زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩

آن قدیمها که هنوز بچه بودم ، پدرم مرد جوانی بود و دوستی داشت که به ظاهر خیلی خوب و فداکار و مهربان و صمیمی بود. روزی از روزها این دوست با پدرم اختلاف پیدا کرد و از پشت سر به او ضربه زد. پدرم هم با او قهر کرد و گقت که تو را هرگز نخواهم بخشید. از ماجرای قهر این دو هنوز چند ماهی نگذشته بود که دوست به بهانه تبریک عید غدیر به سراغ پدرم آمد و عذرخواهی کرد و با پدر صیغه برادری جاری کرد و شدند برادر صیغه. اما پدر دیگر با او صمیمی نشد و در رفت و آمد و معاشرت جانب احتیاط را رعایت کرد. اما این دوست که از اقوام دورمان نیز بود، تا آخر عمرش شرمندگی رفتار ناخوشایندش را بر دوش کشید. او هر سال عید فطر به دیدن پدرم می آمد و آهسته نجوا می کرد « حلالم کردی؟ حلالم نکنی تا فردای قیامت رهایت نخواهم کرد.» گاهی وقتها پدر از سماجت او به تنگ می آمد و می گفت :« یعنی چه؟ اتفاقی چند سال پیش افتاده خوب یا بد تمام شد و رفت. آخر تمرین و تکرار چه فایده ای بجز یادآوری و دل چرکینی دارد؟ این آدم چرا متوجه نمی شود؟» او معتقد بود که پدرم نماز و روزه اش همیشه کامل است و از آنجائی که آدمی ساکت و آرام و سرش توی لاک خودش است و کاری به کار کسی ندارد ، باید بیاید و عید فطر را تبریک بگوید و دل پدر را به دست آورد.
او سالها قبل از پدر از دنیا رفت.
امروز صبح با دلی گرفته به خانه پدر زنگ زدم تا برای چندمین بار نبودنش بر دلم نشتر بزند که صدای سلام و تبریک و دعای رحمت کند از پشت گوشی به گوشم رسید و آبجی بزرگ گفت : « امروز قره بایرام پدر است.» دل گرفته ام گرفته تر شد. بغض را گلویم را گرفت دلم می خواست گریه کنم که آبجی ادامه داد :« ببینم به نظر تو آقای ... الان رفته پیش آقامون و اونجا هم مخ پدر پیرمون رو می خوره و نجوا می کنه؟»
میان گریه خندیدم و خنده ام موجب شد که او هم حالی و دلی پیدا کند و عید مبارکی بگوید.
*
اما قره بایرام یعنی عید سیاه. وقتی کسی از دنیا می رود ، بعد از چهلم اش اولین عید ( فرقی ندارد عید فطر یا عید قربان یا عید غدیر یا عید نوروز ) در خانه متوفی قره بایرام می گیرند. در این روز اقوام و آشنایان در خانه متوفی جمع می شوند تا دوباره برای بازماندگان آرزوی صبر و برای متوفی رحمت و آمرزش آرزو می کنند و اگر دختر یا پسر یا نزدیکان متوفی هنوز لباس سیاهشان را عوض نکرده اند و عزا نگه داشته اند ، آنها را از عزا درمی آورند. از آن پس برگزاری جشن عروسی و تولد و مراسم شادی نیز از نو برپا می شود و زندگی روال عادی خود را از سر می گیرد. چرا که از قدیم گفته اند : توی نان یاس قارداشدیلار / عروسی و عزا برادر همدیگرند.
*
عید فطر مبارک
*
شش سالگی نق نقوی وبلاکستان مبارک
*
اینجا یک عاقد از اتفاقات گوناگون و گاهی بامزه می نویسد
*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :