زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸

آن روز نازلی از دختر کوچک و دامادش تعریف می کرد. می گفت : « کوچکترین دختر را نیز شوهر دادیم. دو سالی می شود که نامزد هستند و هر وقت می خواهیم در مورد جشن عروسی صحبت کنیم کاری و مشکلی پیش می آید و دست نگاه می داریم. آبشان توی یک جوی نمی رود. داماد من بسیار شوخ طبع است و دخترم بسیار خشک. این موضوع کوچک موجب بوجود آمدن اختلاف بزرگ بین این دو شده است. تا جائی که هر دو به این نتیجه رسیده اند که زندگی مشترکشان آینده خوبی نخواهد داشت. گاهی وقتها می خواهند از هم جدا شوند. گاهی وقتها هم احساس می کنند همدیگر را دوست دارند و جدا از هم نمی توانند زندگی کنند. ما به این می گوئیم قاباغا گلمه ایین گلر اوزاغا گئتمه جانیم چیخار بی تو هرگز بی تو عمری یا مثل ترکیه ها که می گویند سن سیز اصلا سنله آصلا یا همچین چیزی.»
پرسیدم:« آخر مگر آقا داماد چه می گوید که عروس خانم بدش می آید؟»
گفت:« شوخی های بی مزه می کند . حرفهای ناخوشایند می زند. یک جمله ای هم ازبر کرده و هر چی دخترم تذکر می دهد که نگو بدم می آید ول کن نیست که نیست. همه اش تکرار می کند که من زن خاطی را کتک می زنم چنان می زنم که نتواند از سر جایش بلند شود. چنان می زنم که یک هفته توی بیمارستان بخوابد. وقتی نکوهش می کنیم که این چه حرفی است می زنی ؟ می گوید مهم نیست خوب زن است دیگر بعد از کتک خوردن با یک روسری یا یک انگشتر می توان دلش را دوباره به دست آورد و آشتی کرد.گاهی وقتها در مقابل اعتراض دخترم که مگر آدم را کتک می زنند خودش می گوید نه آدم را کتک نمی زنند . اما زن که آدم نیست نصف آدم است و من هم حق دارم نیمه را بزنم . بعد هم می زند زیر خنده که بابا جان دلخور نشو داشتم شوخی می کردم. هفته گذشته که داشت از این تعریف و توصیف ها می کرد دخترم صبرش تمام شد و گفت ببینم مگر این زنی را که تو چنان می زنی که یک هفته بیمارستان بخوابد ، شل و کور و چلاق است ؟ تو یکی بزنی اون ده تا می زند . مرد حسابی عقده زدن داری برو مشت زنی و تا دلت می خواهد مشت بزن. زورت به زن رسیده ؟ به ولای علی قسم که از ننه اش نزاده کسی که روی من دست بلند کند و ... دعوائی به پا شد که نگو و نپرس . داماد داشت خودش را تبرئه می کرد که گویا دارد شوخی می کند و این دختر ظرفیت و لیاقت شوخی و خنده ندارد و داشت به او ارزش و افتخار می داد. دخترم هم داد و قال راه انداخته بود که آی اون ارزش و افتخار و شوخی و محبتت بخورد توی سرت. مرد حسابی کتک زدن و اذیت کردن چه افتخار دادنی است؟ خلاصه که چند روزی قهر بودند و بزرگترها وساطت کردند و آشتی شان دادند . حالا هر دو برای شروع کردن زندگی مشترک در یک خانه دودل هستند. می دانی آدم باید در هر کاری حد تعادل را نگه دارد. شوخی هم حد و اندازه ای دارد. از حد که گذشت ابهت و حرمت آدمی لطمه می خورد. شوخی بیش از حد شخصیت آدم را ضایع می کند. دخترم عقیده دارد که شوخی جدی ترین حرف است و نامزدش شوخی شوخی می خواهد کتک زدن را در خانه اش رسم کند و بعد از کتک زدن با یک هدیه مسئله را خاتمه دهد که کور خوانده یا به خانه اش نمی روم و یا بروم در مقابل یکی دو تا می زنم. که این می شود قان قان چاغیرماق ( دعوا خواستن ) خوب اگر چنین است گریه اول بهتر از پشیمانی آخر است.
معلوم است دیگر وقتی فتوی می دهند که مرد اجازه دارد زنش را کتک بزند یا زن احتیاج به کتک خوردن دارد ، نتیجه همین می شود که می بینید.
*
آن زمان ها زنی را می شناختیم که از شوهرش به سختی کتک می خورد. مرد چنان می زد که زن بیچاره چند روزی بیمار می شد . آنگاه با خرید هدیه ای از او عذرخواهی می کرد و مسئله خاتمه پیدا می کرد. روزی دوستان سرزنش اش کردند که چقدر بی خیال است. هنوز از رختخواب بیماری و ضربات هولناک بیرون نیامده آشتی کرد. گفت :« دختر دبیرستانی بودم دلم می خواست استخدام شوم . پدر و مادرم مخالفت کردند که اجازه نمی دهیم دستمزد زن وارد خانه مان بشود. آخر عمری حوصله خرید آتش جهنم را نداریم. حالا سه بچه قد و نیم قد دارم اگر حق نگهداری شان را داشتم ، اگر حقوقی داشتم و می توانستم گلیم خود و بچه هایم را از آب بیرون بکشم آن وقت به این آقای شوهر نشان می دادم که با یک جفت جوراب و یک حلقه انگشتری آشتی کردن چه مزه ای دارد؟ از ولدینم رنجیده خاطر بودم اما حالا برای آنها هم خیلی ناراحتم آخر چه شکنجه ای بدتر از این که آنها می بینند دامادشان با دخترشان چه می کند ؟ صدایشان هم درنمی آید چونکه قدرت در دست داماد است و وضع از این بدتر هم می تواند باشد. به نظر شما آتش جهنم بهتر است یا شاهد این وضع بودن.

*

حالا دیگر زمان باور داشتن به این که کوتک بهشت دن چیخیب ( کتک از بهشت آمده . ) گذشته است. مولانا چه خوب می فرماید

از محبت خارها گل می شود

از محبت تلخ ها شیرین شود

وز محبت مس ها زرین شود

از محبت دردها صافی شود

وز محبت دردها شافی شود

از محبت خارها گل می شود

وز محبت سرکه ها مل می شود

از محبت دار تختی می شود

وز محبت بار بختی می شود

از محبت سجن گلشن می شود

بی محبت روضه گلخن می شود

از محبت نار نوری می شود

از محبت دیو حوری می شود

از محبت سنگ روغن می شود

بی محبت موم آهن می شود

از محبت حزن شادی می شود

وز محبت غول هادی می شود

از محبت نیش نوشی می شود

وز محبت شیر موشی می شود

از محبت سقم صحت می شود

وز محبت قهر رحمت می شود

از محبت مرده زنده می شود

وز محبت شاه بنده می شود

این محبت هم نشانه دانش است

کی گزافه بر چنین تختی نشست

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :