زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸

وقتی عزیزی از دنیا می رود و امید دیدارش قطع می شود ، وقتی دیدار به قیامت می ماند و دل از دوری بی نهایت ، تنگ می شود ، امیدهائی دیگر بر دل نقش می بندد. هدیه و بخشش برای شادی روح عزیز از دست رفته در دل نقش می بندد و پر رنگ و پر رنگ تر می شود. با گذشت زمان هدیه و بخشش کوچک تبدیل به بخششی بزرگ با اسمی دیگر می شود. احسان و نیکی ، گذشتن از جزئی از داشته ها که جای خلا را تا اندازه ای که تسلای دل داغ دیده است ، پر کند. آدمی با پختن کاسه ای آش و بشقابی حلوا و لقمه ای نان و پنیر دل خوش می کند به هدیه ای که در راه خدا و برای خاطر عزیز از دست رفته داده است.

آن یک کمی قدیمها این هدایا و بخششها معنی واقعی خود را داشتند. آش و شعله زرد وحلوا و سفره های نذری نان و پنیر ، درمجالس روضه خوانی و مسجد رواج داشت. روزهای مذهبی بخصوص عاشورا و اربعین و شب های احیا ، بچه ها سینی در دست در خانه ها را می زدند و به هر خانه ای یک بشقاب کوچک حلوا یا شعله زرد می دادند. اما من هویچ پلوی همسایه مان را خیلی دوست داشتم . روز عاشورا و بعد از نماز ظهر در خانه به صدا درمی آمد و من مطمئن بودم که دیس کوچک هویچ پلو رسید. مادرم سعی می کرد روز عاشورا هویچ پلو بپزد و با غذای احسان زن همسایه مخلوط کند. چون دیس کوچک بود و اهل خانه سیر نمی شدند و باید دانه های برنج و هویچ قاطی می شدند که همه از این غذای احسان و تبرک خورده باشند. طعم خورش هویچ همسایه با هویچ مادرم خیلی فرق داشت. خورش مادرم روغن و آب روغن فراوان داشت و قرمز خوش رنگ بود و مزه آبغوره اش جان و دل آدم گرسنه را زنده می کرد. هویچ نازک و خلال و تا حدودی به یک اندازه بود. اما هویچ احسان زن همسایه درشت و نیم پز و شیرین بود. آخر یکی دو روز قبلش همسایه ها به کمکش رفته و برایش هویچ پوست کنده و خورد کرده بودند و هر کسی سلیقه و اندازه دلخواه خود را داشت و برای همین هم هویچها یکدست از آب درنمی آمد . اما من داخل بشقاب خودم دنبال هویچهای توپولو و درشت می گشتم و اول آنها را دانه دانه می خوردم. برای هر دانه یک بار صلوات می فرستادم و به روح رفتگان هدیه می کردم. غذای احسان لذت و مزه دیگری داشت. گاهی وقتها همسایه ها آش و نان و پنیر نذری خود را به مسجد محله مان می بردند. روزی از روزها حاجی زهرا خانم نذر نان و پنیر و سبزی داشت. سفره بزرگ اش را باز کرد. سنگکهای تازه را به دو نیم کرد و پنیر را لای تکه های سنگک مالید و رویش سبزی ریخت . سنگک را لوله ماند پیچید و لقمه ای بزرگ درست کرد و لقمه را روی سینی پلاستیک بزرگ گذاشت و لقمه های دیگر را نیز به این ترتیب چید و سپس سینی ها را دست من و دیگر دختربچه ها داد و از ما خواست به مهمانهائی که دور تا دور نشسته اند تعارف کنیم. داشتم کارم را انجام می دادم. زنی سه تا لقمه برداشت. خوشم نیامد. مادرم خودش به ما گفته بود که هر وقت میوه ای چیزی به شما تعارف می کنند ، فقط یک دانه بردارید. حاجی علویه خانم هم دو تا لقمه برداشت . از این دیگر حرصم درآمد . توی دلم ناراحت شدم . آخر حاجی علویه خانم که شوهرش لبنیاتی است و هر چه دلش بخواهد می تواند از مغازه خودشان پنیر بردارد و بخورد. سینی که خالی شد پیش زهرا خانم برگشتم و موضوع آن خانم و حاجی علویه خانم و بقیه را یواشکی در گوشش گفتم و او هم در گوشم گفت :« دخترم نان و پنیر نذری است و ما برای این توی مسجد نذر می دهیم که همه دوستان و آشنایان و ناشناس ها و فقرا بیایند و قاطی جماعت نان بخورند و به خانه شان نیز ببرند. حاجی علویه خانم هم این کار را می کند که دیگران خجالت نکشند.» بعد هم به من لبخند زد و سینی دیگری را که پر کرده بود دستم داد و باز در گوشم گفت :« پذیرائی که می کنی به صورت و دست مهمانها نگاه نکن. راستی یک حرف دیگر بین جمع در گوشی صحبت کردن کار بسیار ناشایستی هست. ما دوتا داریم این کار را می کنیم بعد از رفتن مهمانها صحبت می کنیم.» بعد به من چشمک زد و من هم به او چشمک زدم. عجب دل و جراتی ! شاید اگر مادربزرگ یا مادرم می دید دعوایم می کرد که چه مناسبتی دارد بچه با بزرگترها شوخی کند؟

نان و پنیر بین مردم پخش شد. مهمانها رفتند و زهرا خانم ماند و چون دست تنها بود مادرهایمان از ما خواستند که پیش او بمانیم و کمک کنیم تا وسایلش را جمع کند و مسجد را تمیز کنیم و به خانه برگردیم. خسته بودیم. زهرا خانم گفت :« بچه ها بیائید نان سنگک و پنیر و سبزی برای خودمان هم نگه داشته ام . آدم که با شکم گرسنه نمی تواند کار کند. » دور تا دور زهرا خانم نشستیم. برای تک تک ما لقمه گرفت و خوردیم . آخر سر هم سه تا کانادادرای از کیفش درآورد و گفت :« این ها را هم برای خودمان خریدم که بخوریم و جان تازه بگیریم .» نگهبان مسجد که فاطمه بیگیم خانم نام داشت عصبانی شد و گفت :« خانم این چیه که به بچه ها می دهید ؟ حرام است ها ! گفته باشم.» زهرا خانم گفت :« این حرام نیست که می بینی زرد است . آن قهوه ای ها حرام است این آب پرتقال است و یک چیزهائی هم بهش زده اند که خوشمزه بشود.» بعد از فاطمه بیگیم خانم استکان خواست تا کانادادرای را بین همه مان تقسیم کند. فاطمه بیگیم خانم را می گوئید برای همه ما از آن استکانهای کوچک کمر باریک که ما اینجه بئل می گوئیم آورد و برای خودش یک لیوان بزرگ درست و حسابی. زهرا خانم گفت :« حرام می دانی لیوان به این بزرگی آوردی حلال بود چی می آوردی ؟»

فاطمه بیگیم خانم گفت :« اگر حلال بود بشکه آب احسان را می آوردم. »

آن گاه دو تا زن قاه قاه خندیدند. خوردیم و آشامیدیم و به آنها کمک کردیم و آموختیم که هدیه واقعی و احسان واقعی زمانی است که شکم چند نفر گرسنه و بینوا را سیر کنی. سفره ات را جائی پهن کن که بینوایان و گرسنه گان بدون رودرواسی برای خوردن بیایند.

اگر ما فرزندان آن نسل هستیم ، چرا سفره احسانمان مخصوص مهمانان خاص خودمان است؟ چرا سفره نان و پنیر و سبزی ساده خودمان برچیده شده و به جایش از رستوران غذاهای گوناگون سفارش می دهیم ؟ چرا تعلیمات نتیجه عکس داده اند؟

سخن به درازا کشید و آش برای فردا ماند.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :