پدرم خودنویسی داشت که خیلی روان می نوشت.هنگام پاکنویس دیکته ام خودنویس او را می گرفتم و می نوشتم. هر وقت خانم معلم پاکنویس دیکته ام را کنترل می کرد و می دید چقدر مرتب و خوش خط نوشته ام ، به من آفرین می گفت و من این آفرین ها را مدیون خودنویس جادوئی پدرم بودم. پدرم می گفت : « این یک خودنویس معمولی است . فقط جنسش یک کمی اعلاست و برای نوشتن دفتر کبیر و کارنامه های اصلی باید از چنین قلمی استفاده کرد. چون تو از این قلم خوشت می آید با سلیقه و مرتب می نویسی و در نتیجه کارت بدون ایراد از آب درمی آید.» زمانی بازنشست شد که من هم کم کم داشتم معلم می شدم. بعد از بازنشستگی خودنویس چندین ساله اش را به من هدیه داد و اعتراف کرد که قلم جادوئی و خوش یمنی است و معجزه ها می کند. مدتی روزنوشتها و اشعار و قصه هایم را با آن خودنویس پاکنویسی می کردم. بعدها دوران برگشت و آن خودنویس همراه با قهرمانان قصه هایم گم و گور شد. روزی از روزها پدرم خودنویس دیگری برایم خرید و هدیه داد اما من همیشه دلم برای آن خودنویس تنگ می شود. مثل پدرم صاف و زلال بود.
*
گاهی وقتها آدم می خواهد متنی کامل بنویسد اما قلم در دستانش خشک می شود.
گاهی وقتها آدمی فکر می کند مغزش از کار افتاده ، گاهی وقتها دل و دماغ نوشتن نیست. گاهی وقتها قلم توان نوشتن ندارد.
آدم گاهی وقتها دلش می خواهد بر سر کس یا کسانی که پایمالش کرده اند فریاد بکشد.
گاهی وقتها که آدم نوشتنش نمی آید نوشته اش هم خواندن ندارد.
*
روز پدر را بر پدران چشم براه ، بر پدران داغدیده ، بر پدران اسیر ، بر پدران گرفتار تبریک می گویم. باشد که این روز نوید شادی برای دل همه باشد.
*
می گویند مولا علی و یارانش در یک روز تعداد 2500 نفر را سربریدند. می گویند مولا علی شاهرگ مردانی را برید و بمانند مرغان بسمل آنان را در بیابان رها کرد. می گویند مولا علی در یک روز سر نهصد یهودی را برید. آن مولا علی که مادربزرگم تعریفش را می کرد این چنین نبود. آن مولا علی که من می شناسم شبانه شکم کودکان یتیم و بی پناه را سیر می کرد.آن مولا علی که من می شناسم باورش را فدای سیاست نمی کرد. آن مولا علی تک بود و مولا علی بود. جان آقاجانتان دست از سرش بردارید.
*
به قول مرحوم دبیر تاریخ مان : خدایا از دست تاریخ نویسانت به درگاه پاکت پناه می برم.
*
بو آدام منیم بابام
جمشید شیبانی درگذشت.
سیمین بری مه پیکری آری