زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤

وقتی ميخواهم در مورد زن شوی بنويسم ، قلم لای انگشتانم خون می گريد ، انگشتانم به هنگام چرخاندن قلم می لرزند ، جگرم می سوزد و لبانم به فغان باز می شوند . همينقدر بنويسم که برايش به عنوان هديه عروسی اين چند سطر شعر مانند را نوشته و ارسال کردم .

برگ سبزی هديه بر زن شوی

تو ای زن شوی

نسوزانم جگر زين بيش

که غارت کرده ای عمرم ، دل و دينم تو غارتگر

**

نپنداری که اين مرغی که بر روی سرت بنشست

همان مرغ سعادت هست

که مدتهاست او مرده

**

تو استهزا من کردی

که من پيرم ؟

که من زالم ؟

که آيی دست من گيری ؟

و دل سوزانی از بهرم ؟

زهی باطل خيالی !

نميدانی

که پيری ام به از برنائی توست ؟

**

با توام زن شوی

نپنداری که بر زيبائيت

مرا رشکيست بر دل

که من زيباترين بودم

و دلدارم جوان بوده

تو با پيری خرف خوش باش

**

نپنداری که اين ماتمسرا ، تاريک منزل

بهشتی برتوخواهد بود

که بدبختی و خفت در کمين توست

**

من اينک

از خفت رها گشتم

و اين پير خرف را

با همه خوبی و زشتيش

همچون برگ سبزی تحفه درويش

تقديم تو کردم

مبارک باشدت بردار

( دهم مهر ماه ۱۳۸۳- شهربانو  )

ميگويند زمان معالج هر درديست .زمانی گذشت اما اين زخم هنوز تازه و دردناک است .

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :