زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸

یک کمی قدیم بود. از سالن انتظار فرودگاه خارج شدم. خاتون منتظرم بود. سلام و احوالپرسی کردیم و سوار تاکسی شدیم.قرار بود به ترمینال برویم و از آنجا سوار اتوبوس شده راهی تبریز شویم. به ترمینال رسیدیم. هوا تازه داشت روشن می شد. روی یکی از نیمکتها نشستیم. خاتون رفت و چند دقیقه بعد با دو لیوان چای داغ و ساندویچ برگشت.

گفتم :« دلم نان سنگک تبریز می خواهد.»

خندید و گفت :« وای خاک عالم زن جماعت که به شکمش فکر نمی کند! آنوقت می گویند نفسالیس!»

گفتم :« خوب بگویند. این همه راه آمده ام سنگک داغ تازه نخورم که نمی شود. از این ساندویچها آن طرفها فراوان است.»

گفت : « صبر داشته باشی فردا صبحانه نوش جانش می کنی. الحق والانصاف سنگک داغ و تازه با پنیر لیقوان و خاتین سوزوسو عجب کیفی دارد.» داشتیم با هم گل می گفتیم و گل می شنیدیم که چشمم به دخترک پانزده چهارده ساله افتاد. چادر مشکی بر سر داشت و با یک دست چادرش را محکم گرفته بود و در دست دیگر چند جفت جوارب مردانه گرفته و به مردها نشان می داد.

با تعجب گفتم :« آنجا را نگاه کن ! دخترک با آن سن و سال و قد و قواره اش توی ترمینال چه کار دارد؟»

گفت :« نان درآوردن . »

گفتم :« بین این همه مرد! آن هم داخل ترمینال ؟ »

گفت : « پس می خواهی کجا باشد دبی؟»

باز هم تعجب کردم حرفهایش برایم بدون مفهوم بود.

گفتم :« حرفهایت مثل این است که من دئییرم فدم دمه بو دئییر دامدان داما / من چه می گویم این چه جواب می دهد.»

گفت :« تو خیلی وقت است که از این جامعه دور شده ای و نمی دانی چه می گذرد. این دخترک از سپیده دم تا پاسی از شب اینجاست و جوراب می فروشد. دارد نان خود و خانواده اش را درمی آورد . کس و کاری ندارند . برادر کوچکش هم آن طرف تر بساطش را پهن کرده و دارد جوراب می فروشد.درست مثل فیلم سینمائی های قدیمی که حالا آبگوشتی اش می خوانند. که یکی به خاطر لقمه نانی و تهیه پول دوای مادر مریض و پدر علیل خود را به آب و آتش می زند. حداقل توی فیلم ها معجزه ای می شد و فردین و ملک مطیعی ای و چه می دانم یکی پیدا می شد و نجاتش می داد. عالم حقیقت با افسانه خیلی فاصله دارد. »

گفتم :« حالا چرا جوراب زنانه نمی فروشد؟»

گفت :« که من و تو نصیحتش بکنیم که ناموس از هر چیزی مهم تر است . دخترجان بین این همه مرد چه کار داری ؟ برو خانه تان . برو کلفتی کن و اینجاها کار نکن. در حالی که می دانیم آجین ایمانی اولماز/ گرسنه نمی تواند ایمان داشته باشد.»

گفتم :« خوب اگر نصیحت هم بکنیم حق داریم. ترمینال و فروش جنس در اینجا کار درستی نیست . ببین بعضی مردها چطوری نگاهش می کنند؟ »

گفت :« نصیحت موقعی چاره ساز است که راه حلی هم همراه داشته باشد.»

حرفش تمام نشده بود که دخترک جلو آمد و سلامی کرد و خاتون جواب سلامش را داد و دخترک شروع به تعریف و توصیف اجناسش کرد. خاتون دو جفت جوراب از او خرید. دخترک رو به من کرد و گفت :« حاجی خانم شما هم می خواهید؟ جنس اش اعلاست. بشوی و بپوش . گل بئله مالا قویما قالا/ بیا این جنس را بخر و نگذار بماند.»

دو جفت خریدم و از او خواستم جوراب و اجناس زنانه هم بیاورد. ترمینال که مختص مردان نیست زنان هم خریدار جورابند. لبخندی غیرعادی زد و دور شد و به دنبالش چشمم به چشمان خیره خاتون افتاد که خیلی معنی دار نگاهم می کرد. نه از لبخند دخترک و نه از نگاه خیره و عجیب خاتون ، هیچ سر درنیاوردم.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :