بچه که بودیم هنوز کمد لباس و قفسه های مدرن به بازار نیامده بود . مادربزرگ و مادر و خاله و عمه و زن همسایه و این و آن ، هر کدام دو سه تا صندوق لباس داشتند. یکی از صندوق ها مخصوص نگهداری لباسهای پشمی و زمستانی بود. در صندوق لباسهای زمستانی که باز می شد ، بوی نفتالین مشام را آزار می داد. برای این که مور یا بید لباسهای پشمی را نخورد نفتالین را که مور داواسی می گفتند داخل کاغذ می پیچیدند و داخل صندق می گذاشتند . بوی این ماده سبب می شد که حشرات به صندوق نزدیک نشوند و درنتیجه لباسهای مان سالم بمانند. فصل پائیز و قبل از شروع سرما ، زن های خانه در صندوق را باز می کردند و لباسهای گرم را روی طناب می انداختند تا هوای بیرون بوی ناخوشایند نفتالین را بپراند. روزی از روزها سرما قبل از موعد و سرزده به شهر هجوم کرد و مادرم مجبورم کرد که کت نفتالینی را بپوشم و به مدرسه بروم . چشمتان روز بد نبیند. تا رسیدن به مدرسه فکر کردم که یک کاسه شربت نفتالین نوشیده ام . احساس می کردم که ذرات نفتالین به جای خون در بدنم جاری است. به مدرسه که رسیدم همکلاسی هایم را هم آغشته به نفتالین دیدم. خانم معلم وارد کلاس که شد دادش درآمد که چه خبرتان است کلاس بوی نفتالین گرفته است . بعد متوجه شد که لباس خودش نیز بو می دهد.می خواست پنجره را باز کند، اما نگران ما بچه ها شد که سرما نخوریم. یک روز ما این چنین گذشت و عصر لباسهایمان را روی طناب آویزان کردیم که بلکه تا فردا بو برود و راحت شویم.
داشتم می گفتم هر خانمی چادرمشکی دوخته و تا کرده داخل صندوق داشت. آنها هم که چادری نبودند ، چادر مشکی توری تهیه کرده بودند تا در مجالس رسمی سر کنند. ریش سفیدان و گیس سفیدان برای خود احترام و حرمتی داشتند و طفلک چادرمشکی هم برای خودش جاه و جلال خاصی داشت. مادربزرگ و مادر و عمه و خاله و زنان همسایه و این و آن ، هنگام رفتن به مجلس ترحیم و عزا و قبرستان و فاتحه ، چادر مشکی به سر می کردند. بعد از برگشتن نیز از در وارد حیاط شده و از آنجا مستقیم به توالت می رفتند . مادربزرگم می گفت : « این کار یک نوع رسم است یعنی غمها را داخل توالت انداختم . » من و مهناز بچه که بودیم هر وقت مادربزرگ و مادرمان از مجلس ترحیم برمی گشتند ، چادرمشکی آنها را سرمان می کردیم و رویمان را می گرفتیم و گوشه ای می نشستیم و صلوات می فرستادیم . خاله بازی می کردیم دیگر. مادربزرگهایمان سرزنشمان می کردند که دختربچه و زنان جوان چادرمشکی سرشان نمی کنند شگون ندارد. خدای نکرده در آینده شوهرشان می میرد و بیوه می شوند. شاید هم آن مرحوم حق داشت شگون ندارد دیگر. از وقتی چادرمشکی پوش شدیم بلا هم از سرمان کم نشده است. همه اش عزا ، همه اش مرگ جوان ، همه اش داغ عزیزان.
زنان تبریزی وقتی می خواستند به خواستگاری بروند چادرمشکی سرشان می کردند . اینها دیگر مشخص بودند . صورتشان بزک کرده و شاد و شنگول بودند. مادربزرگم تا می دیدشان به صحبت می گرفت و برای جوانشان آرزوی خوشبختی می کرد. آللاه بیر حلال سود اممیشین قیسمت ائله سین./ خدا دختری را که شیر پاک خورده قسمتش کند.
دختر دبیرستانی که شدیم ، زنگ خانه داری دبیر خانه داری مان از ما خواست که برای ثلث اول شال گردن قلاب بافی ببافیم. نخی به رنگ سرمه ای تیره خریدم. مادربزرگ مخالفت کرد که این رنگ خیلی به سیاه نزدیک است. دختر که سیاه نمی پوشد. نخ را عوض کرده ، رنگ روشن خریدم.
بعد که دوران عوض شد و رسم و رسوم نیز تغییر کرد ، مادرم روسری چهار گوش بزرگ و قشنگی به من هدیه کرد. چقدر زیبا و خوش بافت بود . می گفتند کار دستی است و زنی کرد بافته است . رنگش آبی روشن بود. یکی دو روز سرم انداختم . روز سوم خانم مدیر در کلاسم آمد و صدایم کرد و پشت در کلاس گفت : « همکاران به روسری شما اعتراض دارند و می گویند که فلانی با این روسری خیلی زیبا دیده می شود . خواهش می کنم از فردا با این روسری به مدرسه نیائید. روسری سبزتان را نیز سرتان نبندید . آن هم خیلی زیبا دیده می شود. من اگر جای شما باشم از مغازه آقا مشهدی اکبر روسری دیگری می خرم جنس جدید آورده . رنگهای متین و خوبی دارد.» رنگهای خوب و متین همان سرمه ای تیره و قهوه ای تیره و سیاه و از این نوع رنگها بودند. یکی خریدم و سرم انداختم و روسری سبز و آبی روشن را بایگانی کردم.
حالا خانم دارد کم کم ناراحت می شود که رنگ مشکی ارزش شده است و چنین و چنان شده است و گویا دخترها برای لاغر به نظر آمدن رنگ مشکی را انتخاب می کنند. آخر خانم جان رنگ مشکی و چادر مشکی ضد ارزش نبود که حالا ارزش شود. ارزشها و ضد ارزشها را به هم زدی جان من. کور رنگمان کردی جان دلم.