زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

همسایه بغل دستی ما گربه ای زرد دارد. او هر روز سر کار می رود و گربه پشت پنجره می نشیند و رفت و آمد رهگذران را تماشا می کند.گاهی وقتها عصر از خانه بیرون می آید که صاحبش به سرعت دنبالش می آید واو را به خانه برمی گرداند. بیشتر وقتها دلم برایش می سوزد. زبان بسته همه اش خانه است و حوصله اش سر می رود. صاحبش آخر هفته ها خانه است و با دوچرخه اش بیرون می رود و گربه سیاه را هم پشت چرخ می نشاند. وقتی به چشمانش نگاه می کنم لذتش را از گردش و دوچرخه سواری احساس می کنم. گل صنم با دیدن حیوانات نازپرورده اینجا می گوید :« همان طور که می گوئیم خدا به آدم شانس بدهد و بختورش کند ، به احتمال قوی حیوانات هم برای همنوعان خودشان چنین دعائی می کنند. خوب حق هم دارند. بعضی حیوانات خوشبخت هستند و صاحبان مهربانی دارند. بعضی حیوانات هستند که خانه ندارند و ولگرد هستند . بیشتر وقتها هم کشته می شوند. گربه زرد را که می بینم یاد گربه زرد خودمان می افتم . آخر ما هم گربه داشتیم .آن قدیمها که ما محصل بودیم ، خانه ها هم قدیمی و بزرگ بود. هر خانه ای حیاط و زیرزمین وسیعی داشت و از برکت سر گربه ها ، موش ها جرات قد علم کردن نداشتند. چون زیر زمین خانه ها پاتوق گربه ها بود. یادش به خیردر زیرزمین تو در توی خانه مان اجاقی هم بود . اجاق با هیزم روشن می شد و دیگهای بزرگ رب و آبغوره روی این اجاقها می جوشید. روزی از روزها پدرم برای اتاق مهمان میز و صندلی نوو شیکی خرید و دو تا کاناپه را که مادرم رویش پتو کشیده و بالش گذاشته بود ، به زیر زمین برد. در هوای گرم خرداد و تابستان ، زیرزمین جای خوبی برای استراحت و درس خواندن من بود. روی کاناپه یا روی زمین پتو پهن می کردم و دراز می کشیدم و درس می خواندم. از قضای روزگار گربه چاق و چله ای روی یکی از کاناپه ها برای خودش جا خشک کرد. فکر کردم حامله است. یک قوطی سیب پیدا کردم وتکه پارچه های کهنه را هم داخل قوطی پهن کرده ، روی کاناپه گذاشتم. فکر کردم شبها توی این قوطی بخوابد جایش گرم و نرم می شود. یک روز به زیرزمین رفتم و صدای ضعیف گربه شنیدم. جلو که رفتم گربه های تازه به دنیا آمده را دیدم. یکی شان زرد زرد بود. خدای من این گربه ها چقدر ناز بودند. چقدرخوشم آمد. هر روز که از مدرسه برمی گشتم ، قبل از هر چیز سراغشان می رفتم . حالشان خوب بود. گاهی مادربزرگم در پیاله کهنه ای که به گربه ها اختصاص داده بود برایشان ماست و استخوان و مواد غذائی می داد. یک کمی بزرگ شدند. یک روز ظهر احساس کردم که حال گربه زرد هیچ خوب نیست. پایش می لنگید و نمی توانست راه برود. انگار پایش شکسته بود . خیلی دلم به حالش سوخت. موضوع را به همکلاسانم گفتم . یکی از بچه ها از من خواست که گربه زرد را داخل سبد بگذارم و به دام پزشکی ببرم .دام پزشک آنجا آدم بسیار خوب و نازنینی است . گویا داداش او هفته گذشته یک کبوتر پیدا کرده بود که پرش زخمی شده بود و نمی توانست پرواز کند. داداش کبوتر را برداشته و به به دامپزشکی برده بود . طفلکی مثل اینکه پایش نیز صدمه دیده بود. پانسمانش کردند. تازه خیلی هم از داداش تعریف کردند که قلب مهربانی دارد. من هم تصمیم گرفتم گربه زرد را پیش دامپزشک ببرم. بعد از ظهر که از مدرسه برگشتم اول به زیر زمین رفتم . از مادربزرگم سبدی گرفتم و گربه زرد را داخل سبد گذاشتم . می خواستم از در حیاط بیرون بروم که آقاجانم دید و صدایم کرد و پرسید که کجا می روی . من هم برایش تعریف کردم که می خواهم گربه زرد را پیش دامپزشک ببرم. آقاجانم را می گوئی چنان داد و بیدادی راه انداخت که نگو و نپرس .

گفت :« چشمم روشن چشم و دلم روشن حالا کار به جائی رسیده که دختر پرروی نوجوان من می رود به اداره دامپزشکی. »

گفتم :« آقاجان مگر اداره دامپزشکی لولوخورخوره داره؟ خوب اداره برای کمک به حیوانات باز شده دیگر! »

داد کشید و مادرم را صدا کرد و گفت : « آی زن بیا دختری را که تربیت کردی ببین . دختر پررویت دارد به من جواب هم می دهد. اداره دامپزشکی برای رسیدگی به مشکلات دامی روستائیان باز شده نه برای معالجه گربه زرد حضرت عالی.خوب شد که دیدمت . حالا اگر مردم تو را موقع رفتن به دامپزشکی می دیدند چی می گفتند ؟ ابرو برایم نمی ماند می گفتند دختر فلانی زده به سرش و دارد گربه به دکتر می برد.می خواهی بگویند دختر من عقل درست و حسابی ندارد؟ »

هر چی مادربزرگم گفت و من التماس کردم فایده ای نداشت و آقاجانم مجبورم کرد که گربه زرد را ببرم و سر جایش بگذارم. دلیل اصلی آقاجانم هم این بود که ما در شهرستان زندگی می کنیم و همه همدیگر را می شناسند و پشت سر آدمی که گربه به دکتر ببرد حرف درمی آورند ومی گویند دختر فلانی عقلش پاره سنگ برمی دارد و از این حرفا. چقدر توی دلم عصبانی شدم . یعنی گاوها و گوسفند ها و مرغ و خروسهای این شهرستان حق معالجه دارند و گربه زرد و نازنین من چنین حقی ندارد؟ گربه را سر جایش گذاشتم و تنها کمکی که از دستم برمی آمد برایش دریغ نکردم که آن هم غذا دادن مرتب به گربه زرد بود. مادرش هم برایش غذا می آورد. بالاخره حالش خوب شد. بعد هم رفت و برنگشت . کجا رفت نمی دانم . خیلی نگرانش شدم و برایش غصه خوردم . اما به خودم امید و دلداری دادم که انشالله هیچ چیزیش نشده و چون خیلی خوشگل بوده یکی گرفته و خانه خودشان برده است. از کجا معلوم که جائی بهتر از زیرزمین ما گیرش نیامده . کار روزگار را می بینی ، حالا آقاجانم توی همان زیرزمین چهار گربه دارد چقدر هم بهشان می رسد. با گذشت زمان طرز فکرها تغییر می کند.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :