زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸

یادش به خیر ، زمانی زندگی فقیرانه اما شیرین و ساده و بی تکلف بود. تابستان که می شد به تهران برای دیدن عمه بزرگ و آبجی بزرگ و دیگر اقوام دور و نزدیک به تهران سفر می کردیم. برنامه سفرمان برای خودش عالمی داشت. برای خرید بلیط اتوبوس باید عجله می کردیم. چفدر دلمان می خواست با « ایران پیما » یا « تی بی تی » سفر کنیم. کرایه این دو اتوبوس ده بیست ریالی گران تر از بقیه بود و داخل هواپیما بین ناهار و شام ، کانادا درای و پپسی کولا و بیسکویت و کیک می دادند. این پذیرائی در عالم کودکانه ما چه جا و مکان بخصوصی داشت. بعضی وقتها دیر می جنبیدیم و مجبور به خرید بلیط « میهن تور » یا « لوان تور » یا « تبریز نو » و یا « شمس العماره » می شدیم. باز هم شمس العماره یک کمی بهتر از بقیه اتوبوس ها بود. وقتی روی صندلی می نشستیم ، پاهایمان از صندلی آویزان می شد و تا رسیدن به مقصد پاهایمان ورم می کرد و کفش اذیتمان می کرد. تازه تا آخر هم بوی بنزین حالمان را عجیب به هم می زد. حالا نه که اتوبوس خیلی جادار بود ، شاگرد شوفر چند تا چهارپایه هم این گوشه و آن گوشه قایم کرده بود و مسافر غیر مجاز سوار می کرد وقبل از رسیدن به پلیس راه نمی دانست این مسافران نگون بخت چهارپایه نشین را کجا پنهان کند که جریمه نشود. شاگرد شوفر یک کلمن رنگ و رو رفته ای داشت که از سر و صورت و بدنه اش چرک می بارید. داخل کلمن آب یخ داشت. تا تشنه ات می شد و آب می خواستی شاگرد شوفر لیوان پلاستیکی دسته دار چرک اش را پر آب می کرد و دست آدمی می داد. داخل لیوان را می گوئی ایچینده آدامدان سورا هر نه دئسن واریدی ( داخلش بجز آدمیزاد هر چی بخواهی وجود داشت .) اه ، اه ، اه آدم حالش به هم می خورد. جهت احتیاط لیوانی همراه می بردی و از شاگرد شوفر می خواستی که آب را داخل آن لیوان بریزد. بجز چپ نگاه کردنهای آقا شاگرد ، بعضی از مسافران عزیز صدایشان در می آمد که ده ده ن سوغان آنان ساریمساق سن هاردان اولدون گولمه شکر. یارالی خورالی یوخدوکی ( پدرپیاز مادرت سیر تو چطور گل و شکر شدی ؟ ) همه مسلمانیم و دهان مسلمان تمیز است. آدم از خوردن ان آب هم پشیمان می شد. اما از ترانه هائی که از ضبط صوت اتوبوس به گوش می رسید چقدر خوشمان می آمد.
پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت

خوش به حال تکه سنگه

روزی از روزها در فرودگاه منتظر هواپیما بودیم .تاخیر داشت و حوصله مان سر رفت. رفتیم رستوران فرودگاه که با صرف چائی وقت بگذرانیم بلکه هواپیما برسد. گارسونی که برایمان چائی آورد با ریشخندی گفت : « اگر دوست دارید ناهار و شام را نیز اینجا بمانید. با این اوضاع فکر کنم هواپیما شب برسد و شما نصفه شب راهی شوید .» از او پرسیدیم : « مگر می شود ؟» گفت : « چرا که نشود . هواپیما دو ساعت تاخیر دارد می خواهند یواش یواش بگویند که دادتان درنیاید. آخر هواپیما نیست که شمس العماره پردار است. بازم صد رحمت به شمس العماره . خوب چهارچرخه است دیگر. پنچر می شود ، خراب می شود ، بنزین تمام می کند ، تو راه می ماند ، هزار مصیبت دیگر دارد. از آن بالا که به زمین نمی افتد و همه مسافران را یکجا نفله نمی کند که . جنس وطنی است. جنس وطنی هر چه هم باشد دلش برای هموطن می سوزد. مگر از جانتان سیر شده اید که سوار این ابوقراضه ها می شوید؟ بروید سوار همان شمس العماره بشوید. از قدیم گفته اند دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.
دوستی تعریف می کرد که آخرین باری که از تهران به تبریز سفر می کرد داخل همین توپولوف در آخرین ردیف و روی چهار پایه نشسته بود.
به قول آن گارسون حیف است که اسم شمس العماره نازنین را که خاطراتی شیرین ازش داریم روی توپولوف ، این قاتل جان انسانها بگذاریم.

باز هم سقوط توپولوف

و سقوط توپولوف

سیزده گروه مشغول بررسی علت سقوط توپولوف

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :