آفریده است .» اما سری لانکائی عقیده دیگری داشت. به نظر او خدا به اندازه کافی گیاه برای سیر شدن انسانها رویانیده است. جائی که هندوانه خوشمزه و انواع اقسام توت و کشمش و انگور شیرین هست ، چرا خانه زنبور عسل را خراب می کنی خانه خراب ؟ نمی دانم چه دینی داشت اما مذهب اش استفاده از حیوانات را حرام کرده بود. او هرروز پس از سه وعده وقت غذا همراه با سطل هائی که به آن سطل خوک می گفتند وارد آشپزخانه می شد . سطل های پر را می برد و سطل های خالی را برای وعده بعدی تحویل می داد. او اوقات صبحانه و ناهار و شام ، واگن غذا را از آشپزخانه اصلی به بخش می آورد.بعد از اینکه سالخوردگان غذایشان را می خوردند ، پس مانده غذا را داخل سطل های خالی ریخته می شد. گاهی سری لانکائی سرش را تکان می داد و می گفت : « حداقل غذای داخل واگن را که دست نخورده است داخل سطل نریزید.» سر پرستار جواب می داد : « ما باید واگن را بشوئیم و تمیز تحویل بدهیم . » او منظور سری لانکائی را نمی فهمید شاید هم می فهمید و اعتنا نمی کرد. هدف سری لانکائی این بود که این غذاهای دست نخورده را می توان به افراد بی خانمان و گرسنه داد که شکمشان را سیر کنند. اما دستورکار این چنین بود. آن روز هم مثل همیشه آمد و سطل ها را برداشت که برود ، نگاهی به داخل سطل انداخت و گفت : « خوک گیاهخوار است . شماها گوشت خوک را هم داخل این سطل ها ریخته اید. زبان بسته گوشت خودش را می خورد و شما ها هم زبان بسته را می خورید . آن وقت هم مبتلا به هزار و هفتصد مرض می شوید. بعد می گوئید این بیماریهای عجیب و غریب از کجا پیدایشان شد.» همینطور داشت غر می زد و حیرصی باغیرساغین کسیردی ( حرص و جوش می خورد.) که سرپرستار متوجه شد و جلو آمد و او با عجله سطل ها را برداشت و رفت .
*
راستی ما تا چه اندازه متوجه صرفه جوئی یا ریخت و پاش خودمان هستیم ؟ آیا هنوز هم وقتی مهمانی می رویم سعی می کنیم نصف غذا در بشقابمان بماند تا یک دفعه صاحب خانه با خود نگوید که چه مهمان شکموئی ! کم مانده بود بشقاب را هم بخورد؟ آخر آن قدیمها طفل تازه عروس و تازه دامادها وقتی برای پاگشا می رفتند نزدیکانشان سفارش می کردند که : « همه غذای داخل بشقاب را نخور ، شکم سیر نخور ، کم بخور یک دفعه فامیل جدیدمان فکر نکند که خیلی شکموئی. »

*
این ویدیوی صادق اهری دیدن دارد.

*