زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸

چند وقتی است که مغازه یک یوروئی به محل جدید خود ، روبروی گلفروشی نقل مکان کرده است. از همان روز هم بجز اجناس یک یوروئی ، گل نیز می فروشد. گلدانهای زیبای گل که با گلهای این گلفروشی و آن گلفروشی رقابت می کنند. تر و تازه و زیبا با قیمتی مناسب که تا حدودی دکان این یکی ها را تخته کرده است. قدر مسلم هم اینکه چند وقتی است پشت پنجره های اتاقم پر از گلهای رنگارنگ شده است. مدت کوتاهی است که به علت کمبود جا ، دیگر گل نمی خرم. فقط هر وقت که از آن خیابان می گذرم برای تماشای گلها دقایقی جلو مغازه یک یوروئی می ایستم. چند روز پیش که از کنار مغازه می گذشتم ، چشمم به گلی افتاد و نگاهش کردم. اما نتوانستم از آن دل بکنم و خلاصه دست بردم و یکی را از جا گلدانی پلاستیکی بیرون آوردم.پیرزنی کنارم ایستاده بود . رو به من کرد وبا عصبانیت گفت : « راستی راستی می خواهی این گل را بخری؟» گفتم :« بله مگه چه ایرادی دارند؟» گفت:« این گلها روزهای آخر زندگیشان را می گذرانند. به خانه که رسیدند بعد از دو سه روزی می میرند. فکر می کنی برای چی ارزان می فروشند؟ از گلفروشی روبرو بخر و ببر بگذار یکی دو سالی زنده بمانند.» پیرزن چنان مرا نصیحت می کرد که گوئی با دختر خودش حرف می زند. خواستم گلدان را سر جایش بگذارم که دلم رضا نداد. ایستادم و پیرزن در حالی که یکریز حرف می زد که پولم را دارم بیرون می ریزم ، رفت. خلاصه از گل دل نکندم و فوری به مغازه رفتم. و خریدمش . فروشنده گل را داخل کیسه پلاستیکی گذاشت و با خود به خانه آوردم. گل را از داخل پلاستیک بیرون آورده و اول نگاهش کردم. یک لحظه احساس کردم که زبان بسته با زبان بی زبانی به من حالی می کند که از گرسنگی و تشنگی و تنگی جا دارد خفه می شود. برگهای سبز و دراز و گل به هم فشرده و یک جا جمع شده بودند . درست شبیه کسی که در سلول انفرادی نیم متری حبس شده و فضائی برای حرکت ندارد. ریشه از سوراخهای زیر گلدان بیرون زده و به دور گلدان چسبیده بود. گلدان به اندازه ای کوچک بود که طاقت وزن گل و ساقه را نداشت و رها که کردم یک وری افتاد. گلدانی بزرگتر با خاک تازه آوردم و گل را از داخل گلدان کوچک بیرون آورده وداخل خانه جدیدش کاشتم. طفلکی گل ، گوئی از داخل قبر یا سلول نجات پیدا کرده است. کمی آبش دادم و سرگرم کارهایم شدم . البته حرفهای پیرزن و وضع گل یک کمی ناامیدم کرده بود. خوب اگر هم بمیرد مسئله ای نیست. چند ساعتی تماشای زیبائیهای خدادادی به لذتش می ارزد. یک دو ساعتی گذشت. چائی داغی برای خودم ریختم و وارد اتاق شدم . به گل تازه ام نگاه کردم. جالب بود. گوئی در طول همان یکی دو ساعت برگها و ساقه گل رشد کرده و برای خودشان جا باز کرده بودند. احساس کردم که دارند به من لبخند می زنند. تازه متوجه شدم که طفلکی این گل چقدر زیبا و شاداب است.

گلها یکی دیگر از شاهکارهای خدا هستند که در هر هنری جایگاه مخصوص خود را دارند. در شعر شاعران ، لالائی مادران ، وصف حال عشاق و ...

*

من عاشقم گولوم وای / من عاشقم وای گلم

بولبولوم وای گولوم وای / وای بلبلم وای گلم

بیر باغدا باغبان اولدوم / باغبان باغی شدم که

هئچ درمه دیم گولوم وای / هیچ گلی ازش نچیدم

*

یار قاپینی آچیپدی / یارم در را باز کرده

نه یه رنگین قاچیبدی / چرا رنگش پریده

دور گل بیزیم باغچایا / بیا به باغچه ما

گؤرنه گوللر آچیپدی/ ببین چه گلهائی باز شده

*

لای لای بالام گول بالام / لالائی بچه ام ، بچه گلم

ساچلاری سنبل بالام / گیسوانش مثل سنبل بچه ام

چیچک دن قیزیل گول دن / از غنچه گل و گل محمدی

یوخوسو یونگول بالام / خوابش سبک و آرام بچه ام

*

گول اوسته آری خوشدور/ زنبور روی گل خوش است

هئیوانین باری خوشدور/ میوه به خوش است

قیشدا قاری سئوه رم / درزمستان برف را دوست دارم

پاییزین ناری خوشدور/ انار پاییز خوش است

*

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :