زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

با تشکر از پیامهای تسلیت و همدردی و مهر و صفای شما دوستان گرامی و بزرگوار ، آرزو می کنم زندگی به کامتان شیرین و سایه عزیزانتان بالای سرتان باشد. روح رفتگانتان شاد.

*

پدرجان می خواستی برای دومین سالگرد رفتن پسرت بهترین مجلس را تدارک ببینی و به قول خودت مهمانی مفصلی برایش بگیری. می گفتی :« پسرم هر شب خسته و کوفته از سر کار به خانه می آید. هر شب می بینمش . صدای خنده اش را می شنوم. نگاه آرامش را حس می کنم. او می داند که برای دومین سال رفتنش مهمان داریم. من مطمئنم می آید و بغل دستم می نشیند و از مهمانان پذیرائی می کند.« اما هیهات که دومین سالگردش همراه با شب هفت تو برگزار شد. پدر جان خیلی خوب می شناسمت. سالهاست که می شناسمت و می دانم در تدارک رفتن خودت نیز بودی و نمی خواستی که بازماندگانت زحمت زیادی بکشند.با پای خود به پزشک مراجعه کردی و از آنجا به بیمارستان رفتی و به خانه زنگ زدی . آمدند و حرف هایت را زدی و آرام چشم بر هم نهادی و خوابیدی. دلت نخواست حتی زحمت تلفن کردن به بیمارستان و انتقال به سردخانه را به کسی بدهی.

ماههای رمضان فامیل و دوست و آشنا ذکر خیرت را می کردند که پیرمرد هشتاد ساله را نگاه کن ! چقدر زبر و زرنگ و سالم و قوی است و تو می گفتی :« بزنم به تخته ، سالم و قوی و بی دردسر آمده ام شد سال ساده و بی ریا زندگی خواهم کرد و بدون این که زحمتی به کسی بدهم خواهم رفتم . سر پا خواهم رفت.« هشتاد و سه ساله که شدی غم فرزند داغ جوان از دست داده خنجر کاری اش را بر دلت نشاند. اما باز تلاش کردی که سر پا باشی. آخرین بار که خوابت را دیدم و آشفته زنگ زدم گفتی :« دختر جانم نگران نباش هنوز زنده ام قرار نیست که تا قیام قیامت زنده بمانم . اما دوست ندارم محتاج لحاف و تشک شوم . سر پا خواهم رفت.» به آرزویت رسیدی پدر.

دلت می خواست نوه ناز کوچولویت حسرت کمبود پدر در دل نداشته باشد. وقتی پدرش رفت ، او هنوز کوچولو بود. گریه نمی کرد چون فکر می کرد باباجونش سفر رفته و دیگر باز نخواهد گشت و همه ما به تدریج جائی که او رفته ، خواهیم رفت. او هنوز به رمز و راز این سفر دور و دراز بی برگشت پی نبرده بود و تو خوشحال بودی که غم رفتن تو نیز اذیتش نخواهد کرد. با گذشت روزها و هفته ها و ماهها ، رفتن و بازنگشتن پدر عزیزش را به چشم دل و جانش دید. فهمید که چقدر تلخ و گزنده است این رفتن و بازنگشتن . تو را که می بردند ، پافشاری کرد که دوباره ببیندت . رویت را باز کردند و به چشم خود خواب آرام و ابدی ات را دید و به سختی گریست که آقاجانم نیز رفت و دیگر برنخواهد گشت. تو که نمی توانستی اشک را در چشمان طفلک معصومت ببینی ، چگونه گریان و فریادکنانش گذاشتی و رفتی؟

یادت می آید این شعر شهریار را که زیر لب زمزمه می کردی؟

حیدر بابا ننه قیزین گؤزلری

رخشنده نین شیرین شیرین سؤزلری

تورکو دئدیم اوخوسونلار اؤزلری

بیلسنلر کی آدام گئده ر آد قالار

یاخشی پیس دن آغیزدا بیر داد قالار

*

حیدربابا چشمان زیبای ننه قیز

سخنان شیرین چون شکر رخشنده

ترکی گفتم که خودشان بخوانند

بدانند که آدمی رفتنی است و اعمالش ماندگار

تنها مزه خوبی و بدی است در کام ما ماندگار

*

راستی پدر جان در غربت به سوگ نشستن یک حسن دارد. آنجا نبودم و به چشم خود به خاک سپرده شدنت را ندیدم. چطور می توانستم تحمل کنم سنگینی خاک تیره را بر بازوان مهربانت ، بر چشمان در انتظارت ، بر دل بی کینه ات؟

رفتی و نام نیک و خاطرات خوش با تو بودن را بر جای گذاشتی. دلمان برای لبخندت ، صداقت و مهر و صفایت تنگ شده.

دلت را شکستند به گناهی که نکرده بودی . از کجا پیدایت خواهند کرد که حلالیت بطلبند.

پدر جان ، رفتنی چون تو مرا آرزوست

*

با تشکر از پایگاه ادبی فرهنگی انجمن نویسندگان ماکو

http://www.anjoman79.mihanblog.com/post/470

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :