زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

معصومه تعریف می کرد که دبیر تاریخ مان چند سال پیش بعد از بازنشستگی بیمار شد و چند وقتی بیمارستان ماند و درگذشت. چقدر متاسف شدم.خدا رحمتش کند. می گفت : معلم جماعت در طول خدمت آنقدر نان و پنیر می خورد که دندانهایش مثل پنیر نرم و آخر سر هم پوسیده و از بین می رود. بعد با قرض و وام و بدهی خانه ای می خرد و با خون دل اقساط را پرداخت می کند. یکی دو سال بعد از بازنشستگی اقساط خانه تمام می شود . تازه می خواهد نفسی بکشد که عزرائیل سر می رسد و می گوید بار و بندیلت را جمع کن که آمده ام ببرمت. هر چه خواهش و التماس می کنی که عزرائیل جان قربان شکل ماهت ، ای به فدای قد و قامت رعنایت، آخر من تازه دارم مزه گوشت را می چشم ، تازه دارم استراحت می کنم . گوشش بدهکار نیست که نیست . تازه در مقابل اعتراض و خواهش و تمنایت هم می گوید خوب استراحت می خواهی ؟ می برمت جائی که تا صور اسرافیل بخوابی . کسی هم کاری به کارت ندارد. آن وقت است که به خاطر این همه قناعت و حساب و کتاب و غیره دلت حسابی می سوزد. بعضی وقتها آنقدر عجله می کند که نمی توانی اشهدت را کامل بخوانی . یادش به خیر آخرین باری که دیدمش دو سال بعد از کوچ به غربتستان بود. داشتم از عطاری به خانه آقام برمی گشتم . چقدر پیر شده بود. جلو رفتم و سلامش کردم . مرا نشناخت خودم را معرفی کردم . شناخت و دقایقی صحبت کردیم . بازنشست شده بود. گفتم : « حالا فرصت کافی دارید تا کتابهای تاریخ را با وقت و حوصله بیشتری بخوانید.»
خنده ای کرد و گفت : « نه ! دیگر حوصله خواندن کتاب آن هم تاریخ را ندارم. خسته شده ام . دنبال کار و پیشه ای دیگر می گردم . برای خانه نشین شدن هنوز جوان و سالم هستم. »
گفتم : « آخرشما تاریخ را خیلی دوست داشتید با علاقه درس می دادید. حرفهایتان به دل می نشست.»
گفت : « این روزها دیگر تاریخ و حرفهای من به دل هیچ کس نمی نشیند . حتی خودم هم از حرفهایم خوشم نمی آید. نمی دانم حق با قاتل است یا مقتول ؟ حالا دیگر خودم هم فراموش کرده ام چه کسی نفت را ملی کرد ؟ »
با تعجب پرسیدم : « یعنی چه ؟ سر در نمی آورم! »
خندید و گفت :« شما مثل همیشه از حرفهایم سر در نمی آورید. من خودم هم سر در نمی آورم. خودم هم به این نتیجه رسیده ام که درس تاریخ باید حذف شود. حیف آن همه زحمتی که کشیدم و درس خواندم و درس دادم .پس از آن همه تلاش ، به این نتیجه رسیده ام که تاریخ مثل رمان و قصه و حماسه است هر کسی هر گونه که دوست دارد می نویسد و من خوشم نمی آید. کاش حذفش کنند. تاریخ واقعی را آدم می تواند از پدربزرگ و مادربزرگش بشنود. آنچه که سینه به سینه نقل می شود واقعی تر از نوشته میرزای کاتب است. بهتر است به جای این درس ، ساعات درس جغرافیا را اضافه کنند. جغرافیا فواید زیادی دارد. دانش آموزان به وسیله درس جغرافیا با کشورهای مختلف و آداب و رسوم مختلف و مناطق کشاورزی و محصولاتی که نمی شناخته اند آشنا می شوند . ذهنشان باز می شود. هیچ چیز هم نباشد این جغرافیا وسیله ای برای ایجاد روابط جدید بین آدمها است. وقتی دو یا چند نفر می خواهند سر صحبت را باز کنند و با هم حرف بزنند و موضوعی پیدا نمی کنند ، اولین جمله شان این است که هوا خیلی گرم شده ، هوا خیلی سرد شده و الی آخر سر صحبت و دوستی باز می شود. تازه کسی نمی تواند مطالب جغرافیا را تغییر بدهد.»
روحش شاد.
ببینید تاریخ و جغرافیا چه نوشته است.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :