زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

آی چله چله قارداش ، آتین قمچیله قارداش

روزی از روزها یوسف علیخانی در پستی به نام « گپی با راویان فرهنگ مردم» گفت : این روزها آمده ام اینجا بنویسم و دعوت تان کنم برای دیدن و خواندن و همکاری با صفحه ای که قرار است به زودی دنبالش کنم و ... و ..و

پست اش تشویقم کرد ، تا درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ولایتم بنویسم. چند صفحه ای نوشتم و به ایمیلش فرستادم. کافی نبود. به پدرم زنگ زدم . از او خواستم تا جائی که امکان دارد برایم بنویسد و بفرستد.عکس پدربزرگها و مادربزرگها را خواستم. چند صفحه دیگر نوشت و همراه عکسها برایم فرستاد و گفت :« آنچه که به خاطر دارم نوشته ام . اما باز هم کامل نیست خودت هم هرچه به خاطر داری اضافه کرده بفرست تا ویرایش کنم. » خواندن دستخط اش برایم کار ساده ای نبود . در چند صفحه نوشته اش به همه چیز اشاره کرده بود . از غذاها و مواد غذائی مانند : خشیل و هاستا و قئیقاناخ ، اوه لیک و آغ پئنجر ، چوبان کبریتی ، داغ گشنیشی ، کهلیک اوتوو ... ، از مردمش سردارماکو که رو در روی رضا شاه ایستادو سرش را به باد داد، از سنبل بنیادی و همت اش ، ازدکتر ندیم و محبوبیتش ، از حامد ماکوئی و اشعار دلنشین اش ، ازعباس پناهی و نقش هایش و خانیم ننه اش و ... . از جاهای دیدنی اش مثل باغچه جوق ، قره کلیسا و ... عکس اورقیه آنای بامزه مان را هم فرستاده بود. پیرزن قصه گوی کودکی هایم ، گوئی که هنوز هم زنده است و همراه خاله سوسکه دنبال شوهر می رود ، همراه با روباه و گرگ در جنگلهای خطرناک می گردد. تار موی زمرد قوشو را آتش می زند تا فوری پیدایش شود و به داد ملک محمد برسد. گویی هنوز هم شب یلدا کاسه و دو سوزن را می آورد تا فال سوزن بگیرد. دفتر قصه های قدیمی و کودکانه و مثل هایم پر شده از صدای خنده هایش. خدا به همه رفتگان خوابی آرام عطا فرماید.

دختر و پدر حسابی سرگرم نوشتن بودیم. از شب یلداو سینی مسی بزرگی که با هندوانه و پشمک و نخود و کشمش و انار پر می شد . رویش بقچه سفید گلدوزی شده می انداختند و به خانه تازه عروس می فرستاد. از بقچه دیگری که بجز هندوانه و پشمک و نخود کشمش و انار یک دیس کشمش پلوی داغ هم برای عمه خانم ها می فرستاد و به داداش بزرگ سفارش می کرد که بین راه بازی گوشی نکند وتا سرد نشده به خانه عمه خانم ها برساند و داداش بزرگه غر می زد که با این سینی سنگین روی سرم چه حوصله ای برای بازیگوشی دارم. آخر داداش بزرگه خیلی وقتها توی کوچه آششیق بازی می کرد و یادش می رفت که دنبال کارش فرستاده اند.

اجل مهلتش نداد . حرفهایش را زد و خداحافظی کرد و آرام و بی دردسر چشمانش را بست و رفت. دستخط اش داخل پوشه باقی است. روزی کاملش خواهم کرد.

شب یلدا باشد و فال حافظ نگیرم؟  .

*

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق گل به ما دیدی چه ها کرد

از آن رنگ و رخم خون در دل انداخت

در این گلشن به خارم مبتلا کرد

به هر سو بلبل بیدل در افغان

تنعم در میان باد صبا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبل

گره بند قبای غنچه وا کرد

غلام همت آن نازنینم

که کار خیر بی روی و ریا کرد

خوشش بادا نسیم صبحگاهی

که درد شب نشینان را دوا کرد

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

گر از سلطان طمع کردم خطا بود

ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

وفا از خواجگان ملک با من

کمال دولت و دین بوالوفا کرد

بشارت بر به کوی می فروشان

که حافظ توبه از زهد و ریا کرد

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :