زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥

 

 

  1.  

آن قدیمها ده خواهر و برادر بودیم و دورو بر مادرمان می پلکیدیم . آبجی فرزند بزرگتر خانواده بود . او عروس عمویم بود . آبجی من سه تا دختر بچه قد و نیم قد داشت روزی از روزها بیمار شد و روز به روز حالش بدتر شد و به رختخواب افتاد . پسر عمو را سراغ دکتر ندیم فرستادند .او تنها پزشک ماکو بود و ضمن اینکه مردی بداخلاق و رک گو بود ، محبوب خاص و عام بود . دکتر ندیم آمد و آبجی را معاینه کرد وفریاد کشید و گفت : چرا حالا سراغ من آمدید ؟ مگر به شماها هزار بار نگفتم وقتی بیمار می شوید  اول وقت بیائید ؟ گفتند که فکر می کردیم سرما خوردگی معمولی است . دکتر ندیم ، کیفش را باز کرد . از آن کیف قهوه ای رنگش همیشه می ترسیدم چون داخلش آمپول بود . چراغ کوچک و قوطی آمپول را از داخلش درآورد ، سپس آب و کبریت خواست . در قوطی استوانه ای شکلش را باز کرد . تکه های جدا شده آمپول داخل قوطی بود . رویش آب ریخت و قوطی فلزی را با پنس گرفته روی آتش گذاشت . پس از چند دقیقه آب جوشید و او با احتیاط تمام تکه ها را به هم وصل کرده و به آبجی آمپول تزریق کرد و پس از پایان کارش در حالی که بساطش را جمع می کرد گفت : این آمپول موقتی بود . از دست من کاری ساخته نیست . بیمار را هر چه سریعتر به تبریز یا ارومیه برسانید . در مقابل التماس پدر و عمویم که خودت کاری کن و نجاتش بده ، مرد فریاد برآورد که اینجا امکان معالجه او نیست . آنچه که گفتم انجام دهید او دارد می میرد . شب هنگام بود و دوبرادر سراسیمه سراغ راننده مینی بوس که ( قاپدی قاشدی ) می گفتیم رفتند . راننده در شهر نبود و تا آمدن او صبح شد و تا بخواهند آماده برای این سفر شوند ظهر فرارسیده بود و وقتی برای آبجی نمانده بود و درحالی که در آغوش پدرم از خانه بیرون می بردند جان داد .

آن زمانها جوانها زیاد نمی مردند و مرگشان نه تنها برای فامیلشان که در نظر همه فاجعه بود . ماکو و دهات نزدیکش همراه با خانواده داغدیده ما خون گریستند . نوحه و بایاتیهای مادرم جگر سنگ را نیز به آتش می کشید .

 صغیر خيردا بالالارین قویوب     بچه های کوچکت را گذاشته

عزیز بالام نییه  گئتدین ؟   فرزند عزیزم چرا رفتی ؟

نه تئز سئوگیلیندن دویدون  چه زود از یارت خسته شدی

گلین بالام نییه گئتدین ؟     فرزند نوعروسم چرا رفتی ؟

...

حئییف دئییل او گؤزلرین  حیف آن چشمهایت نیست

اوستونه توپراق تؤکوله ؟ که رویش خاک ریخته شود ؟

او گول جمالین یئرینه      به جای آن جمال زیبایت

باشیما توپراق تؤکوله     کاش بر سر من خاک ریخته شود

...

بالا سنین نه واخدیندیر          فرزندم چه وقتی از سن توبود

منی آتیب هارا گئتدین ؟         رهایم کردی و کجا رفتی ؟

آخیر سنه نئیله میشدیم ؟         آخر چه بدی به تو کرده بودم ؟

مندن کوسوب هارا گئتدین ؟    قهر کردی ، کجا رفتی ؟

...

دسمالین آغ ساخلارام      دستمالت را سفید نگاه می دارم

یووارام آغ ساخلارام      می شویم و سفید نگاه می دارم

بیرداها بیزه گلسن         اگر یک بار دیگر به خانه مان بیائی

سنی قوناخ ساخلارام      ترا میهمانم می کنم

...

آبجی رفت و بچه های قد و نیم قدش ماندند . خانه مان نزدیک بود و آنها هر روز پیش ما بودند و عصرها برای خواب به خانه خودشان می رفتند . هر شب پس از رفتن آنها مادرم خون می گریست . در این میان من با بچه ها انس گرفتم مرا از همه بشتر دوست داشتند . با آنها بازی می کردم و سرگرمشان می کردم . به همدیگر عادت کرده بودیم . اگر این دور و زمانها بود می گفتند که سن و سالم به آنها نزدیک و همبازی آنها هستم . اما عمو و ریش سفیدان فکری دیگر داشتند . آنها مرا به جانشینی آبجی جوانمرگم انتخاب کرده بودند . پدرم سخت مخالف این موضوع بود و فکر می کرد در مرگ دخترش عمو مقصر است . او می بایست قبل از وخیم شدن حال عروسش دکتر ندیم را خبر می کرد و عمو قسم می خورد که تقصیری ندارد . سرانجام بزرگان بر پدر پیروز شدند و من عروس دوم عمو شدم . از این عروس بودن به اندازه پیراهن گلدار پولک و زر دوزی شده  و سرخاب و سفیداب اطلاع داشتم و پسر عموئی که همیشه مهربان بود و فاصله سنی اش با من زیاد بود . وقتی گفتند که عروس عمو می شوی خوشحال شدم . در خانه عمو زندگی خواهم کرد و همیشه پیش بچه ها خواهم ماند و دیگر مادرم گریه نخواهد کرد .

پس از گذشتن چند روزی عمه ها و خاله ها و دختر عموهایم به خانه مان آمدند و گفتند جیران جان حالا وقتش رسیده که به خانه خودت بروی . مادرم داشت گریه می کرد و آنها دلداریش می دادند بعد از چند دقیقه ای سر و کله شاباجی بند انداز پیدا شد . او هر ماه یکبار به خانه ما می آمد و مادرم همسایه ها را خبر می کرد همه دور هم جمع می شدند و شاباجی ابروهایشان را برمی داشت . مادرم توی نعلبکی یک کمی رنگ که به آن ( قاش ) می گفتند می ریخت و با آب قاطی می کرد هر زنی پس از بند انداختن از آن قاش بر ابروهایش می مالید  وقتی همه تمام می شدند و رنگ خوب می گرفت ابروهایشان را می شستند و رنگ خوش قاش نمایان می شد . شاباجی را به خاطر آوردن شادی و محبت و صمیمیت بین زنان خیلی دوست داشتم . آن روز هم با دیدنش خوشحال شدم و فکر کردم که مادرم هم خوشحال می شود وازشدت غم و رنجش می کاهد ، اما مادرم با دیدنش دوباره شیون کرد . گوئی که آبجی تازه مرده است و بدنبالش زنان به نوحه خوانی پرداختند و بایاتیهای جگر سوز مادرم دوباره شروع شد .

...

بالامی آلدین فلک         فرزندم را از من گرفتی فلک   

باغریمی یاخدین فلک    جگرم را سوزاندی فلک

بیرده نه ایستییرسن ؟    دیگر چه می خواهی  

دای ندی دردین فلک ؟   دیگر دردت چیست فلک ؟   

...

آغلا گؤزلریم آغلا    گریه کن چشمم گریه کن

یاش آغلاما قان آغلا  اشک نریز خون گریه کن

همی اؤله ن بالاما    هم به فرزند مرده ام

همی قالانا آغلا       هم به فرزند مانده ام گریه کن

...

عزیزییه م گولمه نه م    عزیزم نمی خندم

قان آغلارام گولمه نه م    گریه می کنم نمی خندم

بوردا تویدو ، یا یاسدی    اینجا عروسی است یا عزا

فرقی یوخدور گولمه نه م   برایم فرقی نمی کند نمی خندم

...

باز این بار شاباجی فریاد برآرودو گفت :  اینجا  چه خبر است آمده ام عروس بزک کنم . کمی آرام باشید . بگذارید این بچه با یمن خوش برود سر زندگیش .  اؤله نده ن کی اؤلونمز (با مرده که نمی شود مرد .)  مادرم گفت : کدام یمن ؟  من اؤلموشم قویلویانیم یوخدور ( من مرده ام کسی نیست دفنم کند. )

شاباجی همانطور که روی تشک میهمان نشسته و بر متکا تکیه داده بود رو به من کرد و گفت : جیران بالا پاشو برایم متکا بیاور . برایش متکا آوردم و جلوی پایش گذاشت و از من خواست دراز بکشم و سرم را روی متکا بگذارم و آنگاه از داخل کیف پارچه ای اش چاقوی کوچ کارش را که دور دسته اش پارچه نازکی کشیده بود در آورد و یک سر نخ بند اندازیش را به گردنش و سر دیگر را به انگشتانش پیچید و به جان صورتم افتاد و شروع به کندن موهای صورتم کرد . چه دردی داشت . اما ماها خجالت می کشیدیم پیش بزرگترها اظهار درد کنیم . از شدت درد اشک از چشمانم سرازیر می شد و او اعتراض می کرد که خودت را چند لحظه نگهدار . فکر می کنی خانه شوهر رفتن به این آسانیست . گفتم : خیلی درد دارد . خندید و گفت : خانه شوهر دردهای بیشتر از این دارد . می خواست ادامه بدهد که مادرم سخنش را برید و گفت : روی بچه را باز نکن و او که به من نزدیک بود صدای آهسته و تاسف بارش را می شنیدم که می گفت : خودتان می دانید که بچه است و با دست خودتان به آتشش می کشید .

بعد از تمام شدن کار شاباجی ، لباسی ساده ولی تازه به من پوشاندند و همراه خاله ها و عمه ها و دختر عمو ها راهی خانه بختم کردند . بدرقه راه من گریه های جگر خراش مادرم و رنگ پریده پدرم که به دیوار تکیه داده بود که به زمین نخورد ، بود .

عمو و زن عمویم از من استقبال گرمی کردند عمویم از اینکه به جمعشان پیوسته ام خوشحال بود . اما چشمان هردوشان قرمز بود گوئی قبل از رسیدن ما شیون کرده بودند و حالا نوبت خوش آمد گوئی بود . بعد از شام عمو به اتاق خودش رفت و شاباجی مرا به اتاق حجله برد . راستش حرفهائی سربسته می گفت من خوب توجه نمی کردم و چیز زیادی نفهمیدم . فکرم پیش اتاق پسرعمو بود که از امشب باید اینجا می خوابیدم و تعجبم از اینکه من خودم می توانستم رختخوابها را بیاندازم . هنوز وقت خواب نشده این رختخواب وسط اتاق چرا پهن است . بی انصافها چیزی هم نگفتند . این شاباجی بی تربیت هم که چرت و پرت می گوید .

خلاصه شاباجی رفت و پسرعمو آمد این خیلی خوب بود اما من ترجیح می دادم پیش بچه ها بخوابم . پیش پسر عمو خجالت می کشیدم دراز بکشم . پس از گذشتن دقایقی دیدم که پسرعمو بی تربیتی می کند . لحظه ها که می گذشت بیشتر عصبانی می شدم .بی ادبی هم حدی دارد ،  یعنی چه ؟ یک دفعه سراسیمه از جایم بلند شده و از اتاق بیرون پریدم وبا جیغ و داد عمویم را صدا کردم . بیچاره سراسیمه از اتاق بیرون آمد و پرسید : جیران  جان چی شده . در حالی که رنگم پریده بود گفتم : پسرعمو بی تربیت شده ، کارهای بد بد می کند . هم صدای خنده زنان را شنیدم و هم لبخند عمو را که با صدای بلند به پسر عمو می گفت : پسر دخترعمویت را اذیت نکن . بیچاره پسرعمو چقدر خجالت کشید و چند روزی به چشم عمو دیده نشد . اما من دست بردار نبودم و در حالی که دست عمو را به سختی گرفته بودم گفتم : پیش شما می خوابم . تا عمو بخواهد جوابم را بدهد ، زن عمو دستم را گرفت و گفت باشه بیا جاتو کنار خودم می اندازم . اگر پسرعموت هم بخواد اذیتت بکنه گوششو می کشم . او در حالی که رختخوابم را آماده می کرد به عمویم غر میزد که من گقتم این بچه است چه وقت شوهر کردنش است . حداقل بگذارید دست راست و چپش را بفهمد بعد . حرفم را گوش نکردی این بچه هم قد نوه های ماست . آخه خدا رو خوش میاد .

با گذشت زمان و با راهنمائیهای خاله ها فهمیدم که این  پسرعمو ، شوهر آبجی من که خیلی همدیگر را دوست می داشتند ، همسر من است و من جای خواهرم را گرفته ام . تازه فهمیده بودم که به خانه عمو آمدن و عروس عمو شدن و زن پسرعمو شدن و بدتر از همه جای خواهرجوانمرگ را گرفتن کار آسانی نیست . شوهرم را به عنوان پسرعمو و شوهرخواهرم دوست داشتم و برقراری روابط زناشوئی برایم بسیار مشکل بود .

برای بچه های خواهرم دوست و خاله و مادر مهربانی شدم و خودم چهار بچه به دنیا آوردم که بزرگترش دخترم بتول و بقیه پسر بودند . حالا هفت بچه داشتم که همه زندگیم را فدای آنها کرده بودم . با اینکه آنها بچه های آبجی جوانمرگ من و جگرگوشه هایم بودند اما باز از طعنه ها و زخم زبانها در امان نبودم سه دختر خواهرم را با ناز بزرگ کردم ، سه پسر خودم عزیز و دردانه پسرعمو و عمویم بودند و در این میان از بتول غفلت کردم . او را فراموش کرده بودم . حتی اسمش را نیز به زبان نمی آوردم که خواهرزاده هایم فکر نکنند او را بیشتر از آنها دوست دارم . بتولم را در گوشه ای از زندگیم جاگذاشته بودم و به قول خودش رهایش کرده بودم . هیچ کدام نمی دانستیم در دل او چه غوغائیست .

در حالی که داخل کیف مدرسه شش بچه خوردنی می گذاشتم بتولم بی صدا و بدون هیچ گونه اعتراضی نان و پنیر خود را برمیداشت و توی کیفش می گذاشت بعضی وقتها از او می پرسیدم صبحانه ات را گذاشتی ؟ و او زمزمه می کرد : به تو چه ؟ و من متاسفانه برای تنبیه هم که شده این حاضرجوابیش را نمی شنیدم . روزی در مورد روز مادر می خواست انشا بنویسد . خواهر بزرگش نگاهی به دفترش انداخت و با خنده گفت : بتول تو که چیزی ننوشته ای نکنه بلد نیستی انشای به این آسانی را بنویسی ؟ گفت : بلدم ، خیلی حرفها برای نوشتن دارم .دارم می نویسم و روزی تمامش خواهم کرد . روزی که برای عروسی برادرکوچکم آماده می شدیم از من کفش سفید خواست . گفتم : دختر جان پول که چاپ نمی کنیم . حرفم را ناتمام گذاشت و گقت : اگر پول چاپ نمی کنی چرا زائیدی ؟  و من حتی دلداریش ندادم . جمله ای برای به دست آوردن دلش نگفتم . فکر می کردم او موقعیت مرا درک می کند . باور نمی کردم فرزند خودم آنکه خودم زائیدمش روزی از من چنین دلگیر و بیزار باشد . سه دختر خواهرم را سر وسامان دادم و به خانه بخت فرستادم تازه وقت پیدا کرده بودم به دختر خودم برسم که روزی به خانه آمد و گفت که با مردی آشنا و دوست شده است و می خواهد با او ازدواج کند . با تحقیقی که کردیم فهمیدیم که این جوان مناسب ما نیست . با هم به اندازه زمین تا آسمان فاصله داریم . گفتم : چنین اجازه ای به تو نمی دهم . جواب داد : اگر میخواهی امر کنی ، برو سراغ بچه آبجی هات . گفتم تو هم جگر گوشه منی ، رنج تو را نمی خواهم . جواب داد : سنین آندینا اینانیم ، یا تویوغون له له یینه ( قسم ترا باور کنم یا دم خروسو ) این حرفها را بچه آبجی هات باور می کنند . گفتم : نمی توانم درد کشیدن تو را ببینم . گفت : مگر تا به حال جسم درد کشیده ام را دیدی تا روح درد کشیده ام را هم ببینی ؟  

او تصمیم اشتباه خودش را گرفته بود . تهدید و نصیحت و سرزنش تاثیری نداشت . می گفت : همه  ما را کنار هم دیده اند و می دانند نامزدیم . به خیلی ها هم گفته ام ازدواج کرده ایم . اگر با او ازدواج نکنم مردم چه می گویند . تازه هرچقدر هم بد باشد از تو مهربانتر است . گفتم : نه او نمیتواند مهربانتر از من باشد . تو جگر گوشه منی . تو را با تمام وجودم دوست دارم . گوئی سالها برای شنیدن این جمله از دهان من انتظار کشیده بود . با تعجب نگاهم کرد و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود با صدائی لرزان گفت : راست می گوئی ؟ این جمله را برای اولین بار از دهان دوست پسرم شنیدم . این جمله از زبان او بیشتر به دلم نشست تا تو . دیر گفتی مادر ، خیلی دیر .

برخلاف خواسته ما با او ازدواج کرد . خود را داخل گردبادی سهمگین انداخت . اجازه ترحم و دلسوزی هم به کسی نداد و گفت : من بیدی نیستم که با هر گردبادی بلرزم . او در مقابل تمامی مشکلات ایستادگی کرد و گلیم خود را از آب بیرون کشید .

او همیشه مرا مسبب همه رنجها و مشکلات خودش می دانست . و دل خوشی از من نداشت .فکر می کرم به خاطر سهل انگاری که در حقش کردم مرا نخواهد بخشید ، فکر می کردم هنوز مرا مسبب بدبختی و رنخ خودش می داند . امسال روزتولد من زنگ زد . این اولین تولدم  بود که صدایش را می شنیدم و انتظار داشتم حرفی بزند گله ای بکند . خودم پیش قدم شدم و گفتم : دخترم هر چه می خواهی بگو ، فحشم بده ، ناسزا بگو در مقابل سهل انگاریم هرچی دلت می خواهد بگو . بگو باز هم بگو که مرا نخواهی بخشید . حق هم داری .

و او چه آرام و پر مهر گفت : زنگ زدم تا بر دستانت بوسه زنم . زنگ زدم تا بر دل رنج کشیده ات بوسه زنم . زنگ زدم تا بازوانم را دور گردنت حلقه کنم و بر گونه هایت که رد اشکهای جگرسوزت هنوزباقیست  بوسه زنم .

 

...

بتول

http://gayagizi1.blogspot.com/

 

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :