گلهای ریز و کوچولو توجه ام را به خود جلب کرد. از روی نیمکت بلند شدم و به طرف چمنها رفتم. می خواستم از گلی کوچک عکس بگیرم که صدای پیرمرد بلند شد :« خانم جوان چه کار می کنی؟
گفتم :« می خواهم از این گل کوچولو عکس بگیرم
گفت :« عکس را می خواهی چه کار ؟ هر وقت دلت گل خواست بیا اینجا و تماشایشان کن. مگر نمی بینی زنبور رویش نشسته ؟ نمی فهمم این زنبورها نیش را برای چه با خود حمل می کنند اگر دسته جمعی به جان آدمیزاد بیفتند و حسابی نیش بزنند ، آدمیزاد دیگر هوس نزدیک شدن به گل نمی کند»

ای بابا این آقا هم حوصله دارد! پیرزن گفت :« عزیزم کسی که نمی خواهد زنبورها را اذیت کند. زنبورها هم نیش را برای دفاع از جانشان لازم دارند. بیخودی که مرض نیش زدن ندارند.»
بی خیال داشتم از گلها عکس می گرفتم که صدای پیرمرد بلند شد . گفت :« مواظب باش خانم جوان ! یکدفعه گل فراموشم مکن را له نکنی .»

فوری به جلوی پایم نگاه کردم . اسم گل فراموشم مکن را شنیده بودم اما از نزدیک ندیده بودم . شاید هم دیدم و توجه نکردم. گفتم :« وای چقدر قشنگند ! ما هم به این گلها فراموشم نکن می گوئیم.»
هر دو لبخند زدند و پیرمرد گفت :« می دانید چرا این اسم را روی این گلها گذاشته اند ؟»
گفتم :« نه حکایتشان را نمی دانم . اما می توان حدس زد. شاید آن قدیمها که این همه گل و گیاه در گلفروشی ها نبود. دو دلداده کنار جاده ایستاده و راز و نیاز می کردند. یکی می خواست به سفر برود. این گلهای زیبا را دیده و چیده و دست دلدار داده و گفته عزیزم می روم و زود برمی گردم . فراموشم مکن. از آن به بعد اسم این گلها ، گل فراموشم مکن نامیده شده اند»

پیرمرد گفت :« شاید هم پیرمرد آن وقتها پسر جوانی بود و داشت سربازی می رفت. سربازی هم کم خطر نداشت . آدم نمی دانست سالم برمی گردد یا نه . خلاصه کلام که داشت از دلداده اش خداحافظی می کرد. دید که چشمان یار خجالتی اش پر اشک است خم شد و از بین چمنها و علفها گلهای کوچک آبی رنگ را چید و به دختر داد و گفت عزیزم نگران نباش می روم و زود برمی گردم . اگر برنگشتم فراموشم نکن . آن وقت پسر رفت و برنگشت . آخر جنگ بود و خطرمرگ در کمین هر سرباز و جنگجو بود. یارش شوهر کرد. نه خیر ! شوهرش دادند. آه ... آه ... آن قدیمها که این چنین نبود. دختر و پسر که به این راحتی آشنا و دوست نمی شدند. ازدواج هم مراسم سخت خودش را داشت. برای همین است که گلهای ریزه فراموشم مکن همیشه سرشان بالاست. گویی دارند با آدمی حرف می زنند . به زبان حال می گویند که فراموشم مکن.» لحظه ای سکوت کرد و دوباره گفت :« خانم جوان اگر دوست داری یک دسته بچین و ببر .هر وقت هم دلت تنگ شد بیا اینجا . من و زنم هر روز عصر اینجا می آییم. از باران هم نترس چتر نمی گذارد خیس شوی. »
پیرزن نیز با لبخند و تکان دادن سر ،از من دعوت کرد. یک دسته کوچک چیدم و از پیرمرد و پیرزن خداحافظی کرده به خانه برگشتم. گلها را داخل استکان خیلی کوچک گذاشتم و نگاهشان کردم . الحق والانصاف که زیبا هستند و الحق که خدا بهترین هنرمند است.
*
قیزیل گول آچیلاندا
آچیلیب ساچیلاندا
یارین اوزون گؤرئیدیم
هر سحر آچیلاندا

*
هنگام باز شدن گل محمدی
باز شدن و پراکنده شدنش
کاش یارم رو می دیدم

هر روز که سحر می شد