زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

خوابها گاهی وقتها چنان شیرین و رویائی هستند که آدم دلش نمی خواهد بیدار شود و معلوم است که اگر زنگ ساعت یا تلفن یا در و .. مزاحم نشود آدمی خیال بیدار شدن ندارد. حتی بیدار هم که می شود زود چشمش را می بندد که ادامه خواب را ببیند. اما خوب بیدار که شد ، بخوابد هم ادامه آن خواب را نمی بیند. اما وقتی خواب وحشتناک می بیند پریدن از خواب ، حتی اگر دلت بخواهد نیز یک کمی دیر به نظر می رسد. مگر اینکه همراهت بیدارت کند که فلانی توی خواب داشتی داد می کشیدی یا گریه می کردی. گاهی وقتها کسی را که دلت نمی خواهد یک لحظه هم ببینی اش در خواب می بینی راه گریزی هم نیست. آن وقت قبل از خواب دست دعا به سوی خدا بلند می کنی که خدایا تو را به جان فلان و بهمان قسم که چنین خوابی قسمتم نکن. گاهی وقتها می بینی که داری فرار می کنی اما پاهایت قدرت حرکت ندارد و نمی توانی بدوی و هرقدر هم می دوی پاهایت آنقدر آهسته حرکت می کند که جانی یا غول یا هیولا و هر چه که دنبالت کرده دارد به تو می رسد و می خواهی فریاد بکشی و فریاد هم می کشی اما صدایت از گلویت فراتر نمی رود و جز خودت کسی صدایت را نمی شنود. خدا به داد کسانی برسد که در بیداری و به حقیقت فریاد می کشند و صدایشان فراتر از محبس نمی رسد . حتی طنین صدایشان را خودشان نیز نمی شنوند.
دیشب داشتم خواب می دیدم. خواب عجیبی بود. زمان برگشته بود سال را نمی دانم ، شاید سال 350 یا 355 پیش از میلاد و زمان پادشاهی داریوش سوم بود. من هم شاگرد دبیرستانی بودم و همراه همکلاسی ها ومرحوم دبیر تاریخمان دم در کلاسمان ایستاده بودیم و لشکر عظیم اسکندر مقدونی را می دیدیم که دارند تخت جمشید را به آتش می کشند. اسکندر مقدونی می گفت :« اینجا همان جائی است که سربازان را تربیت می کنند تا خواب راحت را بر ما حرام کنند. نباید یک نفر زنده بماند.» ترسیده بودیم . خیلی ترسیده بودیم . از مرحوم دبیرتاریخمان خواهش کردیم که ما را به زمان حال برگرداند.
گفت :« چه زمان حال و گذشته و آینده ای ؟ زمان همین است که هست . فقط لباسها وقیافه ها تغییر کرده اند و گرنه تاریخ همین امروز است که دارد تکرار می شود.اسکندرها ، داریوش ها ، بابک ها ، افشین ها ، مصدق ها ، کودتا . همه و همه در لباسها و رنگ و روی تازه دارند تکرار می شوند. مثل فیلم سینمائی.»
رو به همکلاسی ام مهری کردم و گفتم :« ببین این دارد چی می گوید؟ »
گفت :« بابا ولش کن مثل همیشه می نخورده مست شده. مرحوم زنده هم بود همین بود حرفهائی می زد که آدم شاخ در می آورد.»
گویا دبیرمان حرفهایمان را شنید اما با بی اعتنائی گفت :« حال وقت چرت و پرت گفتن به من نیست . شما باید از همین تاریخ درس یاد بگیرید. می دانید اسکندر مقدونی پس از تصرف سرزمین پهناور ایران برای اداره اش چه کرد؟ » نمی دانستیم. یادمان نبود. خودش ادامه داد که گویا اول با مشاورانش مشورت کرد که آنها هم پیشنهاد کردند که کتابهایشان را بسوزان و بزرگانشان را بکش و دستور بده به ناموسهایشان تجاوز کنند. شاید این پیشنهاد مشاورانش با عقلش جور درنیامده و نامه ای به معلمش ارسطو نوشت و از او در مورد اداره این سرزمین راهنمائی خواست و او در یک جمله پاسخش را داد مردان کوچک را به کارهای بزرگ بگمار . آن وقت مردان بزرگش خود به خود سرخورده و خسته و دربه در می شوند. در اسلام ناموس مسئله بسیار مهمی است و مسلمان به ناموس مردم دست درازی نمی کند حتی اگر دشمنش باشد. در سریال امام علی علیه السلام ندیدید که چگونه عورتین عمرو عاص نجاتش داد؟ چگونه امام علی از جان او درگذشت و برگشت؟ شما چرا نباید این مطالب مهم تاریخی را ندانید. نمی فهمم این همه که حساسیت نشان می دهند خودشان نیز در حفظ آبروی دیگران می کوشند ؟ »
گفتم :« این دو موضوع که اشاره کردید ، شب قبل از خواب در وبلاک فرید صلواتی و آشپزباشی خواندم . خبری تازه بگو. »
گفت :« جان من ، من این سر دنیا ، شما آن سر دنیا ، خبر تازه از کجا بیاورم ؟ بروید پست زیتون و مسیح علی نژاد خبرنگار خبره را بخوانید. بروید ببینید نامه مهدی کروبی به کجا رسید. حالا اگر بتوانند این بی ناموسی را ثابت کنند، ببینید همانطوری که زنان را تا شکم چال می کنند وآنقدر بر سر و رویش سنگ ریز و درشت پرتاب می کنند تا بمیرد ، اشخاصی را که به دستگیرشدگان تجاوز کرده اند نیز چنین مجازات می کنند .»
مهری با حالتی معترض گفت :« یعنی شما حکمی ظالمانه مثل سنگسار را تائید می کنید ؟ »
گفت :« نه خیر تائید نمی کنم بلکه می خواهم بگویم اؤزووه بیر اینه باتیر اؤزگویه بیر چووالدیز ( به خودت سوزنی فرو کن به دیگران چوالدوز ) یا چه می دانم من وورسام خوش دو سن وورسان تورش ؟ ( اگر من تو را بزنم خوش است و تو مرا بزنی تلخ؟ »
همین لحظه صدائی مثل صدای گلوله بیدارم کرد. هنوز در حال و هوای خواب بودم. اسکندر که توپ و گلوله نداشت ؟ این چه صدائی بود؟ آهان صدای به هم خوردن پنجره ها بود که فراموش کرده بودم ببندم. آدمی چه خوابهائی می بیند؟ گوئی آدمهای آن طرف دنیا نیز نگران این طرفی ها هستند.

*

نام نوید مجاهد در وبلاکستان جاودانه شد

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :