« بیا ره تو شه برداریم

 

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

 

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

 

                            مهدی اخوان ثالث »

 

..

 

ومن ره توشه برداشتم

 

قد م در راه بگذاشتم 

 

و دیدم آسمان هر کجا

 

آری همین رنگ است

 

وحتی تیره تر زین رنگ

 

..

 

من اینجا هم گدای پابرهنه بر زمین دیدم

 

من اینجا هم پدر را دست خالی پشت در دیدم

 

من اینجا هم نوای ماد ری پابند آداب کهن دیدم

 

من اینجا هم زنی را دربدر دیدم

 

..

 

من ا ینجا مادری دیدم

 

برای دیدن فرزند دلبندش

 

به ره افتاده بود اما

 

مثال بید می لرزید

 

زترس مرد خانه

 

..

 

من اینجا دختری دیدم

 

فریب زرق و برق زندگی خورده

 

به ظاهر زنده ، اما

 

صد افسوس و هزار افسوس

 

تو پنداری که مدتهاست او مرده

 

دگر کفتارها هم

 

به سوی لاشه ی گندیده اش

 

رو نمی آرند

 

..

 

من اینجا هم زنی در گور

 

به دست همسرش دیدم

 

من اینجا هم پدر را تشنه برخون پسر دیدم

 

..

 

من اینجا هم دلم تنگ است

 

من اینجا هم به دل دارم

 

حسرت دیدار فرزندم

 

می اندیشم در اینجاهم

 

« به کجای این  شب تیره

 

 بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

 

           مهدی اخوان ثالث »

 

 *

شهربانو - قایاقیزی

*