زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸

بچه که بودم کتاب را نمی شناختم . دنیای بچه گانه ام در بازی بئش داش و آیاق جیزیغی با مهناز و مهرناز و حکیمه و صنم خلاصه می شد. قصه های شب مادربزرگمان روز شیرین مان را با دلچسبی خاتمه می داد. همراه قهرمانان داستان به خواب شیرین فرو می رفتیم و روزی دیگر به شیرینی آغاز می شد. دنیای کودکی و بازیگوشی تازه داشت حال و رنگ دیگری به خود می گرفت که گفتند : اسم تان را به مدرسه نوشتیم تا بروید و خواندن و نوشتن را یاد بگیرید و باسواد شوید. روزهای اول به نوشتن سرمشق گذشت. آی با کلاه - آی بی کلاه - ب کوچک - ب بزرگ. بعد خانم معلم صفحه اول کتاب فارسی را باز کرد. این صفحه را فراموش نمی کنم . مادر ی با دختر کوچکش بود. مادر بلوز و دامن پوشیده بود و روسری کوچک گلداری به سر داشت. کفش پاشنه بلند سیاه رنگی به پا داشت. از همانهائی که مادر من نیز داشت و وقتی راه می رفت صدای مخصوصی از پاشنه هایش بلند می شد. ما به این کفشها « دیک دابان » می گفتیم. زن چشم و ابروی مشکی داشت . لبهایش قرمز بود. زیر عکس مادر و دختر دو سطر نوشته شده بود که بعد از یادگیری فهمیدیم که « آب - آب - ماما - آب - ماما- آب »

بعد خانم معلم یک لیوان پر از آب را نشان داد و پرسید : بچه ها این چیست ؟

مهناز گفت : لیوان.

مهرناز گفت : استکان.

معلم گفت : نه بچه ها داخل این لیوان چیست؟

همه با هم گفتیم : سو.

معلم گفت : بله . اسم آنچه که داخل لیوان است « سو » است . اما ما حالا می خواهیم خواندن و نوشتن همین سو را یاد بگیریم . اسم دیگر سو « آب » است.

زحمتمان شروع شد. آنچه که ما در خانه می گقتیم ، با آنچه که معلم یاد می داد خیلی فرق داشت. اسم هر دو زبان بود . اما زبان مادری سواد نبود. بعد از تمام شدن وقت مدرسه به خانه برگشتیم. دفتر مشقم را از کیفم درآوردم.و شروع به نوشتن کردم . خانم معلم سر مشق داده بود. باید یک صفحه را با دو کلمه « آب - ماما » پر می کردم. صفحه بعد حساب بود. « 1 - 2 - 3- 4 - 5 » باید یک صفحه پر از یک تا پنج را می نوشتیم. خانم معلم تاکید کرده بود که هنگام نوشتن با صدای بلند بخوانیم تا آقاجان و مامان جانمان اشتباهات ما را تصحیح کنند. همراه با نوشتن حساب با صدای بلند خواندم بیر - ایکی - اوچ - دؤرد - بئش . آبجی بزرگ گفت :« غلط می گوئی دختر بگو یک - دو - سه - چهار - پنج . » عجب گرفتاری شدیم ها من که با دوستانم بئش داش بازی می کنم بیر- ایکی می گویم. این یک و دو از کجا پیدا شد ؟ خانم معلم هم یک دو می گفت ها ! از اینجا سختی کار شروع شد.

آبجی بزرگ گفت :« اگر می خواهی با سواد شوی باید همانطوری که خانم معلمتان یادت می دهد یاد بگیری بیر ایکی را بگذار کنار.»

چرا که نه ؟ خیلی دلم می خواست با سواد شوم تا مثل آبجی بزرگ کتاب قصه ، مثل مادرم مجله و مثل مادربزرگ اشعار ترکی بخوانم . مادربزرگی که نمی توانست خوب بنویسد اما خوب می خواند . هم قرآن می خواند ، هم شعر و مجله .اشعار روز قیامت و بعد از مرگ که آدمی وحشت می کرد . از داخل قبر و مارها و عقربها ونکیر منکر که معلوم نیست به چه شکلی ظاهر خواهد شد. او می خواند قبرین اول گئجه سی رحم ائله آللاه بیزه / خدایا شب اول قبر به ما رحم کن.

وقتی با تعجب از مهرناز می پرسیدم : « مادربزرگ می تواند خوب بخواند فقط نمی تواند خوب و سریع بنویسد چرا می گویند بی سواد ؟»

می گفت :« آخر او فارسی نخوانده است.»

مشکل ترین روز از کلاس اولم ، روزی بود که خانم معلم از ما خواست حروف الفبا را به ترتیب ازبر کنیم و روز بعد از حفظ بپرسد. نمی توانستم به ترتیب یاد بگیرم . نیمی از شب گذشت و تمرین و تنبیه مادر اثر نکرد. آخر سر دل پدرم به حالم سوخت و گفت :« پاشو بخواب فردا با هم پیش خانم معلم می رویم و از او مهلت می خواهم که یاد بگیری .»

روز بعد با هم پیش خانم معلم رفتیم . گویا من نفر اول نبودم پدرم کفالت مهرناز و حکیمه و رحیمه را نیز به عهده گرفته بود . آن روزدرس کلاس به تمرین و تکرار گذشت. خانم معلم برای روز بعد حوصله بهانه نداشت باید ازبر می کردیم. آموزش این الفبا حوصله مادرم را نیز سر برده بود که پدرم به دادم رسید .

پدرم گفت :« دخترم آنچه که من می گویم تکرار کن.

الف مثل آغاجدی / ب یانی یاستی / پ اونا به نزه ر / ت اونا بنزه ر / ث اونا بنزه ر / جیم بیر قولاخدی / چ اونا بنزه ر / ح اونا بنزه ر / خ اونا بنزه ر / دال بئلی بوکوک / ذال اونا بنزه ر/ ر داغدان ائنیر / ز اونا بنزه ر / ژ اونا بنزه ر / سین سوپورگه ده / شین شوکولاتدا / عین عاغیللی قیز / غین اونا بنزه ر / لام چؤمچه کیمی / میم بیر عصادی / نون بیر کاسادی / هه همدان دا /

تمامی حروف الفبا را اینگونه یادم داد. البته بیشتر حروف را فراموش کرده ام.

یادم می آید شانزده و چهارده را نمی توانستم از هم تشخیص دهم که پدرم چهارده را نوشت و سر چهار را به یک وصل کرد و اردکی کشید و تا مدتی فکر می کردم چهارده همان اردک است. این چهارده مشهور تا مدتی سر اردک کلاس نقاشی مان بود.

دوران کودکی سپری شد و نوجوانی و جوانی با کتابهای قصه و شعر و تاریخ و .. شروع شد. جوان که بودیم تلویزیون شبانه روز برنامه نداشت و ما وقت بیشتری برای خواندن کتاب و مجله داشتیم. می خواندیم و به همکلاسی هایمان نیز تعریف می کردیم . اولدوز و کلاغها ، لاوسون در جزیره وحشت ، اتوبوس آبی ، کفشهای غمگین عشق و سرانجام حیدربابایه سلام. سلام بر حیدربابا و زبان شیرین مادری .

سرانجام من بودم و خانم زر و دایره اش و نوار کاستی که مشهدی قنبرش از تبریز برایش خریده و آورده بود و ترانه هائی که برای اولین بار می شنیدم

سن سن قاراشین اوغلان/ توئی پسر جوگندمی

کاپشن یاراشیر اوغلان/ کاپشن بهت خیلی می آد پسر

قاپیمیزدا دولانما/ دم در خانه مان نگرد

آنام ساواشیر اوغلان/ مادرم دعوایم می کند پسر

*

عکسی وئریدم نئینه دین/ عکسمو دادم چه کردی

پاره - پاره ائیله دین/ پاره پاره اش کردی

باخدین اؤزگه سؤزونه/ حرف دیگران را گوش کردی

سن منی ترک ائیله دین/ تو منو ترکم کردی

*

روز زبان شیرین مادری بر هموطنان عزیز ترک ، کرد ، لر ، عرب ، گیلک ، فارس ، بلوچ ، ارمنی و همه و همه مبارک

 *

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :