زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸

دختردبیرستانی که بودیم ، وسط ظهر دو ساعت وقت ناهار داشتیم که ترجیح می دادیم مدرسه بمانیم و بعد از ناهار مختصر، درس بعد از ظهر را ازبر کنیم یا با همکلاسی ها گل بگوئیم و گل بشنویم. ربابه هم مثل حکیمه خیلی شوخ و شلوغ و اهل طنز و بگو بخند بود. ربابه اگرچه آقاجانش را دوست داشت ، اما وجودش در خانه نه تنها او بلکه پدربزرگ و مادربزرگ و مادر و بقیه بچه ها را آزار می داد. هر وقت آقاجان به ماموریت می رفت یا سفر می کرد ، ربابه نیز بایرام ائلیردی ( جشن می گرفت.) برای ما این خوشحالی معنی نداشت. پدرم بدون ما سفر نمی کرد. پدر رحیمه راننده کامیون بود هر ماه دو بار به بندرعباس می رفت . تا برگشتنش رحیمه و آبجی هایش روزشماری می کردند. او پدرش را مهربانترین می دانست. پدر حلیمه کارگر ساختمان بود . زندگی شان بخصوص که در زمستان به سختی می گذشت. بارش هر برفی موجب خوشحالی حلیمه می شد. روز برفی سفره خالی شان یک شکم سیر نان گرم داشت. پدر پارو به دست می گرفت و از خانه بیرون می زد. سوز سرما به امید لقمه نانی بر سفره خالی ، بر دل مرد گرمی تازه ای می بخشید.
پدر ربابه یک کیف شیک داشت کت و شلوار می پوشید وبوی ادکلنش تا دو کوچه آنطرفتر می رفت. آدمی با دیدنش فکر می کرد رئیس یا مهندس کدام شرکت معتبر است. بیشتر بچه ها با دیدن او که از پله های سالن دبیرستان بالا می رفت ، آرزو می کردند پدرشان مثل او شیک و مرتب باشد. اما ما که تا حدودی می شناختیمش در دنیای خودمان آرزو می کردیم که خدا دلی مهربان بر این پدر بدهد. چه بگویم ، از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، شاید هم نفرینش می کردیم که ماشین آلتدا قالاسان ( زیر ماشین بمانی ) که این ساده ترین و تنهاترین نفرین ما بود. ظاهر فریبنده و باطن مخوف پدر ، دختر را رنج می داد.
ربابه بعد از ظهر پنج شنبه ها را خیلی دوست داشت. می گفت :« آقاجانم از اداره می آید و با غرولند غذا می خورد و تا ساعت چهار و نیم می خوابد و اهل خانه از دستش یک کمی آرام می گیرند.» بعد می خندید و ادامه می داد :« البته اهل خانه از صبح تا ظهر از دستش راحتند منظور خودم و داداش هام هستیم. » بعد این دوبیت سعدی را که ازبر بود می خواند


ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این خفته است خوابش برده به
وانکه خوابش بهتر از بیداری است
آنچنان بد زندگانی مرده به


می گفت :« روزی از روزها که داشت داداش بزرگه را به خاطر نمره کم در ریاضی به شدت کتک می زد ، طاقت مادرم تمام شد و پرخاش کرد که کاش راننده کامیون می شدی و مهندس نمی شدی . آخر این سواد و دانشگاهی که خیلی بهش می نازی ، با این سنگدلی ات چه همخوانی دارد ؟ طفلکی آقاجانم هنوز هم که هنوز است منظور مادر را نفهمیده و فکر می کند مادرم به خاطر حسودی به مدرک او این حرف را زده است.»
حکیمه گفت :« وقتی آقاجانت شماها را کتک می زند پدربزرگ و مادربزرگت چه کار می کنند ؟ همینطوری تماشا می کنند ؟ »
جواب داد :« نه بابام جان کسی زورش به آقاجانم نمی رسد که . حالا پدربزرگم به زور داداش ها را از چنگش نجات می دهد. اما طفلک آقاجانم آنقدر بی تربیت و بد دهن هست که فحشهای ریز و بد می دهد.آدم حالش به هم می خورد. اه ! اه ! اه ! تازه به مرد بودنش هم خیلی مغرور است. مرد بودن و آلت مردانگی اش را به رخ مادرم می کشد. آن وقت مادربزرگم ناراحت می شود و می گوید خجالت بکش پسر سگ هم از آنها دارد. گویا پدربزرگم هم در جوانی بداخلاق بود و کتک می زد و فحش می داد اما نه به شدت آقاجانم. »
او فحش رکیکی را که پدر می گفت برایمان تعریف می کرد و حالمان به هم می خورد . این چنین تحقیری حق مادر ربابه و هیچ مادر دیگری نبود و نیست.

این پست شهرنوش پارسی پور و این پاراگرافش بر دل آدمی می نشیند.
مرد وقتی مرد است هیچ چیز او را کوچک نمی کند. مرد در حقیقت وقتی مرد است که می داند اندام باروری او ویژه زایش و زایاندن است. این اندام چاقو نیست و استفاده ی ابزاری چاقویی ندارد که از طریق آن مرد یا زنی را تحقیر کرد.

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :