زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸

یا شکایت عباس
عباس کلاس اول راهنمائی است. او از دست پدر و مادر و عمه جانش و دیگر بزرگترها دلخور و عصبانی است. درد دل می کند می پرسد : اگر وسایل شخصی شما را ما برداریم و به یکی هدیه کنیم خوشتان می آید ؟
جواب می دهم : نه
باز می پرسد اگر مهمانتان بیاید و وسایل شخصی شما را بردارد و ببرد خوشتان می آید؟
جواب می دهم : این فرق دارد . گاهی مهمان از وسیله ای که داریم خوشش می آید و ما به او هدیه می کنیم.
حرفم را قطع می کند و می گوید : نه خیر من هدیه دل به خواهی را نگفتم . برداشتن زورکی را گفتم.
می پرسم : یعنی چه ؟ برداشتن زورکی دیگر چیست؟
می گوید: برداشتن زورکی اینه که مهمان بیاید و برای سرگرمی اش اسباب بازی هایت را به او بدهی که بازی کند و موقع رفتن دهانش را تا بناگوشش باز کند و زر و زر گریه کند که این ماشین را برمی دارم. آن وقت بابا و مامانت با دست و دلبازی فراوان اسباب بازی تو را به بچه مهمان هدیه کند و مادر و پدر بچه هم یک کلام نگویند بچه جان این اسباب بازی ها متعلق به تو نیست که برداری ، بدون یک کلام تشکر از من وسایلم را بر دارند و ببرند. چهارشنبه سوری امسال پدربزرگم به من یک هواپیمای کوچک کوکی و به خواهرم عادله عروسک کوکی هدیه داد. خیلی خوشحال شدیم. عیدی عمه جون و اینا آمدند و دو روز هم ماندند. من که بابام رو می شناسم اسباب بازی هایم را قایم کردم . اما پسر بچه که زر و زر گریه می کرد ، بابام پیش اونها به من گفت :« عباس جان پاشو هواپیماتو بیار پسر بچه بازی کنه و سرش گرم بشه.» من هم آوردم. بعد هم از عادله خواست عروسک کوکی اش را بیاورد و دست دختربچه عمه بدهد. او هم آورد. روز بعد که مهمانها می خواستند بروند پسربچه باز زر و زر گریه کرد که من این هواپیما رو می خوام با خودم ببرم مال منه. بابام هم ماچش کرد و گفت : عزیز من البته که مال تو هست . ببرش . بعد دختر بچه هم گفت که من هم عروسک رو می خواهم و بابام عروسک را هم به او داد. من که بزرگ بودم اما عادله یواشکی گریه کرد . بعد بچه ریزه میزه عمه رادیو کوچک بابا را که بردش قوی است و با آن شبها رادیو اسرائیل را گوش می کند ، برداشت و بابا هم تشویقش کرد که شما خانه را تخم مرغ بکنید و بکوبید به دیوار فدای سرتان. خلاصه بعد از رفتن آنها بابا و مامان در مقابل ناراحتی من و گریه عادله ، ما را سرزنش کردند که آدم باید مهمان را خوشحال و راضی بدرقه کند . تازه بابام سر عادله داد کشید که چیه زرو و زر گریه می کنی یک عروسک کوکی که اینقده ادا و اطوار نداره. منو هم سرزنش کرد که با اون قد و هیکل گنده ات خجالت نمی کشی با اسباب بازی بازی می کنی ؟ هم سن و سالهای تو در خارجه کم مانده که هواپیمای واقعی درست کنند . تو داد یک تکه آهن پاره را می زنی ؟ خودت رو نکش فردا عوضش را می خرم . البته نخرید ها ! فردای آن روز که به دید و بازدید رفتیم عمه جونم به مامانم گفت : اسباب بازی هائی که داده بودید بچه ها نپسندیدند و گوشه ای انداخته اند . می خواستم بیارم به خودتون بدم یادم رفت . فردا می آرم . مامانم با یک قیافه ای نگاهش کرد که من فکر کردم توی دلش می گه عجب بی چشم و رو! بعد که به خونه اومدیم گفتم آخه مامان چرا نگفتی خوب بیارش ؟ مامانم گفت : آخه پسرم می دونم دروغ می گه . اگر قرار بود پس بدهد که نمی برد.
من از عمه جون و شوهرش و بابا و مامانم دلخورم. چرا کسی به بچه اش نمی گوید که بچه جون چون ما مهمان هستیم و میزبان می خواهد به همه ما خوش بگذرد وسایلش را در اختیار ما می گذارد . این به آن معنی نیست که مالکش بشوی و با خودت ببری.چرا بابا مامانها وسایل شخصی بچه شون رو به دیگری هدیه می کنند؟ چرا همه فقط به فکر خوشحالی بچه خودشون هستند؟ بعد سکوت می کند و یک دفعه می گوید : می دانی چی دلم را خنک کرده !؟
می گویم : نه ! چی ؟
می گوید : شب بابام رادیو بزرگ را باز کرد. می خواست رادیو اسرائیل رو گوش کنه . با رادیو بزرگ نتونست . صدا خیلی ضعیف بود . رفت سراغ کامپیوتر . تا کامپیوترو اینترنت باز بشه و بره رو سایت و بازش کنه طول کشید. بابا خیلی عصبانی شد و گفت : یعنی چه که آدم یک جائی مهمانی بره و مواظب بچه اش نباشه و فسقلی هر چی دم دستش می آد برداره و ببره و مادر و پدر بی ملاحظه اش نگویند بچه جان اینها مال ما نیست چند دقیقه ای به ما داده اند که سرگرم بشویم. وسایل آدم را چرا می برند آخر ؟ من هم در جوابش گفتم : باباجون چرا ناراحت می شی مهمان حبیب خداست ، ائوی بی یومورتا ائله سین چیرپسین دووارا باشیتا صاداغا ( خونه رو تخم مرغ کنه و بکوبه به دیوار فدای سرش.) بابام عصبانی شد و گفت :« زیادی حرف می زنی ! می آم گوشت رو می کشم! مواظب حرف زدنت باش! » و غیره
بعد کف دستش را چند بار روی سینه اش می کشد و ادامه می دهد : اما می دونید چیه ؟ من و عادله خیلی خوش به حالمان شد . خیلی دلمان خنک شد. بیر اینه اؤزووه بیر چووالدیز اؤزگویه / اول یک سوزن به خودت فرو کن بعد یک چوالدوز به دیگران

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :