زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤

روزی روزگاری به اندازه ای درمانده و دلسرد شده بودم که مرگ را آرزو کرده و آنرا نوعی استقلال می دانستم . با خود می گفتم : قبر مکانی امن است که دست هیچ آدمیزاده ای بدان نمیرسد و کسی نمیتواند در آن خانه کوچک ابدی زور بگوید ویا کفنی را که در آن پیچیده شده ام از من گرفته و مال من است بگوید . نکر و منکر هم اگر برای سوال و جواب به سراغم آید خواهش کوچولوئی از او میکنم و میخواهم که روح خسته و رنجورم را چند روزی به حال خودم بگذارد ، تا در این کلبه کوچک یک نفری ام با خیالی راحت استراحت کنم . او هم که کافر نیست فرستاده خداست وخواهشم را می پذیرد .  گاهی وقتها هم به خودم قوت قلب میدادم و می گفتم نه نمیخواهم بمیرم . اگر عزرائیل به سراغم بیاید از او میخواهم صبر کند و اجازه دهد یکی دو سال نوروز را بدون  جور و ستم جشن بگیرم . حتما که میپذیرد . اکنون که دومین نوروز را جشن می گیرم میخواهم فریاد بزنم زندگی همراه با آزادی ( هر اندازه هم که کم باشد ) چقدر زیباست و غمی ندارم  اگر مرگ به سراغم بیاید .

***

آرزو ائیله دیغیم شئ لره اولدوم نائیل    ایندی راحت وئریره م جانی گل آل عزرائیل

                                                          ( نام شاعر:میرزا علی معجز شبستری )

( به آرزوهائی که داشتم رسیدم ،حالا راحت جان میدهم بیا و بگیر عزرائیل )

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :