زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩

آن قدیمها سیزده بدر برای خودش عالمی داشت. پدرم و آقاجمشیدمان دوتائی برای سیزده بدر برنامه ریزی می کردند. صبح روز سیزده بدر فامیل دور هم جمع می شد. خانمها در آشپزخانه همراه با گپ و گفتگو و بگو و بخند پلو را آماده می کردند . پلوی خوشمزه و خوش عطر و طعم وطنی که به آن پلوی رشتی می گفتیم. ما دختربچه ها و پسربچه های قد و نیم قد همبازی های خود را داشتیم و آقایان هم بساط کباب را پهن می کردند. منقل و هیزم و آتش و سیخ و گوشت و گوجه فرنگی و فلفل سبز وسینی بزرگ مسی پر از نان لواش مخصوص کباب . کباب که آماده می شد ، سفره را پهن و پلو را داخل دیس بزرگ مسی ریخته وسط سفره می آوردند. آقا جمشیدمان جلوی چشم همه دستهایش را دوباره با آب و صابون می شست و با صدای بلند می گفت :« ای جماعت حاضر ببینید دستهایم تمیز است.» الحق والانصاف آدم باسلیقه و تمیزی بود. آنگاه یک کاسه کره را داخل سینی پلو می ریخت و با دستهای بزرگش قاطی می کرد و سپس به جای کف گیر با کف دستهایش پلو توی بشقابها می ریخت و سهم کباب هر کسی را هم روی پلو می گذاشت و می داد. آخر سر هم نانهائی را که کبابها را داخلشان گذاشته تکه تکه می کرد و به هر کسی تکه ای می داد . این تکه نانها خوشمزه تر از خود کباب بود. همه راضی بودیم و از خوردن چلوکباب سیزده بدر لذت می بردیم. تنها خاله تامارا اعتراض می کرد و می گفت :« با دستهای گنده ات داری پلوی داخل دیس را زیر و رو می کنی که چه بشود ؟ اگر ما دلمان کره بخواهد خودمان می ریزیم . پلو را خرابش کردی دستهایت را با پلو شستی .من نمی خورم.» آقاجمشیدمان هم قاه قاه می خندید و می گفت :« تو برو شکر کن که من دستهایم را جلوی چشم همه با آب و صابون شستم. حالا می دانی چلوکبابی ها همین چلوکباب را چطوری آماده می کنند ؟» خاله تامارا ادامه حرفهای آقاجمشیدمان را می دانست . همه مان بارها از او به زبان طنز شنیده بودیم .جواب می داد :« خودم می دانم لازم نیست شما تعریف کنید.» آنگاه فوری سهم خودش را بر می داشت و شروع به خوردن می کرد. بعد از چلوکباب نوبت به دوغ می رسید. دوغی که در خانه با ماست و جوش شیرین و آب و نمک درست می شد.

جشن سیزده بدر تا عصر ادامه داشت و عصر هر کسی به خانه خودش می رفت و ما بچه مدرسه ای ها تازه یادمان می افتاد که مشق شب عیدمان مانده است. عادت ما بچه محصل ها این بود که قبل از عید دفتر مشق می خریدیم و قبل از شروع تعطیلات عید، مشق شب عید را شروع می کردیم. مشق فارسی از اول کتاب تا آنجائی که درس خوانده ایم. مشق حساب ، پاکنویس مسائل و تمرینات کتاب از اول تا آنجائی که خوانده ایم . انشا تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید؟ پاکنویس دیکته در یک دفتر جداگانه. تازه کلاس هفتم انگلیسی هم به این مشق ها اضافه می شد. معلوم است که چنین مشق هائی تمام شدنی نیستند. عصر سیزده بدراز ترس خط کش خانم معلم و تنبل کشیدن سر صف خانم ناظم ، تا پاسی از شب مشق می نوشتیم. روز بعد خانم معلم به کمک مبصر مشق هایمان را قلم می زد. من و مهناز و مهزناز چهاردهم فروردین را چهارده بدر می نامیدیم. عصر که به خانه برمی گشتیم خوشحال بودیم که چهارده بدر شد و مشق هایمان خط خورد و خانم معلم متوجه نواقص تکالیفمان نشد. شاید هم متوجه شد و به روی خودش نیاورد. خودم که معلم شدم طبق عادت همیشگی مشق شب عید دادم . فارسی از اول کتاب تا آنجائی که خوانده ایم. حساب پاکنویس مسائل و تمرینات ، پاکنویس دیکته. هرسال عصر سیزده بدر یاد دوران مدرسه ام می افتادم و دلم به حال شاگردانم می سوخت که مجبورند بنشینند و مشق بنویسند تا چهارده بدر دعوایشان نکنم.

اکنون بچه ها با خیال راحت از سیزده روز تعطیل عید نوروز لذت می برند.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :