ساعت هشت و نیم صبح بود. کار صبح تمام شد و سرپرستار صدایمان کرد و گفت :« گرسنه ام دیگر. بیائید. همگی به دفتر رفتیم. قهوه داغ حاضر بود و سرگرم خوردن صبحانه شدیم. نیم ساعت فرصت خوبی برای خوردن و نوشیدن و کمی آرام گرفتن بود. روز قبل پیرمردی را آورده بودند که بسیار ناراحت و پریشان بود. از اینکه بچه هایش او را به خانه سالمندان سپرده اند بسیار ناراحت و خشمگین شده بود.می گفت :« یعنی چه ؟ عمری زحمت بکشم کار کنم و برای ورثه میراث جمع کنم . به زندگیشان سر و سامانی بدهم آن وقت مرا به این مکان بیاورند که مرگم را به تدریج تجربه کنم؟ » سر صحبتمان باز شد. ماریا روبروی مادرش نشسته و آرام قهوه می نوشید.مادر و دختر سالهاست که در خانه سالمندان کار می کنند. داشتیم در مورد پیری مان بحث می کردیم. سر پرستار گفت :« اگر پیر شوم و نیاز به نگهداری داشته باشم از دخترها و پسرم خواهم خواست که مرا به خانه سالمندان بسپارند. آنها هم می خواهند زندگی کنند . نباید که مزاحمشان شوم.» ماریا گفت : « مادرم که از کار افتاده و پیر شد همین جا می ماند و به خانه اش برنمی گردد.» حرفش موجب تعجب همه ما شد. روبروی مادر و جلو چشم همه چنین حرفی را زدن ، به نظر چندش آور بود. سر پرستار خوشش نیامد و گفت :« معلوم است که خرده ریزه حساب با مادر فراوان داری . اما در توصیف بدترین مادر باید گفت که مادر است وهمین کافی است.» گفت :« کودکی و نوجوانی ام در لهستان گذشت. زندگی ارام و راحتی داشتیم . خانه ای زیبا با باغچه ای بزرگ داشتیم. این مادر که آلمانی تبار است ، سر پدرمان را خورد که خانه و وطن اصلی ما آلمان است اینجا چه می کنیم؟ آخرش هم بیچاره پدر هست و نیست را فروخت و به آلمان کوچ کرد. از گرد راه نرسیده شدیم پرستار خانه سالمندان و یک عالمه کار روی سرمان ریخت . نه شنبه داریم نه یکشنبه و نه تعطیل درست و حسابی.حالا می خواهید مادر که به دوران کودکی اش برگشت من تر و خشکش کنم؟ » گفتم : « این دیگر شد بی انصافی. اول اینکه هر ماه شش روز تعطیلی داریم. دوم اینکه بچه که بودی و مادر تر و خشکت می کرد و گله ای نداشت. سوم اینکه پدر و مادرت آلمانی تبار هستند و خانه و کاشانه اصلی شان اینجاست . دلشان خواسته به وطن برگردند.»

وقت صبحانه تمام شد و از دفتر بیرون آمدیم. صدای ماریا گوشم را آزار می داد. سر پرستار گفت:« حق با ماریاست. آن قدیمها که چند خانواده در یک خانه زندگی می کردند پرستاری از سالخوردگان کار مشکلی نبود. در هر خانه دو سه مرد جوان بود و شست و شوی پدران و مادران بیمار راحت بود. حالا فرض کنیم که من بپیر و بیمار شدم دخترها و پسرم کار می کنند. یا باید خانه بمانند و از من نگهداری کنند ، یا سر کار بروند. اگرخانه بمانند و از من نگهداری کنند آنوقت نان خانه شان چه می شود؟ آنها مجبورند مرا به خانه سالمندان بسپارند. » اورزولا گفت:« ماریا می توانست مثل یک بچه آدم این موضوع را غیرمستقیم توضیح دهد ، نه اینکه مثل گاو جلو چشم مادر حرفهای گنده بزند.»همین طور صحبت کنان سر پست مان می رفتیم هر کسی حرفی می زد اما من با ریتا موافق بودم که جان کلام راگفت:« بالاخره پیری و افتادگی است. من به بچه هایم سپرده ام اجازه ندهند با شلنگ و سرم و این جور چیزها زنده نگاهم دارند. اگر چنین دیدند بگذارند راحت بمیرم.» اورزولا زیر لب زمزمه کرد:« من هم همین وصیت را می کنم اما کو گوش شنوا.چه می دانم شاید جان شیرین و عزیز است و آدمی تا لحظه آخر هم دلش مردن نخواهد.»

بعد از ظهر داشتم به خانه برمی گشتم . برف می بارید و دانه های سفیدش بر موهایم می نشست و پیری را در دلم زنده می کرد. پیری و موی سفید و سرانجام مرگ ،دیر یا زود سراغ همه می آید و گریزی نیست. به قول مادربزرگم فقط می توان از خدا یک چیز خواست آز آغری آساند اؤلوم / درد کم و مرگ راحت

*

من موی را نه از آن می کنم سیاه

تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه

چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند

من موی در مصیبت پیری کنم سیاه

رودکی

*

 نمی دانم این بیت از کدام شاعر است؟

موی سفید خندد بر آن کسی که گوید

بالاتر از سیاهی رنگی دگر نباشد